تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان مَهلا

مَهلا

مهلا خواهرم که بیست ساله است و دو سالی از من کوچکتر است، گهگاهی می نشیند کنارم، دستش را می گذارد روی دستم، می گوید: «تو لااقل به حرف هایم گوش کن مهران». صورتم را هم می بوسد. دستش را که با دستم پس می زنم، با دست دیگرش تلنگری می زند به شانه ام. تلنگر دومی را که می زد، شانه ام درد می گیرد. می گویم: «نزن مهلا نزن». دیگر نمی زند، ولی دستش را بالا می برد و موهایم را نوازش می کند. می گوید: «داداشی خوبم». می گویم:«نکن» می خندد. من هم می خندم. هرهر و کر کر هر دویمان که بلندتر می شود، پدر که نشسته است روبرویمان، روز نامه می خواند و پاهایش را مدام می کوبد به پایه های فلزی مبل، پاهایش را دیگر تکان نمی دهد. روز نامه را از روبروی صورتش کنار می زند و به هر دوی ما خیره می شود. پدر اول سرش را تکان می دهد. بعد زیر لب چیزی می گوید که من نمی شنوم. مهلا هم انگار نمی شنود. چون مهلا که بازپایش را می کوبد به ساق پایم، ساق پایم درد می گیرد، می گویم: «آخ». پدر همان جمله را تکرار می کند. حتما می گوید: «یک دختر چقدر حرف دارد؟» یا می گوید: «دیوانه». خیلی وقت ها که مهلا می گوید: «آره دیوانه ام». ادا و اطوار دیوانه ها را هم در می آورد. مادر می خندد. پدر سرش را بین برگ های روزنامه می برد و قایم می کند. یا می ایستد روبروی آینه  و ساعت ها می رقصد. پدر با غیظ نگاهش می کند و مادر می گوید: «وه چقدر رقص!». یا راه می رود و بلند بلند شعر می خواند. مادر زیر چشمی نگاهش می کند. پدر گوش هایش را می گیرد و روی مبل گوشه هال می نشیند. مهلا کم کم خسته می شود. معذرت می خواهد و کنار پدر می نشیند.
  می گوید: «حالا چی؟ حالا وقت دارید؟»
  پدر می گوید: «نه»
  می گوید: «پس کِی؟، با کی حرف بزنم؟»
  پدر می گوید: «باشد برای بعد»
 مهلا اخم می کند. رویش را بر می گرداند و از کنار پدر بلند می شود. می رود سراغ تلفن، گوشی را بر می دارد و با سی سی جان حرف می زند. با سی سی جان از همه چیز و همه جا می گوید و همانطور که قربان صدقه سی سی جان می رود با سیم تلفن بازی می کند. سیم سیاه تلفن را می پیچد لابلای انگشت های سفیدش. خودش هم می چرخد. وقتی می چرخد گاهی رویش به آینه است گاهی پشتش به آینه. دست آخر قرار مدار هایش را با سی سی جان می گذارد که کجا بروند و چکار کنند.
 سراغ تلفن نرود تکیه می دهد به دیوار، بدون این که حرفی بزند مادر را می پایید. البته نه اینکه بپایید، به مادر نگاه می کند. همیشه می گویه: «کمک،کمک نمی خواهید؟» مادرمتوجه حضور او نشود، باز همان جا کنار مادر می ایستد. آنقدر می ایستد تا مادر کارهایش تمام شود، ولی این طور که مهلا می گوید کارهای مادر تمام نمی شود. چون مادر که کنار اجاق ایستاده است اول سیب زمینی ها را پوست می کند. بعد سیب زمینی ها را خرد می کند. آنها را می ریزد داخل ماهی تابه و تاب می دهد. سیب زمینی ها سرخ و قهوه ای شدند، ماهی تابه را از روی اجاق بر می دارد و قابلمه مخصوص برنج را می گذارد روی اجاق. بخار آب جوش که نرم نرم پخش شد و آرام چسبید به سقف، مادر برنج ها را می ریزد داخل قابلمه و با کفگیر هم می زند. مادر باز صبر می کند، باز خم می شود، چند دانه برنج را بر می دارد بین انگشت هایش می گذارد و امتحان می کند. مطمئن که می شود برنجها را داخل آبکش می ریزد و آبکش را چند بار بالا و پایین می برد. پدر می گوید: «شام شام » مادر برنج ها را بر می گرداند داخل قابلمه و در قابلمه را می گذارد. پدر دوباره می گوید:«شام شام »شعله اجاق را بیشتر می کند. مهلا می گوید: «مادر» مثل این که نشنود بشقاب ها را روی میز می گذارد و لیوان ها را می چیند کنارشان. مهلا دوباره می گوید :«مادر» انگار بشنود فقط دستش را تکان می دهد ولی تند سرش را می چرخاند و به قاب ساعت نگاه می کند. مهلا برای سومین بار می گوید: «مادر»می گوید: «هان تویی». اما به همین دو کلمه ختم می شود. مهلا می گوید: «می خواهم با شما» مادر می گوید: «می دانم ولی می بینی که دستم بند است». مادر که سبزی ها را می ریزد داخل سبد، خورشت ها را می ریزد داخل ظرف و دستمالها را می چیند چهار طرف میز، مهلا که دیگرنمی گوید: «مادر» دیگرنمی گوید: «پدر» دیگرنمی گوید: «مهران» نه توی آشپزخانه است نه توی هال  نه توی آینه. قاعدتاً روی تختش است و با شکم گرسنه دراز کشیده، حتما به قرار و مدار هایش با سی سی جان فکر می کند. مادر می گوید: «شام شام» و پدر روز نامه می خواند.

پایان

  زهره کیانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |