تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان محاکمه

محاکمه

    وقتی که دیگر عسل خانم غر نمی زند و مابین باغچه های باغ راه نمی رود تا پروانه ها را بگیرد و درون مشتش فشار بدهد، می توانم از پله ها بالا بروم. همان پله هایی که پدربزرگ می گفت در دو ردیف بهتر است، اگر کف پوش هایشان سرخ باشند بهترند. و عسل خانم که بعضی وقت ها سر حال است و می خندد می گوید:« سرخ سرخ خونی» وعمو را ببینم که میان اتاق با یک پوستین بلند ایستاده است وبه شیشه های رنگی نگاه می کند. وقتی که خواب است و یا چرت می زند می توانم اتاق به اتاق بروم، در ها را باز کنم و آنجایی که گچبری هایش سیاه شده اند و فرشته های گچی روی دیوار هایش بال بال می زنند،عمو را ببینم که بالای اتاق روی صندلی راحتیش لم داده است و عصا را تکان می دهد.
    وقتی که عسل خانم روی نرده های پلکان ها پاهایش را آویزان کرده است.آنها را مي جنباند و روزنامه ها را ورق ورق می کند بی صدا، آهسته،بالا بروم روبروی پدربزرگ بایستم و در چشمانش نگاه می کنم که اخم کرده است و بگویم این مدال ها، این ستاره ها، شمشیر ها، پوتین و کمربند و کلاه چه قشنگ است پدربزرگ و مادربزرگ که شنیده است لبخند بزند. به پدر نگاه کند و بگوید کلاهت، کلاهت را کج گذاشته ای.
    عسل خانم که روبروی آینه نشسته است و موها را شانه می کند می گوید: پیر شده ام پیر، تمام سفید شده اند. تار های مو را یکی یکی می گیرد و نگاه می کند پشت سر هم می گوید من که عقلم نمی رسید.
    مادر می گفت: دوازده سالش است.
    پدر گفت: دختر باید شوهر کند.
    پدر بزرگ چرخی زد و روبروی آینه ایستاد.اخمی کرد که همه ما ترسیدیم. عمو عصا را محکم به زمین کوبید و گفت: چه می فهمید؟ پسره همه کاره حجره است.
    مادر گفت: کدوم پسر؟ چهل سالش است.
    پدربزرگ که به دیوار تکیه داده بود گفت: مرد باید پخته باشد.
    عسل خانم که چانه اش گرم شده است پشت سر هم حرف می زند. می گوید: عروسک هایم را که گفتم با خودم می برم. پدربزرگ با عصا به ساق پاهایم کوبید و گفت: باید شوهرداری کنی. شوهرم که مرد.
    عمو گفت: زن بیوه تنها بیرون نمی رود.
    پدربزرگ که خیلی پیر شده بود گفت: عیب است عیب.
    عسل خانم که آرام آرام گریه می کند، هم ناله می کند، هم نفرین می کند بدون آنکه بفهمد به اتاق های دیگر می روم. بین پدربزرگ و مادربزرگ می ایستم می گویم بیچاره عسل...
    عسل که دوست ندارد بامن به اتاق ها بیاید و چشم های عسلی اش برق می زند، همیشه می گوید: فقط رنگ چشم هایم باقی مانده است. او که بامن زندگی می کند، خیلی وقت ها نه با من حرف می زند، نه با من راه می رود، نه با من غذا می خورد. زل می زند و به دیوار خیره می شود.
    من می آیم آنجایی که گلدان های بلور را گذاشته اند و میانشان نشسته اید و زیرشان چوب های نیمه سوز سرخ سرخ می شوند.می گویم چه کار کرده اید؟
    عسل خانم اگر خواب های بد بد نبیند و از خواب نپرد و جیغ های بلند بلند نزند خوشحال تر است و پشت سر هم حرف می زند تا ته باغ به دنبال گربه های باغ می دود پابرهنه و لخت. وقتی که خوب خسته شد عرق ریزان و خیس روی شمد های کنار ایوان دراز می کشد ویا روی بالاترین پله می نشیند و می گوید همه شان باید بیایند، همه شان، عموها، عمه ها، مادربزرگ، نصرت، رحمان، نگین که گوشه باغ کز می کند و گریه می کند. پدربزرگ هم باید بیاید کلاه و پوستینش را هم بیاورد و عصایش را هم همینطور. سر جای همیشگی اش بنشیند تا ما بیاییم و بگوییم این یک محاکمه است، پدربزرگ. محاکمه....

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |