![]() |
![]() |
|
|
دست های سرد چرا نقاشیتو تمام نمی کنی آذی ؟ اگه دود کشاشو نکشی ، پنجرهاشو رنگ نکنی . آقاجون که نشسته پیش اصلان . دستاشو گذاشته رودست های اصلان . تنگ گوشش میگه چیکار کن چیکار نکن . برمیگرده نیگات می کنه و میگه :« توکه هنوز تمام نکردی دختر ». شایدم بگه بی عرضه اونوقت مامان میگه ، حتما میگه« وا چرا اینطوری باهاش حرف میزنی . خوب تو روحیش تأثیر میذاره .» آقاجون میگه :« نترس ، هیچیش نمیشه ، نمی بینی چی چی پت و پهن شده .اینقده بهش نده بخوره .» مامان میگه :« کجاش پت و پهن شده ، چی چی خورده ؟ »آقاجون میگه :« مگه نمیدونی سهم من و اصلانو .» بعدم می خنده . بلند می خنده . دستشو که از روی شکمش برمی داره . دست اصلان را می گیره و او را می کشه به طرف خودش . اصلان را می گیره توی بغلش . صورت اصلان را می بوسه ، میگه : «قربون تو پسر گلم » مامان میگه :« خوب آذینم ببوس » آقاجون میگه :« اونو خودت ببوس » مامان میگه :« اِ چه فرقی می کنه ؟» آقاجون میگه : «آخه نمیدونی این یه چیز دیکس .»دوباره اصلان را می بوسه . توپو پرت می کنه به طرف اصلان . اصلان توپو برمیداره و شوت می کنه به طرف آقاجون . اصلان پاس میده . آقاجون پاس میده . اصلان پاس میده . آقاجون پاس میده تا اینکه آقاجون توپ را محکم می کوبه به شیشه و شیشه صدا می کنه . مامان میگه : «بلاخره شیشه را شکستی » آقا جون میگه : «نه نشکست ، کوتا بشکنه » مامان هیچی نمیگه . هر دو می خندن . اما تو اخم می کنی . تو همینطورکه کپ شدی و داری تلاش خودتو می کنی تا نرده های ساختمونتا رنگ آبی بزنی . کمدها را قهوه ای . چمن های بیرون از خونه را رنگ سبز . دودکش ها را هم رنگ سیاه . چند قطره آب رنگ می ریزه روی نقاشیتو و خونتو کثیف می کنه . اوقاتتم تلخ . میگی :« آخ آزاده » آقاجون میگه :« دیدی نگفتم، نمی تونه » مامان میگه :« می تونه خوبهم می تونه ، تو مهلت بده آخه از یه بچه چهار ساله .....» مامان میگه :« توکمکش کن آزاده » میگم :« بیا بیا آذی ، نقاشی بس » میگی : «آخه آقاجون . میگم ول کن بیا ..... اصلاً بیا با خودم بازی » دستتو می گیرم و می کشمت به طرف خودم . صورتتو می بوسم . قطره های اشک رو لپتم پاک می کنم . میگم:« یه دختر خوب نباید هیچوقت گریه کنه » میگی :« تو چی گریه نمی کنی ؟» میگم : «نه چرا باید گریه کنم » می خندی . منم می خندم . مامان میگه : «قربون جفتتون برم »میگم : خدا نکنه . تو دلم می گم بازم به مامان . اگه مامان را نداشتیم ... دو تا گوشتو که می گیرم و فشار میدم . بلندتر می خندیم آقاجون برمیگرده نیگا می کنه و میگه:« اینقده وقتتو صرف این بچه نکن . درس نداری ؟» مامان میگه : «خودت محل نمیدی چیکار به آزاده داری . اون یکی اصلان هم یکی . چرا با آذین بازی نمی کنی ؟» آقاجون میگه:« با اون خودت بازی کن » مامان میگه : «البته که می کنم . حالا هم جورش را آزاده می کشه » آقاجون باز قربون صدقه اصلان میره . مامان میگه :« واقعاً که ، همینطور کردی که دیگه حرف منو ..... دخترا خیلی بهترن» آقاجون میگه :« فعلاً یه چیزی بده بخوریم رود کوچیکه روده بزرگه را خورد « مامان میگه : به روده کوچیکت بگو تا این ملافه را ندوزم از شام خبری نیست »آقاجون میگه : «خودت بهش بگو » مامان میگه :«خودت نزدیکتری » آقاجون میگه باشه اما دو مرتبه میگه پاشو . آقاجون این بار توپ را می کوبه به دیوار بمب . مامان سرشو پایین می اندازه و تندتند تیغه های قیچی را می چرخونه . چندتا خرس قهوه ای زیر تیغه های قیچی ریزریز میشن و خرده هاشون می ریزه روی قالی . چشم یکی از خرسها می چسبه به پای مامان . میگی:« چه قشنگ » می گم:« نگفتی چه بازی ؟» میگی:« اول بگو مامان چیکار می کنه» میگم :« حدس بزن » حدس می زنی ، اما فقط به خرسها انگار نیگا می کنی . میگم :« یه ملافه برای آبجی خودم »میگی :«چه خوب کی تمومه میشه ؟» مامان میگه :« اگر دختر خوبی باشی . گرسنه نخوابی ، شام بخوری . همین امشب » میگی :« جانمی جان » میگم:« نگفتی چه بازی ؟» میگی:« اتل متل » اما همینکه می شینم و پاهامو دراز می کنم . میگی:« نه آبجی یه بازی دیگه » میگم :« مثلاً چه بازی؟ » میگی... میگی... میگی... از روی زمین ،ز مین که نه فرش بلندت می کنم و میذارمت روی شونه هام . می چرخم می چرخم می چرخم می گی:«وای» می پرسی: خیلی سنگینم آزاده ؟ میگم:« نه چطور ؟ »میگی:« آخه آقاجون میگه » میگم :« آقاجون یه چیزی گفته » دوباره می چرخم . میگم:« می خواهی هواپیمابشم ؟» میگی :« آره » سرمو خم می کنم و از این سر اتاق میدوم اون سر اتاق ، از این طرف اتاق میدوم اون طرف اتاق . گروپ گروپ پاهام که آقاجونو اذیت می کنه . سرشو کج میکنه و از آستونه در نیگا می کنه . می پرسم: اسبت چی ؟ میگی:« اول یه قول دوقول » می شینم تو هم می شینی . سنگها را می اندازم بالا . نه یکی نه دوتا نه سه تا نه چهار تا ، سنگها غل می خورند روی قالی . زرد و سیاه و قهوه ای . تو میگی: یه قول من میگم: دوقول تو میگی: سه قول من میگم: چهار قول . تو سنگ ها را جمع می کنی تو مشتتو و میگی:« نوبت منه » سنگها را می ریزی روی قالی . بعد یکی یکی جمعشون می کنی من یکی از سنگها را برمیدارم و زیر زانوم قایم می کنم می فهمی ، جیغ می کشی . مامان میگه «:نکن بچه مو» اقاجون میگه :«تو که هنوزنشستی پس چی شد این شام؟»مامان میگه:«پاشم تااوقاتم راتلخ نکرده پاشم » مامان تموم خرسها را ریز و درشت جمع می کنه کنارچرخو بلند میشه . آقاجون میگه :« چه عجب ؟» آقاجون توی آن اتاق هنوز با اصلان بازی میکنه . آقاجون دستشو دراز کرده و تهدید میکنه . اصلان میگه: نزن نزن . آقاجون که تیر خلاص را میزنه اصلان میگه :آخ آخ ! اصلان دراز می کشه کف اتاق . مامان میگه: کشتیش کشتیش . اما یه مرتبه اصلان بلند میشه . آقاجون هورا می کشه . اصلان: میگه نوبت منه که تو را بکشم . آقاجون میگه: نکش نکش اما اصلان شلیک میکنه . میگم : «دیگه چه بازی ؟» میگی:« قایم باشک » اما وقتی قایم می شم ، نه پشت پرده نه زیر تخت بین دو تا مبل . می گردی و پیدام می کنی . میگی: نه آبجی آزاده اسب سواری اسب سواری . میگم:« باشه »می شینم نه خم می شم تو می شینی رو پشتم . میگی: برو میگی: برو . میگی: هی با دستات می کوبی به شونه هام با پاهات می کوبی به پهلوهام . میگی: تندتر . تندتر می تازم تا کنار خرس های قهوه ای ، اونجاکه رسیدم بر می گردم . سریع تر زانوهامو می کشم روی حاشیه های صورتی .پوزمو می مالم به برگهای قرمزشون. به آستونه در که رسیدم شیهه می کشم . شیهه می کشم .شیهه ام می پیچه توی اتاق.آقا جون دوباره سرشو کج میکنه و نیگا می کنه . فقط نیگا نمی کنه . میگه:« ببین دختر گنده چیکار میکنه! » مامان همانطور که سیب زمینیها را هم میزنه میگه:« تو چیکار با این ها داری مگه دخترا نمی تونن بازی کنن » آقاجون میگه:« تو که هنوز توی آشپزخونه ای ، دختر که نباید بازی کنه » مامان میگه:« پس دختر باید چیکار کنه ؟» آقاجون میگه :« باید سفره را بندازه ، بشقاب ها را بیاره . لیوانها را بچینه » مامان میگه : «تازه آذین که گنده نیست چرا با اون بازی نمی کنی اگر با اونم بازی میکردی آزاده میومد کمک من ....؟» آقاجون جواب مامان را نمیده . میدونم تو دلش میگه حال اون یکی ندارم . چون خودم شنیدم . یکبار شنیدم . اونوقت مامان گفت : «خدا را خوش نمیاد . تو چته با این بچه چته ؟» آقاجون گفت :« مرده شور هرچه دختره ببره » مامان گفت :«خدا نکنه » آقاجون گفت : «چرا خدا بکنه دردسرند » مامان گفت : «چه دردسری این چه فرقی که میزنی دخترا هم خدایی دارن » آقاجون دیگه حرفی نزد . فقط دست اصلان را گرفت و گفت :«حالا تو گرگی » مامان گفت :« حیفت نمیاد ، بیبن چه صورت ماهی داره بمیرم » آقاجون گفت:« حالا نمیر ، پاشو یه فنجون چای بیار تا بخورم » مامان پانشد آقاجون دوباره گفت پاشو . مامان که بلند شد . دیدم دولا شد و لحافو کشید رو پاهات ، دست گذاشت رو دستت . لحافو رو دستم کشید . نمی دونست من نیگا میکنم .چشمامابستم. دستشورو دستهای منم گذاشت . گفت :« دستاشون سرده » آقاجون گفت:« نوبت منه» یه کاری کرده بود که اصلان می گفت:« می ترسم می ترسم » دستهای ما ما نم ..... !؟ زهره کیانی پایان
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این پایگاه اینترنتی به معرفی یکی از داستان نویسان شهر اصفهان و آثار وی می پردازد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
صداهای این گوشه ها ديوارهاي كودكي آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1390 اسفند 1388 دی 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نويسنده مجموعه آثار داستان كوتاه مجموعه مرغ ماهيخوار مجموعه مثل بختك کتاب من شیمیایی شده ام |
| پیوندها |
|
RSS
|