قبرهای ماسه ای
فرود همیشه با من است، حالا هم کنارم نشسته، پاهایش را دراز کرده روی ماسه ها، مرتب پاهایش را تکان می دهد.
فرناز راه می رود، تند، باد روسری سیاهش را می پیچد به دور گردنش، انگار باد توی گوشش هم زوزه می کشد و داخل خانه های کوچک روسری اش که با دست خانه هایش را می گیرد. یک مرغ خاکستری منقار تیزش را می کوبد روی صدفی سفید، فرناز می دود به طرف مرغ، مرغ می پرد. بالهایش را به هم می کوبد توی هوا چرخی می زند و دور می شود. فرناز کنار دریا می ایستد تا دور دستها مرغ را با چشم هایش دنبال می کند.
فرود انگشت هایش را روی ماسه ها می گذارد و می نویسد خدا. زیر کلمه خدا می نویسد فرود. کنارش می نویسد فرید. بادی به سمتمان می آید. فرود سرش را می دزدد. باد می خورد به صورتم. وزوزش می پیچد توی گوشم. فرناز همانطور که می دود مدام می گوید :« فرود، یا می گوید فرید». دستش را هم به طرفمان دراز می کند. بعد خم می شود یک مشت ماسه را بر می دارد و پرتاب می کند به طرفمان. فرود خودش را می اندازد روی ماسه ها. ماسه ها می خورند به پاهایم. فرناز می خندد. فرود اخم می کند.
فرود دست هایش را لای ماسه ها می برد و پنهان می کند. ماسه ها می لرزد. من یک گلوله ماسه را بر می دارم و پرتاب می کنم به طرف فرناز. فرناز می خندد. دست هایش را تکان می دهد. یک کشتی به ساحل نزدیک می شود. کشتی سوت می زند. فرناز می دود به طرف کشتی. فرود سرش را می گرداند. دست های ماسه ای اش را بالا می برد. به کشتی اشاره می کند. فرناز پاهایش را روی صدف ها می گذارد و پیش می رود. آب روی پاهایش را می پوشاند. جلو تر می رود. آب تا زانوانش بالا می آید. کشتی سوت می زند. چراغ هایش آبی می شود.
فرناز جلو تر می رود. قدش کوتاهتر می شود. پاهایش را روی ماسه ها می گذارد و فشار می دهد. دو گودال پر از آب زیر هر دو پایش درست می شود. قدش کوتاهتر می شود. درون گودال ها می ایستد. دست هایش را می رقصاند. مثل این که گرمی آب زود رسوخ می کند زیر پوست تنش. می گوید :«به چه قدر خوب است!» صورتش را می گیرد به طرف نور. نور مستقیم می تابد روی قرص صورتش. کشتی باز سوت می زند. فرناز می چرخد به طرف کشتی. موجی به فرناز حمله می کند. فرناز با پا موج را پس می زند. با دست آب را می ترساند. ماهی ها را می تاراند. گل های صورتی پیراهنش را می سپارد به دست باد. درون گودال ها جست و خیز می کند. موج دنبال موج می خورد به صخره ها. هوهوی باد می پیچد بین تخته سنگ ها. صدف ها با ماهی ها می غلتند روی ماسه ها.
فرناز پاهایش را از گرمی آبها جدا می کند و می دود به سمت فرود. فرود انگشت هایش را روی ماسه ها می گذارد و می نویسد دریا. می نویسد ماهی ها. شکل یک ماهی را هم می کشد. زیر کلمه ماهی جثه چهار ماهی دیگر را.
انگشت روی ماهی ها می گذارد و می گوید :«این منم». بعد می گوید :«این تویی». می گوید :«چهارمی فرناز است». دستش را روی ماهی دومی که می گذارد چشم هایش را می چرخاند. می گوید :«این هم فراز است». قرص صورت فراز را هم می کشد.
فرناز می گوید :« فراز افتاده است».
فرناز می گوید :«فراز دهنش باز است».
فرناز می گوید :«خون!»
فرود می گوید:«این خورشید است».
فرود می گوید :«این ماه است».
فرود می گوید :«این ستاره است».
شکل یک ماه، یک ستاره، یک خورشید را هم می کشد. انگار تلنگری می خورد به اتاقک حافظه اش. یک مرتبه فریاد می زند فراز... صدایش می پیچد توی ساحل. مثل این که فراز می آید و می نشیند کنارش. دست هایش را می گذارد روی دست هایش. شانه اش را می گیرد و می گوید«بیا...بیا».
فراز می افتد روی ماسه ها. دهانش باز است. ناله می کند. خون از سر و صورتش می ریزد. می افتد به پهلو، بدنش مثل جثه ماهی ها خشکیده است. فریاد می زند فراز... صدایش باز می پیچد توی ساحل. فرود روی ماسه ها کُپ می شود. آنها را جابجا می کند. شکلها را به هم می ریزد. دوباره ماسه ها را صاف می کند. هی می کشد و هی پاک می کند. هی می کشد و هی پاک می کند. ماسه ها را مشت می کند روی هم می ریزد. چند مشت ماسه را برمی دارد و می ریزد کنار من، چند مشت ماسه را نزدیک خودش. آنها را زیاد می کند. مثل دو خاکریز می شود... دو خاکریز می شود. ماسه ها را گود می کند... گود می کند... گود می کند. مثل چند قبر می شود. درون قبر ها می نشیند. یک مشت ماسه را بر می دارد و پخش می کند توی هوا. باد ماسه ها را بر می گرداند سمت خودش. می نشاند روی مو هایش. سر و صورتش ماسه ای می شود. سر و صورت من هم پر از ماسه می شود.
فریاد می زند فراز... می گوید :«جنگ» می گوید :«خون». بلند می گوید :«اگر کمی آن طرفتر خورده بود»ترکش...ترکشش فضا را می شکافد. یک موج بزرگ ماهی ها را می غلتاند روی ماسه ها.
فرناز چند ماهی مرده را کف دستش می گذارد و می نشیند کنار فرود. ماهی ها را می گذارد روی ماسه ها. فرود برشان می دارد. دست به لب های بازشان می زند. می گوید :«خشکیده اند».
جایشان را توی ماسه ها باز می کند. فرناز هر کدام را می خواباند داخل قبر خودش. من رویشان را می پوشانم. فرناز گریه می کند. فرود گریه می کند. برادر... برادرمان... فراز... فرازمان... مابین هق هق گریه هایمان می ریزد توی ساحل.
مرغی دیگر منقار تیزش را می کوبد روی صدف سفید.
موج دنبال موج می خورد به صخره ها، هوهوی باد می پیچد بین تخته سنگ ها، ماهی ها با موج می غلتند روی ماسه ها.
زهره کیانی
پایان