آیلار
آیلار...آیلارصدایم را می شنوی؟
شب پیش که تو خوابیده بودی، نه اینکه خواب خواب باشی، نه خواب بودی نه بیدار. چشم هایت نه بسته بود نه باز..می غلتیدی. یک بار به طرف چپ، گاهی به طرف راست. بعد صاف خوابیدی. از جا بلند شدم. یواشکی رفتم آن طرف اتاق، به طرف پنجره ها،پرده ها را تکان دادم و پنجره ها را باز کردم.باد هجوم آورد توی اتاق. شاخه ها خوردند به پنجره. نورماه خزید توی اتاق. سرید روی پوست تن تو.چسبید به قرص صورتت. چه قشنگ بود ماه و قرص صورت توآن وقت شب!همان وقت نشستم کنارت، دست هایت را گرفتم بین دست هایم و نگاهت کردم.نگاهت کردم آیلار، به خصوص به خال گونه ات،به چشم هایت که بسته بود و فکر کردم به رنگ خاص آنهاکه نه سبز هستند،نه آبی، نه قهوه ای، نه سیاه. مثل اینکه خاکستری ا ند شاید هم رنگی دیگر باشند. من می گویم خاکستری اند. بعضی وقت ها هم می گویم سرمه ایند یا میشی...بدنم را خم کردم روی بدنت .پاهایم را چسباند م به پاهایت و زانو هایم را به شاخه و برگ های در هم قالی. زیر لب آهسته تنگ گوشت زمزمه کردم،« آیلار.،آیلار«انگار صدایم را نشنیدی. نه نشنیدی. صورتت را نچرخاندی .پلک هایت را تکان ندادی.چشم ها را باز نکردی.پاهایت را هم همین طور. مثل روز های پیش که دوست داشتی پاهایت را تکان بدهی. اول پای چپت را، بعد پای راستت را بچسبانی به پای چپت وآخرکارهر دو پایت را ببری بالا. من هم دوست داشتم، به خصوص وقتی که دستت را دراز می کنی و شست پای راستت را می گیری، بنشینم و بازیت را با پاهایت نگاه کنم.تکان نخوردی.هیچ عکس العملی نشان ندادی ولی من ناامید نشدم. برای بار دوم بیشتر به تو نزدیک شدم. به طوری که صورتم را چسبانده بودم به قرص صورتت.چه آرام آرام نفس می کشیدی! چه گرم بود بدنت !بلندتر گفتم:« آیلار»صدایم این بار پیچید توی اتاق..صدایم پیچید توی اتاق مثل اینکه از اتاق هم از پنجره های باز رفت بیرون به گوش ماه هم رسیدکه ماه نورش را نقره ای تر ریخت توی اتاق.تو نقره ای شده بودی دیشب! نقره ای نقره ای!حتما صدایم را شنیدی که سرت را تکان دادی. لب هایت را هم همین طور.صورتت را چرخاندی به طرف ماه. دهانت را باز کردی و می خواستی با لب هایت ماه را ببلعی. ولی بعد انگار پشیمان شده باشی چشم هایت را چرخاندی صورتت را گرداندی.یک بار به طرف چپ،بار دیگر به طرف راست.بار سوم به سمت دیگر اتاق که دو گلدان کوچک گل مریم است و نگاهت آن جا ثابت ماند. چند دقیقه دیگر بدون اینکه به من که کنارت نشسته بودم و نگاهت می کردم، نگاهی بکنی، دو دستت را که بی حرکت گذاشته بودی دو طرف بدنت، تکان دادی و انگشت های کوچکت را چرخاندی بالای سرت. انگشت های تو نورماه را رقصاند. روی صورتت چند تکه کرد.. چه قشنگ بود ماه و قرص صورت تو دیشب!و چه قشنگ تر !وقتیکه چشم های خاکستری ا ت هم رنگ ماه شده بود و چال گونه ات گودتر! یا موقعی که انگشت دستم را گذاشتم روی گونه ات، فشاری دادم. مثل اینکه پوست صورتت کش بیایدو دردت بگیرد، اخمی کردی و دست هایت را بلند کردی با انگشت هایت. انگشت سبابه ام را گرفتی توی مشتت. داغی بدن کوچکت بدنم را مثل همیشه داغ کرد. من که می خواستم انگشتم را ازلابلای انگشت هایت رها بکنم،تو پر زورتر از من انگشتم را ول نمی کردی. بعد من با دست دیگرم غلغلکی دادم به کف پاهایت، نوک بینی ات ، تلنگری زدم به چانه ات و تو خندیدی.من هم از خنده تو خنده ام گرفت. حتما ماه هم خنده اش گرفت که تکه های نو رش را پاشید گوشه به گوشه اتاق وپر رنگ ترروی قرص صورت زیبای تو! بار آخر که صورتم را چسباندم به صورتت،گوش دادم به نفس هایت، دستی کشیدم به صورتت،با تو حرف زدم،خیلی حرف ها، بوسیدمت. گفتم شب بخیر. چشمهای خاکستریت بسته بود.انگار نشنیدی که گفتم:
ایلار.
بلند هم گفتم:دختر
باز دوباره گفتم:
دختر ماه.
مثل اینکه بعد هم گفتم:
آیلار ماه تو خوشگل تری یا ماه؟
تو یا ماه؟
ماه...ماه...ماه.
چشم های خاکستری ات بسته بود.
آیلار.
زهره کیانی
پایان