قاتل من
می آید....باز هم می آید و با جسارت تمام بدون اینکه در بزند و یا مرا خبر دار کندپایش را می گذارد توی حیاط خانه ام...و با آمدنش چه بد!!تلخی نیش خند هایش می ریزد توی حیاط و چین ابروانش می نشیند توی قاب آینه،برق دشنه اش می چسبد به در و دیوار اتاق.
طول و عرض اتاق را همانطور که با قدم هایش می شمرد،انگشتهایش را با غیظ می برد بالا،با مشت و لگد می کوبد به در و دیوار اتاق و با نگاه برهنه اش خیره می شود به من،تهدیدم می کند که مرا خواهد کشت،تهد یدم می کند که مرا خواهد کشت ولی من از او وقت می خواهم چند دقیقه.... تا کمی فکر کنم...لااقل وصیتنامه ام را بنویسم و یا بگذارد چند کلمه ای با هم حرف بزنیم.
به او می گویم این راه و ر سمش نیست به پیر به پیغمبر به خدا نیست ولی ببنیدمن چه ساده و ابلهم!!اصلا خدا را نمی شناسد!! می گویم:حیف از شکل و شمایل شما نیست آقا؟قد و بالایتان؟مو قعیتتان؟هیبتتان؟دستتان یا دشنه اتان به خون من آلوده شود؟شما عالیجناب این موقع شب باید نشسته باشید توی اتاق خودتان همان تالار بزرگ و مجللتان که پرده های زربافت لیمو ئیش همیشه برق می زندوقتی راه میر وی روی فر شهای ابر یشمیش و یا می نشینی و دست می کشی به گلبر گهای سرمه ایش .....های انگار مخمل نرم،پاهایتان را که می گذارید روی میز،دست هایتان را به کمرتان دیدنی است!!وقتی فکر می کنید با من چه کار کنید!!به گمانم چشم های خونیتان از حدقه می زند بیرون!!
می گویم:حالا که خودتان آمده ایدزحمت کشیده ایداز راه دورتند و تیزنفس نفس زنان عرق می ریزد از سر و صورت نقطه به نقطه بدنتان شایدم بیش از بیست مرتبه تکرار کرده اید که مرا خواهید کشت بهتر نیست ؟خودتان بگوییدعالیجنا ب بهتر نیست؟ نگاه دقیقی بیاندازید به دور و برتان نه ..نه..نه اینکه خودتان را خسته کنید،پرده ها را بزنید کنار،پنجره ها را باز کنید تا هوای بیرون هجوم بیاورد توی اتاق، کوچه را ببینید،خیابان،زن همسایه که لباسهای شسته را به طناب های رخت آویزان می کند،طفلکی! این کار همیشگی اوست،اصلا چرا لقمه را چند دور به چرخانید گرد سرتان بعد بگذارید توی دهنتان،خود من را که نشسته ام رو برویتان،شما هم زل زده اید به دست هایم،انگشت هایم که تند تند می چرخند روی صفخات سفید،به غیر از آنها سر و صورتم،مو هایم،چشم هایم،باور نمی کنید،گهگاهی از گریه پر آب می شوند پدر که خیلی نگران حال من است می گوید: دختر چقدر شبیه عمه ات خاتون شده ای،تازه از هوش و ذکاوتم نگفته ام،شعر هایم!!قصه هایم!!
می گویم: می خواهیدم بکشید با راه و روش خودتان باشد قاتل من نه با آن دشنه تیز پر برق و جلایتان که قایم کرده اید توی جیب کتتان بزنید و روده هایم را از شکمم بر یزید بیرون نه با دست های زمختتان آنقدر گلوی لاغرم را فشار بد هید تا چشم هایم از حدقه بزند بیرون و زبان خشکم از حلقوم تا بلکه دیگر نه چیزی ببینم و نه حرفی بزنم با اسله کمریتان هم نه.......با این یکی دیگر موافق نیستم چند تیر شلیک کنید و حتما بخورد به شقیقه ام،جناغ سینه ام و خلاص.
می دایند،همانطور هم که بگذاریدم بحال خودم،سست و بیجان انگار مجسمه ای سرد ویخی،مر ده ام.....به جان شما کارم ساخته است،قاتل عزیز....قاتل من.......!!!؟
زهره کیانی
پایان