تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان رخساره

رخساره

نکنه یه وقت تو هم بری؟ تو تو تو تپلی. با اون لبای سرخ گل گل گلی. اون وقت من تنها بمونم. حالا اگه صاف بشینین دخترای خوبی باشین موهاتونو شونه می کنم. ببین این طوری این طوری. یه گل خوشگلم میزنم رو موهاتون. مثل همون گلی که بابا زد به موهای من. اِ اِ راستی کو؟ گلمو می گم. تو برداشتی تپلی؟ تو تو تو چی؟ حتما مامان برداشته. گفت: «رخساره جون چه خوشگل شدی. برو خودتو تو آینه ببین». رفتم. قدم به اون نمیرسید. بابا اومد. بلندم کرد. بابا تو آینه گنده شده بود. گفتم «بابا چه بزرگ شدی». بابا خندید. منم خندیدم. بابا گفت: «قربون خنده هات برم». بابا صورتمو بوسید. مامان گفت: «خوب با دخترت کیف می کنی». بابا گفت: «چکار کنم. نمیدونی چقدر دلم براش تنگ میشه». مامان گفت: «من که دل تو دلم نیست». بابا منو گذاشت رو کولش دور اتاق تابم داد. چرخید چرخید چرخید. منم چرخیدم. بابا گفت: «می خوای اسبت بشم؟» گفتم «نه بابا اول هواپیما». بابا بلندم کرد. مثل هواپیما برد بالا. دستم رسید به لام. لام داغ بود. گفتم «بابایی چقدر بزرگ شدم». بابا گفت: «تو بزرگی فقط دستات کوچیکه». بابا بازم دوید. مامان گفت: «وه سرم رفت. چقدر سر و صدا می کنید». بابا منو گذاشت رو قالی و هولم داد. چسبیدم به اون گل بزرگه. بابا گفت: «از اینجا تکون نخور». بابا گفت: «حالا چه بویی می دی؟» گفتم «نمیدونم». گفت: «معلومه بوی گل».گفتم «تو هم بوی گل میدی». هردومون خندیدیم. تلفن زنگ زد. مامان دوید. بابا گفت: «کجا؟ با من کار دارند». مامان ایستاد. بابا گوشیا برداشت. بابا گفت: «باشه حاجی باشه حاجی». مامان گفت: «کی بود؟» بابا نشست. گفت: «رخساره جون بشین رو پشتم». نشستم. بابا گفت: «محکم بشین». محکم نشستم. بابا گفت: «حالا کجا؟» مامان گفت: «جبهه جنوب».من گفتم «خونه خاله». بابا خندید. با دست کوبیدم رو گرده بابا. بابا گفت: «آخ». بابا گفت: «نزن نزن». گفتم «تندتر تندتر». مامان گفت: «حسین نگاه کن». بابا نگاه کرد. تو تلویزیون اون آقاهه می گفت رزمنده های اسلام. مامان صداشو بلندتر کرد. بابا گفت: «دارن میرن». مامان گفت: «نگفتی کی بود؟» بابا گفت: «حالا چه بازی دیگه ای بکنیم؟»  گفتم :« بابا بنگ.بنگ »بابا گفت:«این جا نه» گفتم:«چرا همین جا» بابا گفت:«آخه می ترسم کشته بشم »مامان گفت :« خدا نکنه، دشمنت»گفتم: «پس اتل متل». بابا گفت: «به به». بابا نشست. بابا گفت: «پاتو دراز کن». پامو دراز کردم. بابا هم پاشو دراز کرد. بابا گفت: «اتل متل توتوله گاو حسن». گفتم «نه بابا یه بازی دیگه». مامان گفت: «نگفتی؟» بابا هیچی نگفت. بابا به اون آقاهه که داشت تو تلو یزیون حرف می زد و دستاشو تکون می داد نگاه می کرد.
گفتم «بابا یه قول دو قول» بابا گفت:«به یک شرط» گفتم:«باشه» گفت:«رخساره جون گوش کن اگه دختر خوبی باشی حرفای مامانو گوش کنی مامانو اذیت نکنی غذا خوب بخوری برات یه عروسک دیگه ....» بابا راست میگفت. اون موقع هم که ساکشو گذاشت دم در. پوتیناشو پوشید. منو بوسید. مامان مثل حالا گریه میکرد. گفت: «یه عروسک دیگه می خرم». وقتی اومد عروسکو داد دستم. گفت: «نگفتم بابایی برات می خرم». تو تو تو رو میگم. شماهارو بابا خریده. تو مو فرفری، تو رو مامان خریده. مامان گفت: «گمش نکنیا. این هدیه تولدته». بابا گفت: «اینو به دخترم هدیه میدی می خوام براش یه النگوی طلا بخرم». اون وقت مامان یه مرتبه جیغ کشید. انگار یه چیزی خورد به شیشه نه نه به دیوار. همون صدا اومد. کوپ. بابا گفت: «یا علی». مامان دوید. بابا منو بغل کرد و برد زیر پله ها اونجا نشستیم . همه جا تاریک شد. اون صدا دوباره اومد. کوپ. بابا گفت: «نمی ترسی که؟» گفتم «نه نمی ترسم». گفت: «بارک ا... دختر خوبم». گفت: «منم نمی ترسم». گفتم «اما من می ترسم». بابا گفت: «ای کلک». چراغا دوباره روشن شد. اون صداه رفت. مامان اومد. بابا گفت: «خدا میدونه کجاها را زدن». مامان هیچی نگفت.بابا گفت:«نامردها» مامان گفت: «دسته آخر چی میشه؟» بابا گفت: «معلومه... همه مون شهید می شیم». مامان گفت: «همه مون؟» بابا گفت: «انشا ا...» گفتم «بابا چرا؟» گفتم «باباشهید چیه؟» مامان گفت: «تو بازیتو بکن». گفتم «بابا شهید چیه؟» مامان گفت: «وقت خوابه». بابا گفت: «چیکارش داری. چرا بهش نمیگی؟» مامان گفت: «آخه بچه اس».  بابا گفت: «بچه باشه .بچه من که هست». مامان گفت: «خودت براش بگو». اونوقت بابا منو نشوند رو زانوهاش و گفت: «رخساره جون شهید یعنی کسی که می جنگه و کشته میشه».
 مامان گفت:«اما نه به خاطز خودش»
 بابا گفت:«به خاطر خدا»
 گفتم «مثل تو فیلما».
 گفت: «آره مثل تو فیلما».
 گفتم:«خوب چراکشته می شه؟»
 بابا گفت:« برای اینکه تو بمونی.برای اینکه مامان بمونه برای اینکه خاله زری بمونه»
 گفتم:«تپلیم می مونه؟»
  بابا گفت:«آره تپلیم می مونه.خونه تپلی قرص ومحکم می مونه»
 گفتم:«مو سیاه، پیرهن قرمزی؟»
گفت:« اونها هم می مونن»
 گفتم:«عمو میثم،عمه مرضیه»
 گفت:«اونها هم همین طور»
 گفتم:«هان برای همینه که کشته می شن»
 بابا گفت:«آره برای همینه»
 گفتم:«حالا اگه کشته نشن؟»
بابا گفت:«این یکیوبعد بهت میگم»
 گفتم:«نه بابا همین حالا»
بابا گفت :«وقت خوابه»
چشمهامو بستم و خوابیدم. شما هم چشاتونو ببندین و بخوابین. تو.تو تورا میگم تو هم همین طور.

پایان

زهره کیانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |