یکی اون بالا یکی این پایین
عزیز جون میگه: حواست به من هست.
میگه:«هر وقت تو را می بینم یاد اون خدا بیامرز می افتم .چه زن نازنینی! خنده هات،گریه هات! راه رفتنت! نگاهات!
بعضی وقت ها به من میگه:« راه برو»، راه که میرم میگه« بایست»، ایستادم میگه «بخند»، خندیدم میگه« بچرخ»، خوب که چرخیدم میگه« ا... اکبر! این قدر شباهت! مثل یک سیبین که از وسط نصفتون کرده باشند. کارهای خداست! مثل اینکه اون خدا بیامرز بفهمی نفهمی یک کمی بلندتر بود. یه ذره هم چاقتر. یه خالم روگونه اش بود. اما اون کجا و تو کجا. اون کجا و ما کجا. به ما هم میگن زن؟ نه تو بگو به ما هم میگن زن؟ زن نگو مرد بگو. یوسفش هم انگار خودش، منظورم اخلاقشه.
یوسف که راه می رفت می ایستاد و با کیف نگاش می کرد.
یوسف می نشست سر سفره. هنوز لقمه را تو دهنش نچرخونده بود می گفت:« نجویده قورت ندی معده ات درد میگیره»
یوسف می خوابید، دراز می کشید کنارش، دست می کشید رو مو هاش، انگشتشو می چسبوند به صورتش می گفت:«پسر گلم، پسر نازم».
یوسف می گفت:« نکن ننه، بچه ناز می کنی؟» می گفت:« بچه! مگه فقط بچه ها را ناز می کنن تو مردی یوسف، مثل آقات».
یوسف می ایستاد روبروی آینه تا موهاشو شونه کنه. می گفت:«قربون اون قد و بالات برم خوشگلی».
یوسف آستیناشو می پیچوند بالا وضو بگیره، نماز بخونه می گفت:«به من هم دعا کن ننه».
یوسف کت و کلاهشو برمی داشت بره، می ایستاد تو آستونه در اتاق، می گفت:«کجا؟»
یوسف می رفت، نمی اومد یا دیر می اومد زهرا دستپاچه می شد، راه می رفت، زیر لب دعا می خوند، فوت می کرد به عکس یوسف که تو قاب روی تاقچه بود. به من می گفت:«یوسفو ندیدی»
می گفتم:«نه»
می گفت:«پس کجاست؟»
دو زانو می نشست کنج اتاق.
اگر یوسف می گفت:«آخ» خودشو می کشت. ده جور قرص و دوا را می چید رو تاقچه اتاق. یک مشت اسپند هم می ریخت تو آتیش. می گفت:« چشم حسود کور»
بعد از ظهرهای جمعه که دور هم جمع می شدیم توی ایوون خونه، دیگ به اون بزرگی را می گذاشت رو اجاق، سبزی ها را مشت مشت می ریخت تو آب جوش. خودش هم می ایستاد کنار دیگ، نخود و لوبیا ها را هم می زد. رشته ها را که می ریخت، آش کم کم آماده می شد.
اول یوسفو صدا می زد.
یوسف می آمد می ایستاد کنارش.
می گفت :«بگیر» ملاقه را میداد دستش.
می گفت: «آش را هم بزن، نیت کن»
یوسف می گفت: «چه نیتی؟»
می گفت:« چرند نگو نیت کن»
یوسف چشاشو می بست ملاقه را می چرخوند توی دیگ.
می گفت:« اول بخواه که خدا ریشه صدامو بکنه»
یوسف می گفت:« الهی امید»
می گفت:« دوم بخواه این غائله تموم بشه»
ناصر سرشو تکون می داد.
می گفت:« سومی را خودت بخواه»
ناصر فکری می کرد.
می گفت:« من هم شهید بشم»
با ملاقه می زد رو دستش.
می گفت:« خدا نکنه، خدا نکنه، زبونتا گاز بگیر، زبونتا گاز بگیر.
اما نمی دونم چطورشد که زهرا یک مرتبه این همه عوض شد! از اون روزی بود که جواد پسر آقا فاضل آمد و رفت تو اتاق یوسف. بعدم مادرش آمد. زهرا ایستاده بود گوشه حیاط. تو یک دستش قرآن بود تو یک دست دیگش یک کاسه آب.
گفتم :«کجا میره؟»
گفت:« همون جایی که همه جوونهای مومن میرن»
بعدم گفت:«خودت میدونی این چه سوالیه که میکنی»
یوسف گفت:«منم می تونم برم؟»
زهرا حرفی نزد.
یوسف اشگاشو پاک کرد.
مادر جواد گفت:«چرا نمی تونی؟»
زینت گفت:«تو بهشت جا برای تو هم هست.»
از اون روز شد. دیگه یوسفم یوسفم نکرد. دیگه گل وسط هندونه را نگذاشت تو بشقاب بگذاره جلوی یوسف یا بچلونه تو دهنش بگه بخور ارواح خاک بابات بخور دیگه. ننشست با اطو خط بیاندازه رو شلواراش. دیگه نگفت قربون اون قد و بالات برم خوشگلی.
اون آشی هم که می پخت دیگه تو حیاط خونه نپخت. دیگو بردند مسجد.
گفت:«باید جوون های محل بخورند».
یوسف که با حاج مهدی اومد گفت:«می خواهم برم»
زهرا فقط نگاش کرد. هیچی نگفت....رفت تو فکر. دائم زیر لب چیزی می گفت که من نمی شنیدم. بعدا فهمیدم که خودش هم رفته تو مسجد که من هم میام.
حاج مهدی گفته:« تو؟»
گفته:« آره مگه من چِمه، آش که می تونم بپزم.»
حاج مهدی گفته«آش را همین جا بپز.»
زینت و منیر گفته بودند ما هم هستیم.
وقتی هم رفت دیگه کسی زهرا را ندید. یا کنج اتاق نشسته بود و قرآن می خوند، یا مسجد بود و پای چرخ. زینت و منیر هم باهاش بودند. رخت و لباس های رزمنده هارو نو نوار می کردن. نون می پختند، آش، از این کارا.
خبر شهید شدنشو که آوردند اصلا گریه نکرد. کسی اشگشو ندید.
میگن خودش چکمه های یوسف را جلوی پاهاش جفت کرده که برو. ساکشو گذاشته رو تاقچه که ننه یه تکلیفه. تنگ گوشش خونده که خواب دیدم. خواب آقاتو دیدم که گفته زهرا چرا دست رو دست گذاشتی. یه کاری بکن. یوسف را بوس کرده. گفته برو تا آقات راضی باشه.
یوسف:« گفته اول خدا»
فقط دلش که می گرفت قرآن را بر می داشت و بلند بلند قرآن می خوند. بعضی شب ها که دلش خیلی گرفته بود، آسمون هم صاف بود، ماه می درخشید وسط آسمون، نور ماه می پاشید رو گل ها یا توی اتاق، پنجره را باز می کرد و ماه را نگاه می کرد.
می گفتم:« زهرا به کجا نگاه می کنی؟»
می گفت:« نگاه کن ببین اون بالاست. داره منو نگاه می کنه.»
راستی زهرا خودشم ماه بود. اونم چه ماهی. به خدا دوتا ماه. یکی اون بالا یکی این پایین.
زهره کیانی