تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان گور خالی

گور خالی

اخم کرده بود و انگشت سبابه را روی صورتش گذاشته بود. او که به دیوارنچسبیده بود. روی میز بود. برچسبی بر دهانش بود. زنی که نگاه می کرد و لبخند می زد. موهای سیاهش را بالای سر جمع کرده بود. چند طره از موها به روی پیشانی بلندش تاب خورده بود. پوشش آلومینیومی چند قرص مسکن و خواب آور در دست راستش بود و اشاره می کرد.
و آن که به موازات در و پنجره کنار اتاق روی یک سکوی فلزی سرد و سیاه نشسته بود، به بیرون از پنجره نگاه نمی کرد به زنی نگاه می کرد که سرش را میان دو دست گرفته بود و صورتش پیدا نبود. مردی که از میان غبار و مه غلیظی آمده بود دست هایش نبود و چشم هایش برق نمی زد.
ودو مردی که رو به رویم ایستاده بودند از صبح رفته بودند و آمده بودند. اسم و فامیلم را پرسیده بودند،  سن و تحصیلاتم، شماره شناسنامه، کجا بوده ام، چه کاره بوده ام، از کتاب هایم پرسیده بودند و قبل از این که سوال و جواب های شان تمام شود دکتر آمده بود و گفته بود جراحات عمیق است از همین امروز شروع کنید، دو مردی که رفته بودند و آمده اند و حالا نشسته بودند یو نیفرم های مخصوصی تنشان بود، قبلا ندیده بودمشان. مردی که بلند تر بود  ساکت تر بود و مردی که کو تاهتر بود سالک بزرگی طرف راست زیر چشم راستش داشت، مردی که بلند تر بود جوان تر بود و مردی که دائم سرش را تکان می داد و دست هایش را بالا و پایین می برد و بیشتر سوال می کرد می لنگید.
مردی که می لنگید پنجره ها را بست ، پرده ها را کشید و نوری را که از پشت شیشه ها بر سقف و کف و دیوار های اتاق می تابید کور کرد
ملافه ها را پهن کرد، صندلی چرخدار را تا لبه تخت پیش آورد، شیشه های دارو را جابجا کرد، دستکش های نایلونی را دست کرد و شیشه ها را روی میز گذاشت. قیچی را بر داشت، نوار دور شیشه ها را باز کرد، نوار چسب ها را بر داشت، از قفسه قهوه ای کنار اتاق چند شیشه دارو را بر داشت، رویش را خواند و دو باره سر جایش گذاشت، به تخت تکانی داد و تخت بالاتر رفت، صندلی ها را جا به جا کرد و نور اتاق کم رنگتر شد، چشم هایم را که بستم فطرات آبی سرد از پیشانیم گذشت و به درون چشم هایم رفت و از زیر پوستم گذشت و با خیسی گوشت و پوستی بی جان با سیلابی می رفتم که دست هایم را با خود برده بود و به دنبال شان می گشتم، پرستار اولی گفت: باند. پرستار دومی سردی دست ها و سردی اتاق را برد توی سرنگی که رفته بود زیر پوست و دویده بود تو رگ ها و خونی سرد در تنم ریخته بود لابلای انگشت هایم رفت و به ناخن هایم رسید و با  رنگی سفید و پارچه ای نازک بر پوستی سرد و سیاه به قوزک و ساعد دست رسید و بالا رفت و بالا رفت تا به زیر بازو رسید و محکم کشید دور بازو و دو بار پیچاند تاب داد تا به شانه رسید و شانه ها را پوشاند و پرستار از نوک انگشت ها تا ساعد، آرنج و بازو و شانه را دو بار امتحان کرد و دکتر که ایستاده بود نگاه می کرد گفت: خوب است.
چشمانم از بر چسب روی دهان زن به دیوار و از دیوار به سقف و تارهای عنکبوتی که به سقف چسبیده بودند به گوشه اتاق به کف و سنگفرشهای ساییده و پاهای بزرگ و کفش های سیاه به دست های مرده و ناخن های به خون نشسته به زیرقاب شیشه ای و چشمانی خاکستری و سالک پهن صورت مرد و یک پای لنگ و زیر سردی آنچه بر پوست پاهایم می پیچید و دور می زد و به زانو می رسید و بالاتر می رفت و سرمای مرموزی که در زیر گوشت و پوستم می گذشت و به استخوان هایم می رسید و بیرون می زد به کفنی سرد و سفید می چسبید. و با سیلابی که دست هایم و پاهایم را با خود برده بود به گور ستانی رفته بودم که گور من در آن خالی بود و سردیش چسبیده بود و گذشته بود از کمر به سینه ها و از چانه به گوش ها رسیده بودو پرستار روی صورت و چشم ها و مو ها را پو شاند، پارچه های اضافی را جمع کرد قیچی را سر جایش گذاشت یک بار دیگر از نوک انگشت های پا تا ساق و زانو و از کمر تا سینه و گردن و سر و صورت و مو ها را دید و کفنی سرد و سفید و جسمی بی جان و پوستی خالی و چشمان تهی و دکتر گفت: خوب است.
و پرستار دستکش ها را از دست بیرون آورد، در سطل زباله انداخت، نگاهی در آینه کرد، دست هایش را با آب و صابون شست، دستی به مو هایش کشید، کتاب ها را بست و جاهای خط کشی شده را پاک کرد و همه جا را شست، پرده ها را که جمع کرد شب پشت پنجره آمده بود.

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |