تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان يك كلاه نخي

يك كلاه نخي

حالا دوباره آن خانمه پيداش مي شه.گوش مي كني؟
 چه لباسي مي پوشه،سفيد و بلند مثل ارواح،تف تف كه مي كنه هيچي،ابرو هاشو بالا مي اندازه هيچي با پشت دست مي كوبه روبازوم.
مي گه:«برو تو جات چقدر با خودت حرف مي زني»
مي گم:«خانم جون شكمم درد مي كنه»
مي گه « اوا!»
از درد به خودم مي پيچم.پاهامو فشار مي دهم به تخت. پايه هاي فلزيش تق تق صدا مي كنه.
مي گه:«چته،چه كار مي كني ؟ »
مي گم:«وقتشه»
مي گه:«حرف بي خود نزن»
چراغ ها را خاموش مي كنه.در را محكم مي كوبه به هم و ميره.
مي گه:« وه...از دست اين ها»
همه جا تاريك مي شه.آنوقت من توي تاريكي با تو حرف مي زنم.دستمو ميگذارم روي شكمم و تو را خوب لمس مي كنم. يك وقت هايي سرده. يك وقت هايي گرمه. بدنتو مي گم. گوش مي كني شكوفه جان. البته من بهت مي گم شكوفه خانم. اون خانم قد بلنده هر وقت صدات مي زنم نميدونم چرا مي خنده.!
باباتم مي خنديد.دستشو مي كشيد رو شكمم و مي گفت:«به به »
  مي گفتم:«تكون مي خوره»
مي گفت:«آره تكون مي خوره»
مي گفتم:«دختره »
 اول مي گفت:«فرقي نمي كنه»
اما چند دقيقه اي كه فكر مي كرد.
 مي گفت :« نه،پسره »
 حرفشم تكرار ميكرد.
ميگفتم :«از كجا ميدوني؟»
مي گفت:«ميدونم»
ميگفت:« ارسلان نامدار». بعد مي رفت تو اتاق بغلي مي شنيدم كه با يكي حرف مي زنه.
 يك مرتبه كه يهويي يه لگدي زدي به پهلوهام با دودست پهلوهامو گرفتم.
 گفتم:« آخ»
 نشسته بود كنارم.
برگشت و خيره شد به من.
 گفت :« نگفتم پسره»
گفتم :« خوب دخترا هم لگد ميزنن. اونا هم بازي مي كنن».
 گفت :« اين جوري؟».
گفت :« حتما يه توپ قورت دادي كه اينطور ورجه وورجه ميكنه».
هردومون خنديديم. مدت ها بود اينطوري نخنديده بودم. بابات كه ريسه رفته بود. من همون وقت دستمو گذاشتم رو شكمم تو را به بابات نشون دادم.
ميدوني چي گفت؟ گفت :« كره زمين.»
گفتم :« نگاه كن. اينجا را ببين. اين دستاشه. اينطرف تر پاهاشه. اينجا كه برجسته تره ...»حرفمو قطع كرد.
گفت :« كوه هاي هيمالياست» دوباره خنديديم.
گفتم:« شوخي نكن.»
گفت:« نه، جدي ميگم »
 گفتم:«تو را به خدا سر به سرم نذار»
گفت:«نه والله»
يك شب كه بابات دير آمد.وقتي آمد  يه جور ديگه بود.
گفتم:«چرا دير آمدي؟»
 جوابم را نداد.
 گفتم:« من و بچه مون را تنها گذاشتي،دلت مياد»
 گفت:«بچه مونها ».رفت تو اتاق، درو كوبيد به هم آن شب تا صبح گريه كردم. هق هقمو مي شنيد ولي نميدونم چرا از اتاقش نمي اومد بيرون.صبح گفت چشات سرخه ؟هيچي نگفتم.
باز يك شب ديگه كه گوشيو گرفته بود دستش و پشت سر هم مامان جون مامان جون مي كرد.گوشيا كه گذاشت زمين.
 گفتم :«تو با من چته.چرا با من حرف نمي زني. منو  ديگه دوست نداري؟»نه تنها  جوابمو نداد.اخمي كرد كه ترسيدم .
 يا شب آخر يه جور ديگه نگام مي كرد. اول نشست چند دقيقه اي كنارم كم كم دست كشيد رو موهام بعد صورتمو بوسيد.خوشحال شده بودم آخه خيلي وقت بود كه موهامو ناز نكرده بود.نبو سيده بودم.
 گفت:«بايد بري»
گفتم:«كجا»
گفت:«مگه نمي خواي بچه تو به دنيا بياري»
گفتم:«چرا،چرا نمي خوام»
گفت:«پس وسايلت رو جمع كن.فردا صبح مي برمت»
گفت:«فقط طلا هاتو بذار»
 النگو ها كه از دستم در نمي آمد.خودش با زور النگو ها را در آورد.يادم مياد يك دستم زخم شد.انگار همين دستم بود شكوفه جون.بعد دوباره رفت تو اتاق كناريه.شنيدم  داشت با يكي حرف مي زد. گوشمو كه محكم چسبوندم به در اتاق مدام مي گفت قربونت برم. يك چيزي اون بهش مي گفت كه بابات مي گفت:« مامانمم همينو ميگه» دوباره اون يه چيزي مي گفت كه بابات مي گفت:« بلاخره كار خودت را كردي» باز اون يه چيزي ديگه مي گفت كه بابات  ميگفت: سني نداره بعد بابات با عصبانيت گفت: من مقصرم؟ خودش مي خورد.اين كوفتي ها را تو توپ هم بريزي پاره مي شه چه برسه تو معده صاحب مرده بابات گفت: بچه مي خواستم اما نه اينكه....  ديگه چيزي نشنيدم. با خودم گفتم حتما با همون زري خانمه آخه با گوش هاي خودم شنيدم كه مي گفت:«زر،زر من».
فرداش اوردنم اين جا.
 ديگه نه باباتو ديدم نه مو فرفري را.
ميدوني كه مو فرفري ؟عروسكته،همون كه يك چتر قرمزم گرفته رو مو هاش.
آه... يادم رفت. نمي خواستم اين ها را بگم. مي خواستم از مو فرفري برات بگم از خانم بالا، لب قرمزي، تپلي، از پيراهن هاي گل منگليشون. خودم دوختم براشون. به خدا، مخصوصا اون پيراهن صورتيه را. يه توره صورتي هم چسبوندم به يقه اش. يه وقت ناراحت نشي. مثل اونا براي خودت هم دوختم. واي چي ميشي وقتي بپوشي!. يا اون كت آبي را كه با كلاه و شلوارش بافتم برات. هلهلكي.
 آويزونشون كردم تو كمدت. عروسكاتو چيدم تو ويترين كنارش. عروسك تپليه چه خوشگله!. كاشكي چشات رنگ چشاي تپلي بشه. بعضي وقت ها فكر مي كنم رنگ آسمونه. خوب كه خيره مي شم رنگش تغيير مي كنه. سبز كمرنگ ميشه. عروسك خوابه چه نازه!. كلش مو نداره. طفلكي! كله تو هم روزاي اول حتما مو نداره. ؟ باشه يه كلاه ميذارم رو سرت. يه كلاه نخي. عين كلاهي كه گذاشتند رو موهاي خودم.
زشته نه؟
بابات مي گفت:«تو زشتي»
زشت يعني چه؟
واي چه قدر حرف زدم. سرتو درد آوردم. نكنه خانم قد بلنده صدامو بشنوه، بياد. دوباره بگه وه چقدر حرف مي زني. يه قرصم به زور بتپونه توي دهنم. با دو انگشت بكوبه روي صورتم. بگه بتمرگ يا مثل بابات بگه ديوونه.

زهره كياني

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |