تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان بازی

بازی

بدو...بدو اما بپا نخوری زمین. چون اگه بخوری زمین آقاجون که ایستاده پشت سرت میگه: (امیرعلی دوباره زمین خوردی؟) اونوقت نمیاد دستتو بگیره و از روی زمین بلندت کنه. دولاشه و لباس‌هاتو بتکونه بگه: (طوری نیست پسرم) وادارت می‌کنه که خودت بلندشی. اول چند دقیقه‌ای بدون اینکه حرف بزنه یا پلک تکون بده فقط ینگات می‌کنه بعد میاد جلو می‌ایسته روبروت، زل می‌زنه تو چشات. میگه: (چرا معطلی پاشو، پاشومرد؟) اگه دور خودت بتابی بگی خسته‌ام یا معطلش کنی، میگه: (بازی بس) اخم می‌کنه، قیافه می‌گیره، کت و کلاهشو بر می‌داره و میره ولی اگه سریع از جا بلند بشی. بایستی روبروش بگی آماده‌ ام میگه: منم آماده‌ام، میگه: (تازه شروع بازیه) دو دستشم محکم می‌کوبه به هم، بگی: (آقاجون توپ بازی، تاب بازی، الاکلنگ، اسب سواری این ها دیگه نه) میگه: (الا کلنگ کدوم، توپ بازی چی چیه یه بازی خوب؟) همیشه چند دقیقه‌ای بدون اینکه بایسته دور تا دور زمین بازی تند راه میره بعد میدوه به تو هم میگه بدو، ندوی، بایستی، نفس نفس بزنی- بنشینی و بگی خسته‌ام میگه: (این قرارمون نبودا یا میگه: (به به پسر قهرمانو) مجبورت می‌کنه که بازم بلندشی. دوباره بدوی، آقاجون میگه: (یه بازیگر خوب قبل از بازی باید تن و بدنشو گرم کنه) اونوقت خودش هم همین کار را می‌کنه. همین طور که دستاشو تکون میده. گردنشو می‌چرخونه، می‌شینه و بلند میشه از روزهایی میگه که همسن و سال تو بوده میگه: (آتیش، آتیش (اما جوون‌های حالا) اینو میگه و با اون دستی که بالا برده تا تکونش بده می‌زنه رو کتفت. بگی: (آخ) میگه: (ما که جوونیمون رفت نوبت شماهاست. بگی: (آقاجون نگین هنوز هم جوونید) میگه: (این‌ها همه تعارفه) بعدم میگه: (فعلاً بازم بدو) چند دور دیگه که دویدی میگه: (حالا برو اون کنار بایست). کنار ایستادی. تکیه دادی به دیوار. دست به کار میشه: تو همون زمین بازی دو تا خط می‌کشه یکی برای تو، یکی برای خودش، یکی طرف راست یکی طرف چپ. خط تو را با گچ قرمز می‌کشه و خط خودشو با گچ سفید. خط طرف راست را میگه مرز تو و خط طرف چپ را میگه مرز خودش. دو طرف خط‌ها را سیم‌های خاردار می‌کشه. میگه: (تو باید این جا بجنگی و من تو منطقه خودم) بگی: (آقاجون حالا نمی‌شه نجنگی، نمی‌شه کشته نشی من نمی‌خواهم قرمز باشم. نمی‌خواهم دشمن باشم؟) میگه: (قرمز کدومه، دشمن چه صیغه‌ای. بازیه امیرعلی بازی می‌فهمی پسرم) بگی: (بله می‌دونم اما نمی‌خواهم) میگه: (اِ چه فرقی می‌کنه) بگی: (ته همین‌که گفتم) میگه: (خوب، خوب قهرنکن اصلاً چطوره سکه می‌اندازیم؟) بگی: (بندازیم) یه سکه از جیب پیراهنش درمیاره و سکه‌ را می‌اندازه بالا، سکه چرخ می‌خوره، چرخ می‌خوره می‌افته پایین جلوی پای تو میگه: (دیدی نگفتم حالا بذار تا بازیمونو بکنیم) میگه: (اخما تو واکن امیرعلی)

آقاجون اینو میگه و بالاتر از خط‌های سفید و قرمز سنگرها را می‌کشه به قول خودش سنگرها را می‌سازه. البته نه با سنگ نه با سیمان با سرچوبی که تو دستشه. چندتا سنگر، کنارهم» اما یه کاری می‌کنه. سنگرها را هی می‌سازه و خراب می‌کنه. می‌سازه و خراب می‌کنه. بگی: (آقاجون چرا این‌طور می‌کنی؟) میگه: (آخه محکم نیست امیرعلی) بعد از ساختن خاکریزها، نوبت نیروهاست. سربازها را با دو رنگ لباس می‌شونه تو سنگرها، پشت خاکریزها، اسلحه‌ها را هم میندازه رو دوششون. قمقمه‌ها را میگذاره کنارشون. توپ‌ها، تانکها، نفربرها، ضدهوایی‌ها را هم که مستقر می‌کنه کنار دو تا مرز با قاطعیت میگه: (یه فرماندهیهم می‌خواهیم با یه فرمانده) نه کنار مرز نه نزدیک تانکها، پشت خط، معمولاً فرمانده خودشو با حرف y نشون میده و فرمانده طرف تو را با حرف x می‌پرسه: (امیرعلی دوست داری فرماندهت شکل کی باشه؟) فکر بکنی و بگی نمی‌دونم؟

آقاجون بدون فکر می گه (شکل شهید خرازی) خودشم مثل یه فرمانده می ایسته بین دو تا مرز و دستور حمله میده. تیراولی را خودش شلیک می‌کنه، تیر دومیو را معاونش تیرهای سوم و چهارم و تیرهای بعد را سربازهای آقاجون که کمین کردند انگار پشت خاکریزها توی سنگرها. البته تو هم همین کار را می‌کنی. سربازهاتم همین طور. آقاجون که یک تیر شلیک می‌کنه. تو هم یک تیر شلیک می‌کنی. آقاجون که دستاشو تکون میده. توهم دستاتو تکون میدی آقاجون که بغل خاکریزها دراز می کشه و روی زمین سفت غلت می‌خوره. سروصورتش خاکی میشه تو هم دمر می‌خوابی و نرم نرم میای جلو وقتی به نزدیک آقاجون می‌رسی پشت یکی از خاکریزها سرتوی قاپی و قایم می‌شی. آقاجون می‌بیندت میگه دست‌ها بالا. دست‌هاتو را راحت می‌بری بالا اما همین‌که آقاجون ازت غافل می‌شه دست‌ها را میاری پایین و خودت پرت می‌کنی روی یکی‌از خاکریزها و قایم می‌شی. اقاجون می‌گی لااله الا الله . سربازهای آقاجون دوباره شلیک می‌کنند بنگ بنگ ، بنگ بنگ شما شلیک می‌کنید. اونها شلیک می‌کنند چه غوغایی تو زمین بازی، زمین بازی نه میدون جنگ به پا میشه به‌خصوص که آقاجون باز دستور حمله میده (انوقت توپها، تانکها، خمپاره ها هم دست به کار می شن. آقاجون میگه یاسر یاسر به گوشم. ترکشه که می‌خوره روی زمین ترکشه که می‌خوره به سرو صورت سربازها. آن سربازیی که زخمی شدندآخی‌ می‌گن. فریادی می‌کشن وپرت می‌شن روی زمین روی خاکریزها زخمی‌ها ناله می‌کنند. زخمی ها، شهدا پلاک‌های افتاده روی خاک خون ، دود، خاک ، افسرهایی سفید پوش مثل فرشته‌ها شهدا را  روی دست گرفته‌اند با خود میبرن، ماشین‌های سفید با سرو صدای چند تا از سربازهای آقاجون که شال سبزم به دور گردنشونه یاحسین می گن و نارنجکها را پرتاب می‌کنند طرف شما. یکی از اونها که کوچک‌تر از بقیه‌ است نارنجک را می‌بنده به کمرش یا حسین یاحسن می‌پیچه تو سنگرها یه هواپیما مثل اینکه از دور میاد بمبی می‌اندازه این طرف خط سفید. آقاجون داد میزنه بزنش بزنش مصطفی بزنش مصطفی لوله ضد هوایی را تو هوا می چرخونه بمب دود آسمونو پر می‌کنه سیاه می‌کنه سربازهای گروهان محمدن رسول الله با خوشحالی فریاد می‌زنن زدنش آقاجون برای بارسوم دستور حمله میده سربازها از خط قرمز عبور می‌کنند حمله ور می‌شن به طرف شما، یه نور سبز یه نور سبز پیشاپیش سربازها اون ها را هدایت می‌کنند آقاجون میگه یا محمد بن رسول اله یا محمد بن رسول اله. توپها تانکها همه منهدم می‌شن یه ترکشم می‌خوره به دست معاونت سربازهات که خیلی ترسیده‌اند با رنگ‌های پریده، اسلحه را میندازن و فرار می‌کنند سربازهای آقاجون پیشروی می‌کنند مسافت‌ها از خاکت را جلو می‌یاند. تو همین طور که دستتو گرفتی و ناله می‌کنی فریاد می‌زنی کجا، کجا بی‌عرضه‌ها و ولی کو گوش شنوا، سربازی نیست که صداتو بشنوه. خودت هم که خسته شدی نالون و پریشون اسلحه را میندازی زمین و میگی تسلیم تسلیم. اما سربازهای آقاجون خوشحال و خندون دست‌ها را بردند بالا و انگشتاشون را نشون میدن. خود آقاجون بدون اینکه یه لحظه بایسته، می‌‌شینه، بلند می‌شه و شلیک می‌کنه. می‌شینه، بلند می‌شه و شلیک می‌کنه. می‌شینه، بلند می‌شه و شلیک می‌کنه یا دراز می‌کشه روی خاکریز و با دوربینی که تو دستشه فرار سربازهای تو را نگاه می‌کنه. سربازهای دشمن را.

آفتار از خط سفید عبور می‌کنه و نورش می‌شینه رو صورت آقاجون کم‌کم رو پرچم سه رنگ که روی بلندترین خاکریز با بادتکون می‌خوره سه رنگ قشنگش شفاف ترمیشه.

تو با تعجب به آقاجون نیگا می‌کنی می‌دونم تو دلت می‌گی حتماً می‌گی: آقاجون هنوز هیچ فرقی‌نکرده، هیچ فرقی، چه خوب!

                                                                                                                       زهره کیانی
پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |