تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان كدوم بابا؟

كدوم بابا؟

حسن جون سلام، حسن جون چطوري؟ حسن جون خوش مي گذره؟ بعد ميگي چرا تلفن نزدي، نامه ندادي...بيا اين هم نامه. ميگي بي من چه كار مي كردي؟ خيلي كارها. حالا نوشتي كاش نرفته بودم.  گفتم: «نرو». تنگ گوشت خوندم. گفتي: «نه بايد برم». گفتم:«اگه غربتي ها دوباره ريختند تو مملكتمون». گفتي: «برو بابا نه آقام رزمنده بوده نه ننه ام». گفتم«اونا نبودند ما كه هستيم.» گفتي: «تو هستي من نه». گفتم: «مرد ميدون نيستي لااقل همين جا بمون». گفتي:«اين جا». گفتم: «اونور چي داره كه ما نداريم؟» جوابمو ندادي. گفتم: «بي معرفت بمون تا مثل سابق غر وبها...آخه كجا شهر خودمون مي شه». گفتي: «حال اينم ندارم». حالا با جعفر بارو بنديلو بر مي داريم و ميريم كنار آب. اون آقا هم مياد. همون كه مي گفت مهندسه. همون كه مي گفتي يه جوري راه ميره. همون كه چفيه شو مي پيچونه دور گردنش. مي شينه زير پل ما هم مي شينيم كنارش. جعفر كه تور را مي اندازه تو آب منم ماهي را مي چينم كف سبد زير چشمي نگامون مي كنه. ديروز بعد از ظهري دوباره اومده بود. مي پرسيد رفيقتون كجاست؟ تعجب كردم.  گفتم: «شما رفيق منو از كجا مي شناسين؟» گفت: «سه تا بودين همين جا مي نشستين  ماهي مي گرفتين». جعفر گفت: «قربون حواس جمع». باد مي خورد به صورتمون. موج پشت موج مي غلتيد رو تخته سنگ. هوهوي باد پيچيده بود مابين پل ها. گفتم: «چه حالي داره». جعفر گفت: «نگاه كن». نگاه كردم. شهر مثل يك عروس، بادي انداخته بود تو غبغبش. گفتم: «واقعا عروسه». جعفر سرشو بلند كرد. نميدونم مهندس چطوري شنيد كه گفت: نه فقط اينجا كلِ...گفتم: « مهندس چرا حرفتونو قورت داديد». خنديد. منم خنديدم. جعفر گفت: «يكي از ماهي ها را تعارف كنيم به آقاي مهندس». گفتم: «باشه». من رفتم جلو. روم نشد بپرسم پاتون؟ خودش متوجه شد. گفت: «به پام نگاه مي كني؟» گفتم:« اون پاتون؟» گفت:«بشين» نشستم كنارش. حالا فهميدم كجاها بوده، چه كارها كرده. رومين رفته پاهاش. وقتي حرف مي زد انگار عموم بود كه نگاه مي كرد تو چشمام. وقتي دستشو مي كشيد رو موهام انگار عموم بود كه دستشو مي كشيد رو موهام. گفت: «بازم بريم. تا بازم بگه از جبهه بگه». نزديك هاي غروب بود كه جعفر گفت: «پاشو بريم». پا شديم آقاي مهندس هنوز نشسته بود. جعفر گفت: «بيا تا ماهي را كبابشون كنيم. رفتيم اون طرف پل يه جايي دنج و خلوت،ماهي ها را زديم به سيخ ولي نه جعفر خورد نه من. نه او اشتها داشت نه من. نميدونم چرا از گلومون پايين نمي رفت. من كه مدام مي گفتم:« ننه ام». جعفر هم مي گفت: «حالا قرمساق مفنگي مي زنه تو گوشم كه كجا بودي؟» من كه ندارم. نه اينكه نداشته باشم. آن نامرد ننه مو ول كرد و رفت. جعفر ميگه منم مثل نداشتن. راستي دو تا هم بچه داره آقاي مهندسو ميگم. حتما بچه هاشم شكل خودشند؟ نه صورت و ظاهرشون، دل و جراتشون. به خدا قسم به اين ها مي گن مرد. مي فهمي حسن؟ مرد، پس بابا هاي ما؟
جعفر مي گه كدوم بابا؟
راست ميگه كدوم بابا؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |