تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان مثل سیاووش

مثل سیاووش

عجيب است عجيب.آقا جان هميشه مي گويد:« پا هايم ،پا هايم» حتي وقتي توي اتاق نشسته است پاها رابا دو دست گرفته است. ولي هر وقت صالح از توي حياط به او اشاره مي كنديا مي گويد:«بيا».سريع از جا بلند مي شود.عصا را بر مي دارد.كتابي را مي گذارد زير بغلش و تند از اتاق مي دود بيرون از پله ها مي پرد پايين.مي رود سمت ديواره غربي حياط . مي نشيند كنار صالح نزديك درخت بيد.آن جا كه نشست انگار چيزي تنگ گوش صالح مي گويد كه صالح مي خندد.بعد صالح دهانش را مي گذارد در گوش او و چيزي مي گويد.مدت ها با هم پچ پچ مي كنند.مثل اينكه دست آخر قرار و مدار هايشان را مي گذارند كه چه كار كنند . كجا بروند يا چي بخوانندكه آقا جان سرش را تكان مي دهدو مي گويد:«اول شعر» صالح مي گويد:« نه پدر،داستان» پدركم كم صدايش را بلند مي كند و مي گويد:«خاطره» صالح مي گويد:«پدر نه اين و نه آن» آنوقت مادر كه پشت شمشاده ايستاده است مي گويد:« داستان بهتر است».بي بي پاهايش را روي تخت چوبي كنار حوض جمع مي كند و مي گويد:«حسين هر چه خودت مي خواهي بخوان اما قصه بهتره. اصلا قصه شهرزاد را بگو» ولي پدر هميشه از شعرشروع مي كند.كليات سعدي را بر مي دارد.دستي روي جلد آن مي كشد آن را باز مي كند و شروع مي كند به خواندنش ولي وقتي شاهنامه را بر مي دارد.قبل از اينكه كتاب را باز كند .يا قبل از اينكه حمد و سوره اي بخواند مادر مي دود به طرفش و صالح سراپا گوش مي شود . مادر مي گويد:« بلندتربخوان»  بي بي مي گويد:«كنارمن بخوان» صالح مثل پدر دست ها را توي هوا مي چرخاند و اين بيت راچند بار مي خواند:سر دخمه كردند سرخ و كبود/تو گويي بهرام هرگز نبود» آقا جان قاه قاه مي خندد. خدا نكند آقا جان ديوان را بر دارد و چند غزل بخواند.بعدش نوبت بي بي است كه از آن طرف حياط بيتي را با صداي بلند بخواند.بي بي مصرع دوم را تمام نكرده.آقا جان مي گويد:ّ«مادر گوش كن تا برايت بخوانم» آن وقت آقا جان چند غزل ديگر مي خواند.مادر مي گويد:«فال مرا بگير»صالح مي گويد فال مرا بگير» بي بي از آن طرف حياط مي گويد:«فال من يادت نرود» آقا جان فال هر سه را مي گيرد ولي فال مرا نه مي گويم پدر:«مرا از قلم انداخته ايد» آقا جان دو باره مي خندد.نگاه معني داري به من مي كند و مي گويد«نه  صنوبر جان نينداخته ام،اين ها دست از سرم بر نمي دارند.بعد هم مي گويد:«باشد مي گيرم».
وقتي آقا جان دو انگشتش را مي گذارد بين صفحات كتاب . خيره مي شود به من يا مي گويد:«بيا صنوبر» حتما يك دقيقه ديگرش مي گويد:«چشم هايت را ببند ، نيت كن» من چشمها را مي بندم و توي دلم نيت مي كنم. آقا جان كتاب را باز مي كند.آقا جان هميشه در صفحه راست اولين غزل را مي خواند.آقا جان خودش هر بيت را مي خواند و معني ميكند.آقا جان مرتب اين جمله را تكرار ميكند:«خوب است،خوب است.انشااله خوب است»
گهگاهي كه پدر ديوان را مي بندد.كتاب را مي گذارد كنار. مي گويم:«پدر » فال گرفتن  بس است . حافظ خواني باشد براي بعد  .داستان بخوان»
 آقاجان مي گويد:«داستان؟»
 مي گويم:« هان داستان بله داستان»
 آقا جان مي گويد:«نه »
مي گويم :« چرا،داستان،داستان راخيلي دوست دارم»
 آقا جان مي گويد:« صنوبر خاطره كه بهتر است»
 مي گويم:«نه پدر،داستا ن را به خاطر من»
 آقا جان  حرفي نمي زند ولي هميشه دو سه دقيقه انگشتش را مي گذارد بين دو لبش و فكرمي كند.قدري كه تامل مي كند.سرش را تكان مي دهدولي به جاي داستان خاطره مي خواندخودش مي گويد:«داستان راستان»
 صالح مي گويد:«پدر داستان»
 آقا جان سكوت مي كند.
 بي بي مي گويد:«دلاور خاطره نه»
 آقا جان چيزي به رو نمي آورد.
 مادرمي گويد:«حسين داستان  بگو،مي بيني ،هر سه داستان دوست دارند»
  مي پرسد:«تو چي؟»
 مي گويد«بله،من هم داستان دوست دارم»آقا جان انگشتش را كه بين دو لبش است بر مي دارد و جواب مادررا مي دهد. مي گويد:«چه فرقي مي كند.خانم من ؟»
 مادر مي گويد:«خيلي فرق ها دارد... »
 صالح مي گويد:« پدر داستان بهتر است»
 مي گويم:« پدرداستان زاييده ذهن من و شماست.اين فرق را دارد ولي خاطره»
 آقا جان خوشش مي آيد.مي گويد:«امان از دست تو صنوبر»
 
مي گويد:«چشم روي چشمم داستان مي خوانم» اما دوباره كارخودش را مي كند.باز از رفقاي قديميش مي گويد.از فاو مي گويد.از موسيان مي گويد از دهلران.آقا جان وقتي ياد آن روز ها برايش زنده مي شودزل مي زند به دو آلا چيق چوبي ته باغ،عصايش را بلند مي كند و مي گويد:«بيا» مي دانم كه دو باره فيلش ياد هندوستان ر ا كرده است.حتما بايد اول تفنگ شكاريش را از توي اتاق بياورم.بعد صندلي چرخ دارش را بچسبانم به تنه درخت بيد.روي صندلش كه نشست.پاها را گذاشت روي ميله هاي فلزيش، دست هايم را بگذارم دو طرف صندليش و صندلي را هل بدهم به طرف جلو.من هم همين كار را مي كنم.دست هايم را مي چسبانم به دوكتف پدر و او و صندليش را جا به جا مي كنم.چهار چرخ صندلي آرام آرام  مي چرخد و مي رود به دو طرف دو آلا چيق چوبي ته باغ از باغچه اول مي گذريم از باغچه دومي مي گذريم ازدرخت سيب از درخت انار از باغچه چهارم به دو آلاچيق كنار هم كه مي رسيم.
 آقا جان مي گويد:«همين جا خوب است»
  پدر اول جاي دست هايش را روي دسته هاي فلزي باز مي كند بعد تفنگ شكاريش را بر مي دارد و تفنگ ر امي گيرد روبروي صورتش.تفنگ را كه امتحان مي كند هميشه دو تير شليك ميكند.تير اولي مي خورد به خار و خاشاكهاي ته باغ و تيردومي معمولا به ديوار.مادروصالح كه دويدند به طرفش.تفنگ راتكيه مي دهد به ديوار.عصا را برميدارد و بازخاطره مي گويد اين بارنه ازرفقايش از خودش.
 هميشه مي گويد:«پاهايم ،پا هايم را به خاطر...»
 آقا جان نمي داندوقتي گرم صحبت است و بدون اينكه خودش بخواهد مدام عصا را مي برد بالا،مي آورد پايين،سر عصا رامي گذارد روي خاك و باسر عصا خط مقدم،پشت جبهه به خصوص منطقه هويزه را روي خاك مي كشد.چقدر صورت و سيرت زيبايش شبيه همان قهرمان هاي درون شاهنامه است.مادر كه مي گويد:«شبيه سياوش است»مادر بزرگ مي گويد:«نه شبيه آرش است» من هر چه فكر مي كنم .پدرهمان بابا حسين پر دل و جرات سابق  است كه فكر مي كند پير شده است و نشده است.نه،اصلا،آقا جان ابدا پير نشده،.پيري به دل است كه آقا جان دلش جوان است. خيلي جوان

زهره كياني

پايان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |