تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان بوي بچگي

بوي بچگي

نشسته ام عقب كنار جهانگير پسرم. بهادر انگار نشسته طرف ديگرم. فرنگيس عروسم نشسته است جلو كنار هرمز. هرمز پشت رل تكيه داده به صندلي خودش. هرمز فرمان را در دست دارد. فرمان را با دست هايش مي چرخاند. هر چند دقيقه يك بار آينه بالاي سرش را تكاني مي دهد و خيره مي شود به آن. دنده را هم تند جابه جا مي كند.
فرنگيس سرش را مي چرخاند و به من كه روي صندلي عقب نشسته ام نگاه مي كند. نگاهي هم مي اندازد به جهانگير و لبخند مي زند.
 هرمز كه فرمان را بين دست هايش مي لرزاند، آهنگي را زير لب زمزمه مي كند.
 جهانگير چسبيده به من، دست هايم را گرفته سفت بين دست هايش. تنگ گوشم مي گويد:«قربانت بروم» يا مي گويد :«مادر من».
او سعي مي كند طبق معمول با حرف هاي خنده دارش مرا بخنداند. خنده ام نمي گيرد. ولي هرمز و فرنگيس بلند مي خندند. مثل اين كه فرنگيس از ته دلش مي خندد. هرمز كه متوجه شده نمي خندم، خنديدن و سوت زدن را قطع مي كند. سرش را بلند مي كند و در آينه زل مي زند به عقب.
مي گويد :«دمقي؟»
از من دلخوري؟»
جهانگير بيشتر انگشت هايم را فشار مي دهد مابين انگشت هايش. صورتش را به صورتم نزديك مي كند و گونه ام را مي بوسد.
مي گويد :«من كه نمرده ام، خاطرت جمع، هر جا باشي خودم نوكرتم... »
فرنگيس گلبرگ هاي صورتي روسري اش را با دست صاف مي كند و مي چرخد به طرفم.
مي گويد :«رنگتان هم پريده».
هرمز كه سرش را خم كرده و زير داشبورد دنبال چيزي مي گردد به جايي ور مي رود، مي گويد:«ساكتي؟»
جهانگير دستش را از روي دستم بر مي دارد و مي چسباند به پيشاني ام. هرمز دكمه هاي راديو را مرتب فشار مي دهد. خش خشش كه بلند مي شود، مي گويد :«وَه اين هم درست بشو نيست» چند دقيقه ديگر كه به راديو ور مي رود مي گويد :«اگر مادر حالش خوب نيست بر مي گرديم. جهانگير دوباره دستش را مي چسباند به پيشاني ام. مي گويد :«كمي هم داغ است».
بهادر انگار همان طور كه زل زده است به من.مي گويد:«دو تا پسر كاكل به سر»
هرمز سيگاري از جيب كتش در مي آورد. آنرا بين دو لبش مي گذارد و با فندك روشن مي كند. چند پك محكم به سيگار مي زند. حلقه هاي دود بالا مي رود و مي چسبد به سقف. يك حلقه دود مي نشيند روي روسري فرنگيس. يك حلقه دود از ميان من و جهانگير مي گذرد. جهانگير سرش را مي قاپد. جلوي چشممان كه خاكستري مي شود دود مسيرش را تغيير مي دهد و هجوم مي آورد به طرف پنجره ها.
 جهانگير دستش را مي گذارد جلوي دهنش و مي گويد : « اَه! نكش. اين كوفتي ها را نكش».
فرنگيس رويش را بر مي گرداند.
هرمز با خنده مي گويد :«نكشم چي را بكشم». فرنگيس سرفه مي كند. هرمز چند پك ديگر به سيگار مي زند و ته سيگار را از پنجره پرت مي كند بيرون.بعد دستش را دراز مي كند و آنتن را چند بار مي چرخاند. دكمه ها را كه مجددا فشار مي دهد گوينده از درون جعبه سياه مي گويد : «دو درجه زير صفر ». گوينده ديگري جمله اش را تكميل مي كند. سوز و سرما يواشكي از پنجره هاي نيمه باز چون ماري مي خزد بين ما.نيشي مي زند به پوست تنم.
 هرمز دنده را جابه جا مي كند . پايش را محكم تر فشار مي دهد روي گاز. ماشين مثل باد از جا كنده مي شودو  به سرعت از چند خيابان ديگر مي گذرد. هرمز راهنما را مي زند به طرف بالا و مي پيچد به سمت راست  وارد يك خيابان فرعي مي شود. مسافتي كه جلو مي رود از كنار درخت ها و لابلاي ماشين ها دختري سر و كله اش پيدا مي شود. دختر مي دود وسط خيابان. هرمز پايش را از روي گاز برمي دارد و مي گذارد روي ترمز. ماشين با سر و صدا و قيژ و قاژي وسط خيابان مي ايستد. دختر با رنگ پريده كنار خيابان مي نشيند. رنگ از صورت هرمز مي پرد.
جهانگير مي گويد : «لااله الاالله».
هرمز فحشي نثار دختر مي كند.
فرنگيس مي گويد : «الحمدلله. بخير گذشت»
هرمز كليد را توي قفل مي چرخاند. دنده را تكان مي دهد و ماشين آهسته حركت مي كند.
فرنگيس مي گويد : «كشته بوديشا».
هرمز جوابش را نمي دهد.
فرنگيس مي گويد : « حرف گوش نمي كني، تند نرو... مجبوري؟».
هرمز مي گويد :«كي تند رفتم،هان؟ » بعد هم مي گويد : «مادر مي بيني چه مكافاتي داريم. نترسيدي كه؟» و حرفش را تكرار مي كند.
فرنگيس مي گويد:«مادر توي فكر است»
هرمز ابروها را بالا مي اندازد و مي گويد:«چه فكري؟»
 فرنگيس مي گويد:«حتما فكر اين كه از ما جدا مي شود»
جهانگير مي گويد:«هه »
بهادر بازويش را به شانه ام فشار مي دهد و انگار تنگ گوشم مي گويد:«اگر پسر شد هرمزاگر دختر شد بهاره»
مي گويم:«فقط يكي...يكي بهادر»
مي گويد:«همين يكي براي هفت پشتمان بس است»
مي گويم:«اگر دو تا شد...چي؟»
 فكري مي كند و مي گويد:«اشكالي ندارد »
مي گويم:«پس دومي را خودم انتخاب مي كنم»
مي گويد:« باشد به شرطي كه من هم دوست داشته باشم.جهانگير چه طور است؟»
مي گويم:«بد نيست»
 دستي به مو هايم مي زند و بلند مي گويد:«هرمز و جهانگير»
مي گويم:« اگر دختر شد هر دوتا دختر شد،دومي؟»
مي گويد:«نمي شود»
مي گويم:« نه بهادراذيت نكن يك اسم ديگر بگو»
 
 مي خنددو نرم نرم طنين صدايش توي گوشم كمتر مي شود.
فرنگيس مي گويد : «چرا حرف نمي زني ؟»
هرمز مي گويد:« قهري؟»
جهانگير مي گويد : «تو را خدا يك چيزي بگو.. ».
هرمز سرش را بلند مي كند و با غضب به آيينه نگاه مي كند. انگشت هايش را مشت مي كند و مي كوبد روي فرمان. مي گويد :« اعصاب مرا خورد كردي مادر،جواب مرا نمي دهي اخم كرده اي چاره اي نداشتم. آخر كداميك از ما» و حرفش را قطع مي كند.
فرنگيس براي چندمين بار دستش را مي گذارد پشت سر هرمز و مي چرخد به طرف ما. مي گويد : « من كه خروس خوونون صبح زود مي زنم بيرون. خودتان مي دانيد. شب بر مي گردم. هرمز بيچاره هم مثل من. جهانگير را نمي دانم. تو چي جهانگير؟»
جهانگير دستم را رها مي كند. مي گويد :« اين حرف ها درست ولي هرمز تو چرا اينقدر عوض شده اي. مردم! براي حرف مردم چكار كنيم. جواب خاله جان را چه بدهيم. نمي گويند اين لندهور ها، بي غيرت ها، سر پيري.....
هرمز سرعتش را كم مي كند. ماشين را هدايت مي كند به طرف راست. بدون اينكه خاموشش كند مي ايستد كنار خيابان. سرش را بر مي گرداند.و مي گويد : «اول از آن جهانگير خان حرف دهنت را بفهم اين توهين،توهين به فرنگيس هم است ثانيا به آن خدا بيامرز كه قول نداده بوديم. ثالثا كف دستمان را هم بو نكرده بوديم. تو نگهش دار. تو كه ديگر زن نداري.
 جهانگير مي گويد:«حالا ،حالا نگهش دارم چه طور!؟ببرمش با خودم... اين قدر صبر نكردي»
هرمز مي گويد:«كه چي؟»
جهانگير مي گويد:«تا بلكه خدمتم را تمام كنم.آنوقت نشانتان مي دادم.
هرمز مي گويد:«حالا هم داده اي،مادر مال خودت»
دنده را جابجا مي كند. زير لب بدوبيراهي مي گويد و ماشين حركت مي كند. پايش را مي گذارد روي گاز و تا آنجا كه قدرت دارد روي آن فشار مي دهد. خيابان چون غولي دهان باز مي كند و انگارمن و ماشين ر ا مي بلعد.
 جهانگيرخودش را جمع و جور مي كند كه يك چيزي بگويد. جوابش را بدهد. ولي بعد سكوت مي كند و زل مي زند به خيابان. فرنگيس پادر مياني مي كند.قيافه حق به جانبي به خود مي گيرد . مي گويد : «وقت اين حرف ها نيست. مادر جاي كسي را تنگ نكرده بود به خدا قسم آنجا بيشتر به مادر جان مي رسند. ما هم سر مي زنيم.»
جهانگير باز دستم را مي گيردو مي گويد:«عجب پس شما خدا راهم مي شنا ختيد! »
فرنگيس مي گويد:«پس چي»
هرمز ديگر حرفي نمي زند. فرنگيس سرش را پايين مي اندازد . جهانگير با دكمه هاي كتش اش بازي مي كند. بهادر انگار مي آيد و مي خوابد كنار من هرمز و جهانگيرهم خوابيده اند. آن وقت بهادر دولا مي شود. انگشت هايش را مي برد لاي موهاي هرمز. مي گويد :«مي بيني نرگس، مي بيني پدر سوخته چه خوشگل است. اين شبيه خود من است و آن يكي شبيه تو». هرمز آرام آرام نفس مي كشد و جهانگير لحاف را كشيده روي صورت كوچكش. بهادر لحاف را پس مي زند و پيشاني هر دويشان را مي بوسد. مي گويد : «كسي كه پسر دارد غم ندارد». اين جمله را دوبار مي گويد و بلند مي خندد. بعد همانطور كه با موهاي فرفري هرمز بازي مي كند مي گويد:«پسرها بايد درسشان را بخوانند و براي خودشان كسي بشوند،سري توي سرها در بياورند.آنوقت مي گويند:« دكتر هرمز بهادري.
فرنگيس مي گويد:«رسيديم»
هرمز مي پرسد:«مادر خواب است؟»
 چشم هايم را باز مي كنم پشت يك در بزرگ ماشين متوقف مي شود. زني كه جوانتر از خود من است در را برويمان باز  مي كند. در آستانه در ايستاده به من لبخند مي زند.بر سر در نوشته شده خانه سالمندان صادقيه.
هرمز درِ سمت مرا باز مي كند. مي گويد : «بفرماييد».
جهانگير چسبيده به من.
زانوانم مي لرزد.
هرمز فقط نگاهم مي كند.
زن دست مرا مي گيرد و مي گويد:«به خانه ات خوش امدي»
 جهانگير هنوز بوي بچگيش را مي دهد.

زهره كياني

پايان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |