تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان خواب

خواب

هنوز هم که هنوز است تاج الملوک مادرم هر وقت خواب پدرش،ابوالفتح میرزا را می بیند می ترسد.نه اینکه بترسد.ازجا بلند می شود.چراغ را روشن می کند و ما را بیدار می کند.هر سه ما را، بیدار که شدیم.روی مبل می نشیند.زانوی غم به بغل می گیرد و می گوید:«چه کار کنم؟»خواهرم اشرف که از او سئوال می کند.مادر جان این چه وقت مشورت کردن است؟ جواب اشرف را نمی دهد.من که تنگ گوشش زمزمه می کنم.شاید سر دلتان سنگین بوده است؟می گوید:«سر دلم،نه نبوده است»می گویم:«فکرتان ناراحت؟» می گوید:«این هم نبوده است»می گویم:«سر خاک چی،رفته ای؟»می گوید:«رفته ام»میپرسم:«خیرات چی،داده ای؟»می گوید:«داده ام»میگویم:دعا چی،خوانده ای؟»می گوید:«خوانده ام»می گویم:«نماز چی خوانده  ای؟»می گوید:«خوانده ام»می گویم طلب بخشش برای او...حرفم تمام نشده می گوید:«طلب بخشش برای چه،مگر چه کار کرده است؟»اشرف می گوید:«بگو چه کار نکرده است؟»می گویم:«کاری هم که نکرده باشد»می گوید:«بس کن افخم،بس کن»اعظم که صورتش را می بوسد.آرام می پرسد:خوب مادرجان حالا چه دیده ای؟ مادر اول حرفی نمی زند.اعظم که دوباره سئوال می کند.فقط سرش را تکان می دهد.اعظم که بازاصرار می کند.می گوید:«بد،بد»البته همیشه نمی گوید:«بد،بد»بعضی شب ها می گوید:«خوب،خوب»وبا همان خوب گفتنش قال قضیه کنده می شود.ما بر می گردیم توی اتاق هایمان و مادردراز می کشد روی تشکش.اعظم می نشیند کنارش.مادرهمان طور که دراز کشیده است روی تشکش.دستهایش را بالا و پایین می برد.چشم هایش را می چرخاند.تارهای سفید مو را روی پیشانیش تاب می دهد..از این دنده به آن دنده می شود.از پدرش برای اعظم می گوید.و در همان وقت که خاطرات گذشته را با آب و تاب برای اعظم تعریف می کند.هر چند دقیقه یک بار مکثی می کند.انگشت به لب می گیرد.چشم هایش را به سقف می دوزد.بادی به غبغب می اندازد.آهی از درون بالا می کشد و می گوید:«خدا رحمتش کند.نور به قبرش ببارد که می بارد.»می گوید:«این نور،این نور!»ولی همیشه این جمله را ناتمام می گذارد.شب هایی هست که می گوید:«بد،بد» حال خودش هم ...خدا نکند.ماجرا به همین جا ختم نمی شود.قال قضیه کنده نمی شود.به روز بعد روز های دیگر شاید به چند هفته بعد بکشد.بعلاوه آن شبمان آرام به صبح نمی رسد.باید بنشینیم تا صبح.بنشینیم و ببینیم که او چه کار می کند.اخم می کند.!غر می زند.به زمین و زمان دشنام می دهد.از این سر اتاق به آن سر اتاق می رود.خدا،خدا می گوید.دست روی دست می کوبد.پوست صورتش را با مشت جمع می کند.پدرش را صدا می زند.می گوید:«بمیرم»می گوید:«نباشم»می گوید:«عزیزم»پیراهن بلند شازده را بر می دارد.توی بغلش می گیرد به صورتش می مالد و بویش می کند.روبروی قاب عکسش میایستد.نگاهش می کند.قاب عکس را بر میدارد به صورتش نزدیک می کند.آنرا می بوسد.دست روی عکس می کشد.چند دقیقه که ساکت به قاب خیره می شود.آهی دو باره از درون بالا می کشد و یک مرتبه بغضش می ترکد و با صدای بلند گریه می کند.اعظم خواهرم از جا بلند می شود.کنارش می ایستد.می گوید:«چرا گریه می کنی.گریه نکن.خواب بوده است.خواب بوده است؟!» می گوید:«خواب باشد،خواب باشد.آخر این چه خواب هایی است که من می بینم.استغفرالهب این چه خواب هایی است که من می بینم!؟»اعظم باز نوازشش میکند.دستش را می گیرد.دست دیگرش را حلقه می کند دور کمرش.سرش را خم می کند.صورتش را می بوسد و میگوید:«گریه نکن» باز گریه می کند.اعظم میگوید:«مادر این طور که شما گریه می کنی،بدنش توی قبر می لرزد با گریه شما...»دیگر گریه نمی کند.اشگ هایش را پاک میکند.دستی به سر و صورتش می کشد.با یک دست ،دست اعظم را می گیرد و با دست دیگر تارهای مو را فرق سرش می خواباند و همانطور که به اعظم زل زده است.می گوید:«چه کار کنیم؟» اعظم می گوید:«کاری که باید بکنیم»اشرف می گوید:«چه کار می توانیم بکنیم؟» اعظم می گوید:«نماز که می توانیم  برایش بخوانیم» آنوقت به اشرف می گوید:«تو دعا بخوان،من هم قرآن می خوانم.مادر نماز بخواند.مادر برایش نمازبخواند»اعظم که قرآن رابر می دارد.قرآن را باز می کند.یک گوشه می نشیند و با صدای بلند آیاتش را می خواند.اشرف می گوید:«من با دعا کاری ندارم.دعا هم که بخوانی...مال یتیم...پول نذول...اعمال آن خدا نیامرز»اعظم می گوید:«اشرف پشت سر مرده،خوبیت نداره»مادر می گوید:«من با تو کاری ندارم» و اخم می کند.اشرف می گوید:«قضیه عشرت یادتان هست؟»مادر می گوید:« گذشته ها گذشته،تا آن جایی هم که من یادمه،خودش پا پیچ پدر بزرگت شده بود.»اشرف می گوید:«خودش گفته بودکه پدر بزرگ از سقف آویزانش کند»اعظم می گوید:«وه...شما نمی توانید یک حرف حسابی بزنید» مادر می گوید:«به این بگوکه پدر بزرگ را بی دین،قاتل و بی همه چیز می داند»اشرف می گوید:«بله حرف حق تلخ است» اعظم می گوید:«حالا دعا می خوانی یا نه،اگر تو نمی خوانی افخم بخواند»اشرف می گوید:«نه من دعا نمی خوانم.آن بخواند که سنگ پدر بزرگ را به سینه می زند.» اشرف دعا نمی حواند.ولی کتاب تعبیر خواب را از گنجه گوشه اتاق بر می دارد.کتاب را باز می کند.صفحاتش را تند ورق می زند.به وسط کتاب که می رسد دیگر ورق نمی زند.انگشتش را بین دو صفحه می گذارد و صفحه اول را به دقت نگاه می کند.کلماتش را چند بار می خواند.کتاب را که بست و گذاشت جای خودش.یک گوشه می نشیند و فکر میکند.مادرهم روسریش را سر میکند.گره اش را محکم می کند.گالش هایش را پا می کند واز اتاق می آید بیرون.از پله ها می رود پایین.می ایستد کنار حوض.بعد می نشیند.همیشه یک مشت آب به صورتش می زند و دو مشت دیگر روی  دست هایش می ریزد.فرق سرو انگشت پاهایش را که خیس میکند.لب ها را می جنباند.ذکر می گوید و بر می گردد توی اتاق.سجاده را پهن می کند.چادرش را سر میکند و می ایستد برای نماز.سکوت که رازش را می ریزد توی اتاق از آن طرف اتاق از بالای اتاق.اشرف بلند می گوید:«البته هرچه دعا بخوانید،خیرات بدهید، نماز بخوانید« وحرفش را قطع می کند.اعظم می گوید:«لا اله الاالله»

پایان

زهره کیانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |