تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان چه خوب بود اگر

چه خوب بود اگر

آقا جان هميشه اين موقع روز با آسيه خانم بازي مي كند نه با من آسيه كه پا برهنه مي دود وسط حياط. آقاجان مي دود به دنبالش. آسيه كه پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و با احتياط راه مي رود آقا جان مي گويد:«آسي روي چمن ها راه نرو» ولي خودش همين كار را مي كند. پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و تند راه مي رود. آسيه كه روي چمن ها مي غلتد و بازي مي كند. آقا جان مي گويد:«جاي بازي نيست دخترم» ولي وقتي آسيه را مي گيرد توي بغلش و بازي مي كند روي همين چمن ها غلت مي خورد گاهي به نزديك گل رز كه مي رسد خم مي شود. دست ها را روي چمن ها مي گذارد و چهار دست و پا تا آن طرف باغچه مي رود. به مادر كه مي رسد به او تنه مي زند. به آسيه كه مي رسد گوشش را بين دو انگشتش مي گيرد و فشار مي دهد.مادر مي افتد. آسيه جيغ مي كشد. مادر مثل حالا روي چمن ها مي نشيند. پدر كنار مادر مي نشيند. آسيه پشت پدر پنهان مي شود. مادر مي گويد:«آسي » آسيه سرش را خم مي كند.مادر مي گويد:« اي شيطون » هر دو مي خندند. آسيه پاهايش را مي كوبد روي چمن هاو مي گويد:« ماماني،ماماني ...بازي،بازي» پدر مي گويد:«چه نازي! » مادر دست آسيه را مي گيرد. او را مي كشد به طرف خودش و صورتش را مي بوسد. پدر مي گويد:«آسي» و گوش هايش را با دو دست مي جنباند. آسيه مي خندد. پدر مي گويد:« يه دختر دارم» آسيه مي گويد:«شاه نداره» مادر مي گويد:«صورتي داره » پدر مي گويد:« نوبت من است» دستش را دراز مي كند و دو كتف آسيه را مي گيرد. آسيه تقلا مي كند. دست هايش را تكان مي دهد. سرش را به اين طرف و آن طرف مي برد. سعي مي كند خودش را از ميان دست هاي مادر خلاص كند ولي نمي تواند. مادر محكم او را بين دست هايش گرفته است. مادر مي گويد:«دختر گلمه» پدر مي گويد:«آسي نازمه » مادر مي گويد:«دختر خودمه» پدر مي گويد:«گل خودمه» پدر هنوز دو كتف آسيه را گرفته است. پدر مي گويد:«مي خواهي ببرمت بالا ببين اين طوري اين طوري» و دست هايش را توي هوا ميرقصاند آسيه سرش را تكان مي دهد. پدر مي گويد:«اسيه بابا كولي،كولي»و به شانه هايش دست مي زند.آسيه مي چسبد به مادر. مادر آسيه را توي بغلش مي گيرد ودوباره مي بوسد. پدرهر دو را رها مي كند. توپ را بر مي دارد و محكم مي كوبد روي توپ. آسيه مي گويد:«آمنه» و انگشتش را مي گيرد به طرف من. دو باره مي گويد:«آمنه» دستم را بالا مي برم و صندليم را دو سه موزاييك مي برم به جلو.
پدر آسيه را روي چمن ها دمر مي خواباند. آسيه مي غلتد و به پشت دراز مي كشد. مادر كنارش مي خوابد. برگي از شاخه درخت بيد جدا مي شود. روي صورت آسيه مي افتد. آسيه برگ را بر مي دارد به مادر نشان مي دهد. مادر برگ را مي گيرد. بين دو انگشتش مي گذارد و فوت مي كند. برگ تاب مي خورد و لاي چمن ها گم مي شود.
  پدر مي گويد:«توپ،توپ...بابايي توپ» و توپ را به هوا پرتاب مي كند. توپ كنارآسيه مي افتد. آسيه به پهلو مي چرخد و توپ را با دستش هل مي دهد. پدر توپ را بر مي دارد. باز به هوا پرتاب مي كند. توپ چند چرخ مي خورد. بالا و پايين مي آيد و لاي شاخه هاي درخت بيدمي ماند. آسيه مي گويد:«توپ،توپ!»
  تمام نيرويم را منتقل مي كنم به چهار چرخ صندليم و چرخ ها لق لق كنان موزاييك به موزاييك مي سرد به جلو.
 آسيه مي گويد:«مامان پري،مامان پري» و از روي چمن ها بلند مي شود. پدر با چوبي كه دستش است توپ را از لاي شاخه ها بيرون مي آورد. مادر خوشحال مي شود. دست مي زند. آسيه هورا مي كشد. پدر باز توپ را شوت مي كند به آن طرف حياط. مادر مي دود توپ را برمي دارد و ضربه اي محكم به آن مي زند. پدر مي خندد. آسيه دوباره پاهايش را مي كوبد روي چمن ها و مي گويد:«مامان پري، مامان پري» اسب سواري و هي هي مي كند. مادر مي گويد:«نه » آسيه يقه پيراهن مادر را مي گيرد. پدر مي گويد:«بيا بابايي ،بيا بابايي» و دولا مي شود. آسيه مي گويد :«نه، مامان پري» مادر روي چمن ها مي نشيند. آسيه دست روي دست هاي مادرمي گذارد. مادر خم مي شود. آسيه روي گرده اش مي نشيند. آسيه مي گويد:«برو،برو» پاهايش را مي كوبد به پهلو هاي مادر. پدر مي گويد:«محكمتر ،محكمتر » مادر مي گويد:« دلت خنك مي شود،هان ؟» پدر جوابش را نمي دهد. مادر زانوها را روي چمن ها مي كشد و آهسته پيش مي رود. آسيه هي هي مي كند. بالا و پايين مي پرد. مادر شيهه مي كشد. مادر سرش را مثل يك اسب مي جنباند و دور گل رز مي چرخد. آسيه مي گويد:«هي اون جا،اون جا ،بريم،بريم» و گردن اسب را مي چرخاند. مادر مسيرش را تغيير مي دهد.مي رود به طرف پدر به پدر كه مي رسد لگدي محكم به پدر مي زند.پدر مي گويد:«آخ»و ساق پايش را مي گيرد مادر مي گويد:« چطوري آقا؟اين به آن در» پدرمي خندد.آسيه دوباره مي گويد:«هي» و با دو دست مي كوبد به شانه هاي مادر.مادر شيهه مي كشدو مي آيد به طرف درخت بيد. خوشحال مي شوم. دستم را دراز مي كنم. مي گويم:«مادر» مي گويم:«آسيه» همينكه به چند قدميم مي رسند مادر بر مي گردد و شيهه كشان مي تازد به طرف گل رز. باز صدا مي زنم مادر صدا مي زنم پدر صدا مي زنم آسيه مي گويم:«آمنه ام...آمنه ام...آمنه ام » بيشتر خودم را خم مي كنم. فشار مي آورم به دست هايم،پاهايم كه نه،دست ها را مي چسبانم به صندليم. چهار چرخ صندليم دو سه مو زاييك ديگر مي سرد به جلو. يك چرخ جلو مي چسبد به تنه كلفت درخت بيد.
  پدر مي گويد:«آسيه» و قدمهايش را تند بر مي دارد. به نزديك درخت انار كه مي رسدپدر يك مرتبه غيب مي شود. پدر پشت درخت انار قايم مي شود. آسيه مي خواند: تاب تاب عباسي خدا منو نندازي. پدرمي گويد:«اگر هم انداختي»مادر مي گويد:«تو بغل مامان بندازي» و پشت گل رز خودش را پنهان مي كندپدر مي گويد:«نه تو دل بابا» آسيه وسط باغچه مي ايستد. گاهي مي دود به طرف درخت انارچند دقيقه بعد به طرف گل رز.پدر مي گويد:«اين جام آسيه» مادر مي گويد:«اين جام آسيه» پدر مي گويد:«مرا پيدا كن آسيه» مادر مي گويد:«مرا پيدا كن».پدر دستش را نشان مي دهد.مادر روسريش را مي تكاند. آسيه مي گويد :«مادر»مي گويد:«پدر» آسيه اول مادر را پيدا مي كند بعد پدر را سه تايي شان مي خندند. هرهر و كركرشان گوش مرا كر مي كند.
 دوباره امتحان مي كنم. دوباره دست هايم را مي چسبانم به صندليم. فشار مي آورم به آن. اگر كمي بيشتر تلاش كنم حتما با آن ها در اين بازي شريك مي شوم.باز هيكلم را تكان مي دهم. چرخ هاچندسانت ديگر مي روند به جلو و از لبه باغچه مي گذرند و صندلي واژگون مي شود. صندلي مي افتد كنار درخت كاج و خودم وسط باغچه. مادر يك مرتبه جيغ مي كشد. آسيه مي گويد:«خدا» هر سه مي دوند به طرفم، آسيه مات و مبهوت كنارم مي ايستد. مادر مي نشيند و دستم را مي گيرد. پدر مي گويد:«چه كار ميكني؟» مادر صندليم را از روي چمنها بر مي دارد. آسيه مي گويد:«آمنه»و دست ديگرم را مي گيرد.پدر مي پرسد:چيزيت كه نشد. آسيه مي گويد:«آبجي پاشو» مادر مي گويد:«چطوري؟» پدر مي گويد:«دستت، سرت؟ » مادر مي پرسد:جاييت كه درد نمي كند؟ مي گويم:«نه »ولي همانطور كه راحت و بي خيال روي چمن ها دراز كشيده ام و نور آفتاب تابيده است روي قرص صورتم، آهسته مي گويم:«چرا...چرا...چرا » چشم هايم را مي بندم و توي دلم مي گويم:«چه خوب بود اگرچند ساعت فقط چند ساعت به جاي آسيه بودم...»دوباره نور آفتاب مي رقصد روي قرص صورتم.

زهره كياني

پايان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |