![]() |
![]() |
|
|
رخساره نکنه یه وقت تو هم بری؟ تو تو تو تپلی. با اون لبای سرخ گل گل گلی. اون وقت من تنها بمونم. حالا اگه صاف بشینین دخترای خوبی باشین موهاتونو شونه می کنم. ببین این طوری این طوری. یه گل خوشگلم میزنم رو موهاتون. مثل همون گلی که بابا زد به موهای من. اِ اِ راستی کو؟ گلمو می گم. تو برداشتی تپلی؟ تو تو تو چی؟ حتما مامان برداشته. گفت: «رخساره جون چه خوشگل شدی. برو خودتو تو آینه ببین». رفتم. قدم به اون نمیرسید. بابا اومد. بلندم کرد. بابا تو آینه گنده شده بود. گفتم «بابا چه بزرگ شدی». بابا خندید. منم خندیدم. بابا گفت: «قربون خنده هات برم». بابا صورتمو بوسید. مامان گفت: «خوب با دخترت کیف می کنی». بابا گفت: «چکار کنم. نمیدونی چقدر دلم براش تنگ میشه». مامان گفت: «من که دل تو دلم نیست». بابا منو گذاشت رو کولش دور اتاق تابم داد. چرخید چرخید چرخید. منم چرخیدم. بابا گفت: «می خوای اسبت بشم؟» گفتم «نه بابا اول هواپیما». بابا بلندم کرد. مثل هواپیما برد بالا. دستم رسید به لام. لام داغ بود. گفتم «بابایی چقدر بزرگ شدم». بابا گفت: «تو بزرگی فقط دستات کوچیکه». بابا بازم دوید. مامان گفت: «وه سرم رفت. چقدر سر و صدا می کنید». بابا منو گذاشت رو قالی و هولم داد. چسبیدم به اون گل بزرگه. بابا گفت: «از اینجا تکون نخور». بابا گفت: «حالا چه بویی می دی؟» گفتم «نمیدونم». گفت: «معلومه بوی گل».گفتم «تو هم بوی گل میدی». هردومون خندیدیم. تلفن زنگ زد. مامان دوید. بابا گفت: «کجا؟ با من کار دارند». مامان ایستاد. بابا گوشیا برداشت. بابا گفت: «باشه حاجی باشه حاجی». مامان گفت: «کی بود؟» بابا نشست. گفت: «رخساره جون بشین رو پشتم». نشستم. بابا گفت: «محکم بشین». محکم نشستم. بابا گفت: «حالا کجا؟» مامان گفت: «جبهه جنوب».من گفتم «خونه خاله». بابا خندید. با دست کوبیدم رو گرده بابا. بابا گفت: «آخ». بابا گفت: «نزن نزن». گفتم «تندتر تندتر». مامان گفت: «حسین نگاه کن». بابا نگاه کرد. تو تلویزیون اون آقاهه می گفت رزمنده های اسلام. مامان صداشو بلندتر کرد. بابا گفت: «دارن میرن». مامان گفت: «نگفتی کی بود؟» بابا گفت: «حالا چه بازی دیگه ای بکنیم؟» گفتم :« بابا بنگ.بنگ »بابا گفت:«این جا نه» گفتم:«چرا همین جا» بابا گفت:«آخه می ترسم کشته بشم »مامان گفت :« خدا نکنه، دشمنت»گفتم: «پس اتل متل». بابا گفت: «به به». بابا نشست. بابا گفت: «پاتو دراز کن». پامو دراز کردم. بابا هم پاشو دراز کرد. بابا گفت: «اتل متل توتوله گاو حسن». گفتم «نه بابا یه بازی دیگه». مامان گفت: «نگفتی؟» بابا هیچی نگفت. بابا به اون آقاهه که داشت تو تلو یزیون حرف می زد و دستاشو تکون می داد نگاه می کرد. پایان زهره کیانی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این پایگاه اینترنتی به معرفی یکی از داستان نویسان شهر اصفهان و آثار وی می پردازد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
صداهای این گوشه ها ديوارهاي كودكي آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1389 اسفند 1388 دی 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نويسنده مجموعه آثار داستان كوتاه مجموعه مرغ ماهيخوار مجموعه مثل بختك کتاب من شیمیایی شده ام |
|
RSS
|