تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان یکی به آخری

یکی به آخری

ای کاش نیایند. چون اگر بیایند، حتما تق تق پاشنه هایشان می پیچد توی پله ها. روی سنگ فرش ها از راهرو اولی با شتاب می گذرند و می پیچند ،توی راهرو های بعدی. به اتاق ها سرک می کشند و می پرسند کجاست؟ با سر و صدا و جیغ و شیون برم می دارند و می برندم کجا؟
حوصله کنید می گویم وقتی که می گذارندم روی زمین، کفنم هنوز خشک نشده. انگشت هایم گرم اند. سحرم به خانه بخت نرفته. با عجله بیل و کلنگ را می آورند و گودالی برایم باز می کنند آن زیر. همه جمع می شوند، خاله، عمه، دایی، عمو،« چه منظره ای!»
   « سحر مادر مرده» هم چه کار کند، خدا می داند......
    اما حالا که اینجا خوابیده ام، باید بگذارندم به حال خودم. لا اقل اتاقی دارم و سقفی بالای سرم، بلند. تختی دارم مرمری است، سفید، نرم زیر تنم، اتاق هم چهار دیوار دارد و دو پنجره،با یک جفت در، دیوار ها، تمام کاشی اند.وسط هر کدام شاخه ای از گل میخک است.در ها روبروی هم، اولی باز می شود به اتاق بغلی، خالی از کمد و بوفه، کفپوش و چیز های دیگر است.دومی به راهرو. هر وقت هم با یستم و سرم را خم بکنم بین دو لنگه در آن، البته می بخشید شما بایستید و سرتان را خم بکنید،چند اتاق دیگر را می بینید و گلدان گل کاکتوسی، گذاشته اند لب پنجره.از راهرو سومی یکی به آخری است.سر را هم بچرخانی و دوباره نگاه کنی توی اتاق متوجه می شوی.پنجره هایش بالاست بطوری که نور اصلا نمی تابد توی اتاق.اكر هم بتابد کم است، می چسبد به سقف.فقط یک تکه نور.شاخ و برگ های درخت بید،اینجا دیگر نمی خورد به شیشه های پنجره.همین طور خوابیده باشی و دستت را دراز کنی بالای سرت، هنوز خیلی مانده تا آنها. پلک هایم تکان بخورد و مردمک ها بچرخد توی حدقه.چشم ها می خورد به دو هواکشش. لق لق می تابد و می رقصد پره های فلزی اش. حتما بوی نم و نا را می برد و پخش می کند در هوا. سر تا سر آن را، موقعی که بخواهی راه بروی و قدم به قدم بشماری طول و عرض اتاق را می بینی. کف هموار نیست.حوضچه کوچکی را کاشی کاری کرده اند. گوشه آن آبی سیر، درست روبروی دو شیر آبی که نصب کرده اند به دیوار، اینجا هم اگر بغلتاندم و دست راستم را دراز کنند روی زمین چکه های آب می چکد.  سر می خورد پایین و خیس می شود.نوک انگشت هایم.
    بعد قطره قطره می رود و جمع می شود کف حوضچه که فعلا خالی است. جلبک ها خانه کرده اند لابلای جداره کاشی های آبیش.....
    شایدهم وقتی بیایند و ببینند مرا، خشک و نیمه عریان دراز کشیده ام این جا، آن دو زن، بفرض بلقیس خانم و محترم خانم، اولی نه، دومی همان که جوان تر است و بافته های موهای سیاهش را انداخته روی شانه هایش، پیش قدم شود.
    بعد از اینکه نشست و چند دقیقه ای زل زد به تن و بدنم، برخیزد و برود سراغ شلنگ سیاهی که چون مار چنبره زده است گوشه اتاق و آب بدون اینکه هدر برود و بپاشد به در و دیوار های دور و برم، سرازیر شود توی حوضچه. اضافیش، همین که سر زد و ریخت توی پاشویه و قطرات بلوریش نشست روی کاشی های سفید، به گمانم خودش هم خوشش بیاید. با هل دادنم و کشیدنم طرف حوضچه، بدنبالم سر بخورد پایین و بازی از همین جا شروع شود.
    با بلقیس خانم غلت بخوریم. چرخ بزنیم. بالا و پایین برویم. آب جست بزند بیرون. یا بپاشد به سر و صورتمان. دو زانویش تکیه گاه سرم شود.  دست های سنگینم محکم بخورد به ساق های بلندش. کمی خودش را عقب بکشد. ولی بنده خدا جا نزند.  به عوض آن برس را بردارد و دسته های مویم را که درون آب خیس و شرابی شده است، با ناز شانه کند. از شستن موها که فارغ شدو  محترم خانم کیسه را پرت کردطرفش. از گوش و بناگوشم کف صابون بریزد توی آب.  آخر کار نوبت هر دو پایم شود. خرش خرش سنگ پاو غر غر محترم خانم که آن بالا ایستاده است و هر دوی ما را ور انداز می کند.فقط یک جمله می گوید:
دِ بجنب بلقیس.... حالاست که بعدی را بیاورند....»
    البته خودش هم بیکار نبوده است. قفسه ها را مرتب کرده. حوله های سفید را گیر داده به جا رختی. گلوله های پنبه را می خواهد با فشار فرو بدهد توی سوراخ های گوش و بینی ام. عطر و گلاب را هم گذشته بغل حوله ها و چادری را پهن کرده  روی زمین،از جنس ململ که وقتی آب تنی ام با بلقیس خانم تمام شد و آوردندم بالا مثل یک عروس بپیچندم
لای آن خیلی قشنگ!

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |