تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان مرغ ماهی خوار

مرغ ماهی خوار

دختر دو بار گفت :« اسماعیل تویی؟» و پدر از پنجره به آسمان نگاه کرد و مادر زیر لب زمزمه کرد ای کوسه ما هی های خون آشام ای امواج خروشان، ای دریای متلاطم به میهمانی تان آمده اند و دخترلبخند زد و مادر سرخی گونه هایش را دید و دلش لرزید و پدر گفت:« مردانی که آرام گرفته اند و دخترانی که خو ابیده اند» و مادر خواند از اشک های شان آب دریا ها شور شد و از نفرین شان.....و کتاب را بست و پدر پنجره را باز کرد . عطر گل های نارنج ریخت توی اتاق. با بوی باغچه ، بوی ماهی و در یا رفت سراغ زن و زن دو بارسرفه کرد. هوا را بلعید . باد پرده را تکان دادو سرما رفت زیر پوستش، برق چشم هایش را از ساحل دریا گرفت و به نیلوفرهای همسایه ریخت، بوی علف و رطوبت و خاک را بالا کشید، دختر نالید. مادر دستش را گر فت و داغی پوستش اشک را در چشمانش ریخت، دختر گفت:« رفتیم تا پشت سنگ ها، اسماعیل گفت، بنشین! من نشستم. اسماعیل سردش بود. برق زد و بارون آمد، اگه بارون نمی یومد شاخه ها را جمع می کردیم و آتیش می زدیم.»
پدر گفث:« آن روز هم بارون میومد.»
مادر گفت:« یادمه.»
سنگسر بودم که صفر زنگ زد، خودشم زده بودند.
ننه صفر گفته بود:« به مادر اسماعیل خبر ندین!»
زن گفت:« چرا روی ماسه ها؟»
مرد گفت:« دنبالش بودن!»
زن گفث:« وقتی زدندش صفر هم بوده؟»
مرد گفت:« وقتی اومدم جنازه نبود».
بارون پخش شد و بر در و دیوار و پنجره کوبید. گل های باغچه را شست و باغچه از بارون پر شد و اتاق از بوی بارون، گل های اقاقیا دهان باز کرد و بارون را بلعید، برگ های پهن ما گنو لیا زیر بارون برق زد. مادر نگاهش از عکس توی قاب روی علف های خیس لیز خورد و زیربارون از گل ها لای شاخه و برگ ها رفت . ساحل و دریا را دید. پسر بچه ای دست هایش را در ماسه چال کرد. مردی روی سنگی نشست و به دریا نگاه کرد. زن خیسی پیراهنش را تکاند.
دختر گفت: سردمه و زن سرفه کرد. مرد گفت:« با صورت روماسه افتاده بود» ننه صفر می گفت:« اون طرف ترم کلاهش افتاده بود». زن گفت:« ببین اونجاست، از شن و ماسه  پربود» مرد گفت:« زیر ماسه ها خون بود». دختر گفت:« وقتی آمدند اسماعیل با ها شون بود، تو تورشون یه ماهی گنده تر از بقیه ماهی ها بود» اسماعیل گفت:« بیا ببین! ماهی چلپ چلپ می کرد». اسماعیل گفت:« هنوز زنده اس! انگشتشو کرد تو دهن ماهی و گفت: ببین گاز نمی گیره. نه، اسماعیل ماهی دستتو گاز نگرفت؟ و مادر هر دو دست را روی صورت دختر گذاشت و گفت: آره ماهی ها گاز نمی گیرن . مرد گفت:« شایدم موج برده!» زن گفت:« کتابشو هم موج برده؟» و رو بروی آینه ایستاد و سپیدی مو هایش را روی شقیقه بالا زد. و از آینه کوه های بلند و سبز را دید که در میان مه غلیظی تا بالای پنجره آمده بود و در پایین نگاهش گم می شد و تا پای شاخه و بر گ های پهن طو طیا می آمد. از کوچه می گذشت و از دیوار های خانه روی برگ های به هم تا بیده می نشست.
دخترلرزید و گفت:« تشنمه» و روی یک دست بلند شد . زن گفت:« بخواب، بخواب!»
دختر گفت:« نشسته بودیم. باد می یومد، هوا سرد بود، موج ها می آمدند و می رفتند، مرغی بر ساحل نوک زد. ماهی را گرفت. اسماعیل گفت: اگه آدم با این موج ها بره دیگه بر نمی گرده، دیدی اسماعیل رو موج ها سوار شدیم!
و پدر دو باره در آینه نگاه کرد و کلاه کهنه را سر گذاشت و دختر نگفت پدر، گفت:« اسماعیل تویی؟»

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |