<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 11 Aug 2011 19:01:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>معرفی</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;به نام خدا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;زهره كياني هستم. متولد 1333 . ساكن اصفهان، متاهل و چهار فرزند دارم. سالهاست كه مي نويسم و نوشتن را از زماني شروع كردم كه دختري جوان و دانشجو بودم. فارغ التحصيل رشته تاريخ از دانشگاه اصفهان هستم. داستانهايم بارها در نشريات متفاوت به چاپ رسيده است. كتاب اولم &quot;مرغ ماهيخوار&quot; است كه در سال 1381 توسط نشر نقش خورشيد به چاپ رسيد. كتاب دومم &quot; من شيميايي شده ام&quot; است كه در همان سال توسط نشر آتروپات چاپ شد. سال 1385 كتاب من شيميايي شدم كه مخاطبين زيادي داشت توسط بنياد حفظ آثار دفاع مقدس اصفهان تجديد چاپ شد. سال 1386 كتاب &quot;مثل بختك&quot; كه مجموعه داستان است توسط نشر نقش خورشيد به چاپ رسيد. فعلا در كنار نويسندگان حوزه هنري اصفهان و نويسندگاه كارگاه تخصصي  رويش مهر فعاليت دارم و داستانهايم را براي چاپ به ناشر ديگري سپرده ام كه اگر خدا بخواهد بزودي تحت يك مجموعه داستان جديد چاپ مي شود.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://imanm.persiangig.com/Dastan/Asar2.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 11 Aug 2011 19:01:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بازی</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;3&quot;&gt;بازی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بدو...بدو اما بپا نخوری زمین. چون اگه بخوری زمین آقاجون که ایستاده پشت سرت میگه: (امیرعلی دوباره زمین خوردی؟) اونوقت نمیاد دستتو بگیره و از روی زمین بلندت کنه. دولاشه و لباس‌هاتو بتکونه بگه: (طوری نیست پسرم) وادارت می‌کنه که خودت بلندشی. اول چند دقیقه‌ای بدون اینکه حرف بزنه یا پلک تکون بده فقط ینگات می‌کنه بعد میاد جلو می‌ایسته روبروت، زل می‌زنه تو چشات. میگه: (چرا معطلی پاشو، پاشومرد؟) اگه دور خودت بتابی بگی خسته‌ام یا معطلش کنی، میگه: (بازی بس) اخم می‌کنه، قیافه می‌گیره، کت و کلاهشو بر می‌داره و میره ولی اگه سریع از جا بلند بشی.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 11 Aug 2011 18:51:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان دست های سرد</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;3&quot;&gt;دست های سرد&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;چرا نقاشیتو تمام نمی کنی آذی ؟ اگه دود کشاشو نکشی ، پنجرهاشو رنگ نکنی . آقاجون که نشسته پیش اصلان . دستاشو گذاشته رودست های اصلان . تنگ گوشش میگه چیکار کن چیکار نکن . برمیگرده نیگات می کنه و میگه :« توکه هنوز تمام نکردی دختر ». شایدم بگه بی عرضه اونوقت مامان میگه ، حتما میگه« وا چرا اینطوری باهاش حرف میزنی . خوب تو روحیش تأثیر میذاره .» آقاجون میگه :« نترس ، هیچیش نمیشه ، نمی بینی چی چی پت و پهن شده .&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 11 Aug 2011 18:44:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان خواب</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خواب&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز هم که هنوز است تاج الملوک مادرم هر وقت خواب پدرش،ابوالفتح میرزا را می بیند می ترسد.نه اینکه بترسد.ازجا بلند می شود.چراغ را روشن می کند و ما را بیدار می کند.هر سه ما را، بیدار که شدیم.روی مبل می نشیند.زانوی غم به بغل می گیرد و می گوید:«چه کار کنم؟»خواهرم اشرف که از او سئوال می کند.مادر جان این چه وقت مشورت کردن است؟ جواب اشرف را نمی دهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Feb 2010 05:56:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان رخساره</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;رخساره&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;نکنه یه وقت تو هم بری؟ تو تو تو تپلی. با اون
لبای سرخ گل گل گلی. اون وقت من تنها بمونم. حالا اگه صاف بشینین دخترای
خوبی باشین موهاتونو شونه می کنم. ببین این طوری این طوری. یه گل خوشگلم
میزنم رو موهاتون. مثل همون گلی که بابا زد به موهای من. اِ اِ راستی کو؟
گلمو می گم. تو برداشتی تپلی؟ تو تو تو چی؟ حتما مامان برداشته. گفت:
«رخساره جون چه خوشگل شدی. برو خودتو تو آینه ببین». رفتم. قدم به اون
نمیرسید. بابا اومد. بلندم کرد. بابا تو آینه گنده شده بود. گفتم «بابا چه
بزرگ شدی». بابا خندید. منم خندیدم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 02:40:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مَهلا</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مَهلا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهلا خواهرم که بیست ساله است و دو سالی از من کوچکتر است، گهگاهی می نشیند کنارم، دستش را می گذارد روی دستم، می گوید: «تو لااقل به حرف هایم گوش کن مهران». صورتم را هم می بوسد. دستش را که با دستم پس می زنم، با دست دیگرش تلنگری می زند به شانه ام. تلنگر دومی را که می زد، شانه ام درد می گیرد. می گویم: «نزن مهلا نزن». دیگر نمی زند، ولی دستش را بالا می برد و موهایم را نوازش می کند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 04:53:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مثل سیاووش</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;مثل سیاووش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عجيب است عجيب.آقا جان هميشه مي گويد:« پا هايم ،پا هايم» حتي وقتي توي اتاق نشسته است پاها رابا دو دست گرفته است. ولي هر وقت صالح از توي حياط به او اشاره مي كنديا مي گويد:«بيا».سريع از جا بلند مي شود.عصا را بر مي دارد.كتابي را مي گذارد زير بغلش و تند از اتاق مي دود بيرون از پله ها مي پرد پايين.مي رود سمت ديواره غربي حياط . مي نشيند كنار صالح نزديك درخت بيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 14:41:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان چه خوب بود اگر</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه خوب بود اگر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا جان هميشه اين موقع روز با آسيه خانم بازي مي كند نه با من آسيه كه پا برهنه مي دود وسط حياط. آقاجان مي دود به دنبالش. آسيه كه پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و با احتياط راه مي رود آقا جان مي گويد:«آسي روي چمن ها راه نرو» ولي خودش همين كار را مي كند. پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و تند راه مي رود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Feb 2009 01:54:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان كدوم بابا؟</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;كدوم بابا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسن جون سلام، حسن جون چطوري؟ حسن جون خوش مي گذره؟ بعد ميگي چرا تلفن نزدي، نامه ندادي...بيا اين هم نامه. ميگي بي من چه كار مي كردي؟ خيلي كارها. حالا نوشتي كاش نرفته بودم.  گفتم: «نرو». تنگ گوشت خوندم. گفتي: «نه بايد برم». گفتم:«اگه غربتي ها دوباره ريختند تو مملكتمون». گفتي: «برو بابا نه آقام رزمنده بوده نه ننه ام». گفتم«اونا نبودند ما كه هستيم.» گفتي: «تو هستي من نه». گفتم: «مرد ميدون نيستي لااقل همين جا بمون». گفتي:«اين جا». گفتم: «اونور چي داره كه ما نداريم؟» جوابمو ندادي.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 20:41:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> داستان یکی اون بالا یکی این پایین</title>
<link>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی اون بالا یکی این پایین&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عزیز جون میگه: حواست به من هست.&lt;BR&gt;  میگه:«هر وقت تو را می بینم یاد اون خدا بیامرز می افتم .چه زن نازنینی! خنده هات،گریه هات! راه رفتنت! نگاهات!&lt;BR&gt;بعضی وقت ها به من میگه:« راه برو»، راه که میرم میگه« بایست»، ایستادم میگه «بخند»، خندیدم میگه« بچرخ»، خوب که چرخیدم میگه« ا...  اکبر! این قدر شباهت! مثل یک سیبین که از وسط نصفتون کرده باشند. کارهای خداست! مثل اینکه اون خدا بیامرز بفهمی نفهمی یک کمی بلندتر بود. یه ذره هم چاقتر. یه خالم روگونه اش بود. اما اون کجا و تو کجا. اون کجا و ما کجا. به ما هم میگن زن؟ نه تو بگو به ما هم میگن زن؟ زن نگو مرد بگو. یوسفش هم انگار خودش، منظورم اخلاقشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 14:25:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zohrehkiyani&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>zohrehkiyani</dc:creator>
<guid>http://zohrehkiyani.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

