<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 16 Jul 2010 07:14:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عید سعید نیمه شعبان بر همه مسلمانان مبارک باد</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://imanm.persiangig.com/manufacturing%20blog/Pic13/emam-zaman.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 16 Jul 2010 07:14:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;به نام خدا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;زهره كياني هستم. متولد 1333 . ساكن اصفهان، متاهل و چهار فرزند دارم. سالهاست كه مي نويسم و نوشتن را از زماني شروع كردم كه دختري جوان و دانشجو بودم. فارغ التحصيل رشته تاريخ از دانشگاه اصفهان هستم. داستانهايم بارها در نشريات متفاوت به چاپ رسيده است. كتاب اولم &quot;مرغ ماهيخوار&quot; است كه در سال 1381 توسط نشر نقش خورشيد به چاپ رسيد. كتاب دومم &quot; من شيميايي شده ام&quot; است كه در همان سال توسط نشر آتروپات چاپ شد. سال 1385 كتاب من شيميايي شدم كه مخاطبين زيادي داشت توسط بنياد حفظ آثار دفاع مقدس اصفهان تجديد چاپ شد. سال 1386 كتاب &quot;مثل بختك&quot; كه مجموعه داستان است توسط نشر نقش خورشيد به چاپ رسيد. فعلا در كنار نويسندگان حوزه هنري اصفهان و نويسندگاه كارگاه تخصصي  رويش مهر فعاليت دارم و داستانهايم را براي چاپ به ناشر ديگري سپرده ام كه اگر خدا بخواهد بزودي تحت يك مجموعه داستان جديد چاپ مي شود.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://imanm.persiangig.com/Dastan/Asar2.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان خواب</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خواب&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز هم که هنوز است تاج الملوک مادرم هر وقت خواب پدرش،ابوالفتح میرزا را می بیند می ترسد.نه اینکه بترسد.ازجا بلند می شود.چراغ را روشن می کند و ما را بیدار می کند.هر سه ما را، بیدار که شدیم.روی مبل می نشیند.زانوی غم به بغل می گیرد و می گوید:«چه کار کنم؟»خواهرم اشرف که از او سئوال می کند.مادر جان این چه وقت مشورت کردن است؟ جواب اشرف را نمی دهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Feb 2010 21:25:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان رخساره</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;رخساره&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;نکنه یه وقت تو هم بری؟ تو تو تو تپلی. با اون
لبای سرخ گل گل گلی. اون وقت من تنها بمونم. حالا اگه صاف بشینین دخترای
خوبی باشین موهاتونو شونه می کنم. ببین این طوری این طوری. یه گل خوشگلم
میزنم رو موهاتون. مثل همون گلی که بابا زد به موهای من. اِ اِ راستی کو؟
گلمو می گم. تو برداشتی تپلی؟ تو تو تو چی؟ حتما مامان برداشته. گفت:
«رخساره جون چه خوشگل شدی. برو خودتو تو آینه ببین». رفتم. قدم به اون
نمیرسید. بابا اومد. بلندم کرد. بابا تو آینه گنده شده بود. گفتم «بابا چه
بزرگ شدی». بابا خندید. منم خندیدم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 18:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مَهلا</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مَهلا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهلا خواهرم که بیست ساله است و دو سالی از من کوچکتر است، گهگاهی می نشیند کنارم، دستش را می گذارد روی دستم، می گوید: «تو لااقل به حرف هایم گوش کن مهران». صورتم را هم می بوسد. دستش را که با دستم پس می زنم، با دست دیگرش تلنگری می زند به شانه ام. تلنگر دومی را که می زد، شانه ام درد می گیرد. می گویم: «نزن مهلا نزن». دیگر نمی زند، ولی دستش را بالا می برد و موهایم را نوازش می کند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 21:22:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مثل سیاووش</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;مثل سیاووش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عجيب است عجيب.آقا جان هميشه مي گويد:« پا هايم ،پا هايم» حتي وقتي توي اتاق نشسته است پاها رابا دو دست گرفته است. ولي هر وقت صالح از توي حياط به او اشاره مي كنديا مي گويد:«بيا».سريع از جا بلند مي شود.عصا را بر مي دارد.كتابي را مي گذارد زير بغلش و تند از اتاق مي دود بيرون از پله ها مي پرد پايين.مي رود سمت ديواره غربي حياط . مي نشيند كنار صالح نزديك درخت بيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 07:10:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان چه خوب بود اگر</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه خوب بود اگر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا جان هميشه اين موقع روز با آسيه خانم بازي مي كند نه با من آسيه كه پا برهنه مي دود وسط حياط. آقاجان مي دود به دنبالش. آسيه كه پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و با احتياط راه مي رود آقا جان مي گويد:«آسي روي چمن ها راه نرو» ولي خودش همين كار را مي كند. پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و تند راه مي رود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Feb 2009 17:23:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان كدوم بابا؟</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;كدوم بابا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسن جون سلام، حسن جون چطوري؟ حسن جون خوش مي گذره؟ بعد ميگي چرا تلفن نزدي، نامه ندادي...بيا اين هم نامه. ميگي بي من چه كار مي كردي؟ خيلي كارها. حالا نوشتي كاش نرفته بودم.  گفتم: «نرو». تنگ گوشت خوندم. گفتي: «نه بايد برم». گفتم:«اگه غربتي ها دوباره ريختند تو مملكتمون». گفتي: «برو بابا نه آقام رزمنده بوده نه ننه ام». گفتم«اونا نبودند ما كه هستيم.» گفتي: «تو هستي من نه». گفتم: «مرد ميدون نيستي لااقل همين جا بمون». گفتي:«اين جا». گفتم: «اونور چي داره كه ما نداريم؟» جوابمو ندادي.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> داستان یکی اون بالا یکی این پایین</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی اون بالا یکی این پایین&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عزیز جون میگه: حواست به من هست.&lt;BR&gt;  میگه:«هر وقت تو را می بینم یاد اون خدا بیامرز می افتم .چه زن نازنینی! خنده هات،گریه هات! راه رفتنت! نگاهات!&lt;BR&gt;بعضی وقت ها به من میگه:« راه برو»، راه که میرم میگه« بایست»، ایستادم میگه «بخند»، خندیدم میگه« بچرخ»، خوب که چرخیدم میگه« ا...  اکبر! این قدر شباهت! مثل یک سیبین که از وسط نصفتون کرده باشند. کارهای خداست! مثل اینکه اون خدا بیامرز بفهمی نفهمی یک کمی بلندتر بود. یه ذره هم چاقتر. یه خالم روگونه اش بود. اما اون کجا و تو کجا. اون کجا و ما کجا. به ما هم میگن زن؟ نه تو بگو به ما هم میگن زن؟ زن نگو مرد بگو. یوسفش هم انگار خودش، منظورم اخلاقشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 06:54:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان قبرهای ماسه ای</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;قبرهای ماسه ای&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فرود همیشه با من است، حالا هم کنارم نشسته، پاهایش را دراز کرده روی ماسه ها، مرتب پاهایش را تکان می دهد.&lt;BR&gt;فرناز راه می رود، تند، باد روسری سیاهش را می پیچد به دور گردنش، انگار باد توی گوشش هم زوزه می کشد و داخل خانه های کوچک روسری اش که با دست خانه هایش را می گیرد. یک مرغ خاکستری منقار تیزش را می کوبد روی صدفی سفید، فرناز می دود به طرف مرغ، مرغ می پرد. بالهایش را به هم می کوبد توی هوا چرخی می زند و دور می شود. فرناز کنار دریا می ایستد تا دور دستها مرغ را با چشم هایش دنبال می کند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 Aug 2008 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
