تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان زندان من

زندان من

در این سلول تنگ بدون نور و پنجره که صد ها بار بر در و دیوار آن نوشته ام من به گل شادمانی هستم .شماره  777 با قدی متوسط، گندمگون چشمانی قهوه های، متاهل.... و بارها از نگهبان بخش خواسته ام که برایم قلم و کاغذ بیاورد. او اخم می کند و می گوید: نوشتن قدغن، ولی آخر بار می آورد و بعضی ازنو شته هایم را هم می خواند. می گوید: شبیه داستان است. قصه و خاطره اوهم خوشش آمده است. می گوید: بهراز کیست؟ می گویم برادرم. می گوید: مهربان کیست؟ می گویم مادرم. می گوید: پدرت کیست؟ می گویم نداشتم. ولی اوسکوت نمی کند و به من خیره می شود، می گوید و باز می گوید، ولی من حوصله شنیدن حرف هایش را ندارم.
    مهربان، من به گل هستم. آسمان بالای سرم پر از ستاره بود. آب و ماهی های درون استخر نقره ای شده بودند. ماه بزرگتر از شب های قبل بود مثل این که همه جا رنگ نقره ای پاشیده بودند، تو خواب بودی من بالای پشت بام شب را نگاه می کردم و تنها ستاره ای را که هر شب به تو نشان می دادم... باد می آمد. نمی دانم از کدام سمت بود شمال یا جنوب، مغرب یا مشرق ولی گیسوانم در هوا روی صورتم تاب می خورد. صدای باد و  سکوت مبهم شب، صدای جیر جیر به هم خوردن شاخه ها و جیر جیرک ها، بوی خوش یاس های همسایه خانه را پر کرده بود. تو در خواب غلت می خوردی و از کنارت که رد می شدم در خواب حرف می زدی از پله ها که بالا می آمدم تکانی خوردی، پاها  را جمع کردی من بی صدا ایستاده بودم و نگاهت می کردم. بعد بقیه پله ها را بالا آمدم.....
    دیروزکه روبروی او ایستاده بودم و نشسته بود و تکیه داده بود بر صندلی راحتی اش و سیگار را بین انگشتانش می چرخاند. چشمانش خواب آلود و صورتش پف کرده بود و طاسی مابین موهایش بیشتر با دستمالی عرق صورتش را پاک می کرد با چشمانی از حدقه در آمده با صدای کلفت و خشن چند بار گفت: تو محکوم شده ای به چندین سال حبس در این زندان... پس فکر فرار...
    با من که حرف می زد پشت سر هم به سیگار پک می زد و با رنگی پریده دودش را بیرون می فرستاد. اتاق تاریک بود و حلقه های دود بالای سرم خفقان آور بود. چند روز پیش که به سلولم آمده بود دست راستش را بالا برد و بر سقف سلول ضربه ای زد. صندلی را جلو کشید و روبرویم نشست. او چاق شده است.خیلی چاق، در نگاه های موذیانه اش هیچ رحم و شفقتی نیست، زندانبان دیگری می گفت: که اگر در چهار چوب قانون نبود خیلی قسی القلب است از او می ترسم و هرچه به او بیشتر نگاه می کنم وحشت و هراس بیشتری مرا می گیرد. می گوید می نویسی؟ چطور می نویسی؟
    به موهای جوگندمی اش توجه نکرده بودم که رگه های سفید آن زیادتر شده اند و سنش را بالا نشان می دهند، در سلول را که پشت سرش بست نفس عمیقی کشیدم، هوای درون سلول مسموم شده بود.
    مهربان تو خواب بودی با بهراز به شهر روشنایی رفتیم. بالای سرمان کبوتران سپید بال باز کرده بودند. منقارشان باز بود. بهراز می گفت: با هم دسته جمعی آواز می خوانند، درهای سفید بزرگی باز می شد و فرشته خانم ها با پیراهن های سفید و چین دار بلند با تاج های کوچکی بر سرشان و تورهای سفید نازکی بر صورتشان در آستانه در ایستاده بودند. بالای سرمان پر از کبو تران سفید بود، دو کبوترسپید روبروی ما روی زمین نشستند. بهراز به طرف آنها رفت. فرشته خانم ها دور تا دور ما را گرفته بودند. بهرازمی خندید و من در لباس ابریشمی سفیدی زیبا شده بودم. گردنبندی از مروارید سفید برگردنم بود. کفش هایم از سفیدی برق می زد. فرشته خانم ها چه زیبا بودند. بهراز می خندید و می گفت: یکی از کبوترها گفت سلام.
    اینجا زندان من است، کوچک و تاریک، بوی نم و نای رطوبتش پای دیوارهایش ریخته است. صدای تنهایی و خستگی ام به گوش زندانبانم رسیده است و شعرهاو سروده های محزون کننده ام و قصه های تکراری و کسالت آورم و صدای هق هق گریه هایم که در مواقع مختلف که نمی دانم چه ساعتی از روز است و بارها که پرسیده ام و نگهبانم می گوید: برای من و تو چه فرقی می کند.
    مثل اینکه دو هزار سال است این جا بوده ام و دو هزار سال دیگر باید بمانم. هرروز خطی بر دیوارمی کشم و باز می شمارم و خسته می شوم.
    سردم است، پاهایم یخ زده اند، سرم گیج می رود. دیگر چشمانم به تاریکی عادت کرده اند. چه بوی بدی می آید! بوی گندیدگی! انگار سال هاست مرده ای دفن نشده است، بوی مرگ!
    از کنارشان که می گذرم، برایم دستی تکان می دهند و لبخندی می زنند مثل همان لبخندهای زور زورکی که خودم می زنم مثل خودم هستند. بلند تر یا کو تاهتر، جوانتر یا پیرتردر لباس راه راه..... امروز روز تولد من است، به سراغم آمده است. با من مهربان تر شده است. پشت سر هم لبخند می زند. گوشه ای نشسته ام، ساکتم و به ا و نگاه می کنم. می گوید: به چه فکر می کنی؟ شاخه گلی برایم آورده است، جلوی صورتم می گیرد. فکر می کنم از باغچه حیاط زندان چیده است، چون می بویمش. بوی همین تاریک خانه را می دهد. قبلا او را جایی دیگر دیده ام به مغزم خوب فشار می آورم، دیده ام .... بله دیده ام در یک یا چند فیلم و یا سینما نه تئاتر بود، یک بار نقش دلقکی را داشت که او را سیاه کرده بودند و کلاه قرمزی سرش گذاشته بودند و یک باردیگر در لباس سیاه یک شیطان بود. بله خوب یادم است، هنرپیشه خوبیست... در سلول را که پشت سرش می بندد، می گوید: فکر نکن.... فکر نکن.
    عرق از سر و صورتم می ریزد، لحاف را پیچیده ام دور خودم...می لرزم از خواب بیدار شده ام، مهربان با من بود، من می ترسم، من می ترسم، بر لبه پشت بامی راه می رفتم دست ها را از دو طرف باز کرده بود م. باد ملایمی به صورتم می خورد. این بار چشم هایم را بسته بودم، سبک و بی پروا چون یک پرنده اوج می گرفتم و یا پایین می آمدم. یک مرتبه چرخیدم، چرخیدم، جیغ می زدم. همه جا تاریک بود. در ته چاهی بودم. من سقوط کرده بودم. تنهام هیچ کس نیست، پاهایم تا مچ در گل و لای فرو رفته است. صدای چک چک آب را می شنوم و صدای خش خش راه رفتن  و یا خزیدن چیزی را. چند قطره آب بر سر و صورتم می ریزد. موشی بزرگ از جلوی پایم به سرعت رد می شود و درون سوراخی فرو می رود. صدای جیر جیری می شنوم، نمی دانم چیست! دست هایم در گل و لای دیوار نمناک و سرد چاه فرو رفته است، یخ کرده ام، صدایی  می گوید: من مهربانم، مهربان این جاست ولی نمی بینمش، صدایش را می شنوم که ناله می کند. مثل همان ناله هایی که وقتی خواب است وغلت می خورد. مهربان وقتی خواب است در خواب حرف می زند وقتی خواب است در خواب راه می رود، در خواب مثل یک پرنده پرواز می کند و حالا او گریه می کند. دائم مرا صدا می زند. ماری سیاه به دور خود می پیچد و چنبره می زند، چند بار این کار را می کند. او به من نگاه می کند به طرف من می آید. من جیغ می کشم، من می ترسم... من می ترسم، بهراز من می ترسم، مهربان گریه می کند.
    در سلول باز و بسته می شود و باز می شنوم که می گویند: زندانی 777.

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |