تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان مهمان

مهمان

مه لقا خانم مادرم، هنوز هم معتقد است وقتی یک برگ کوچک چای بایستد رو استکان چای او و آن برگ چای اصلا تکان نخورد معنی اش این است آن روز یا آن شب حتما مهمان می آید. به گمان خودش یا ماه منیر بانو خواهرش می آید یا امیر جهاندار پسر عمویش که چندسالی است به سفر فرنگ رفته اند. آن وقت او که از قبل منتظر است هر دوی آنها بیایند از آن وقتی که استکان را بر می دارد و می گذارد روی تاقچه اتاق یک دقیقه آرام نمی نشیند. مدام می چرخد به دور خودش و به دنبال روسری اش چند دقیقه هم می گردد به دور اتاق. به این اتاق و آن اتاق سر می زند و اتاق مهمان را که اتاق وسطی ایوان است بارها وارسی می کند. تازه ایراد هم می گیرد که چرا اتاق را جمع و جور نکرده اید؟ شیشه ها را دست نکشیده اید؟ چرا این کار را نکرده اید؟! چرا آن کاررا نکرده اید؟! جالب این است تا مجبور نشود خودش دست روی دست می گذارد و بی کار می نشیند. از من و سحر و نازنین می خواهد این کارها را بکنیم. مثلا بالش های قرمز مخمل لیلی و مجنونش را که گذاشته است داخل پستوی اتاق برداریم و بچینیم بالای اتاق و گرد و خاکش را پاک کنیم. یا چراغهای آبی منگوله دار پایه بلند قدیمی اش را بگذاریم تاقچه اتاق تا وقتی ماه منیر بانو از راه می رسد، در اتاق را باز می کند، پایش را می گذارد توی اتاق و چشمش می افتد به آنها یاد خاطرات زمان بچگی اش بیفتد و از به یاد آوردن آن خاطرات اشک هایش سرازیر شود. یا قاب عکس سه تایی شان را که نشسته اند روی یک تخته سنگ بزرگ و امیر جهاندار به دوربین لبخند می زند تکیه بدهیم به دیوار کنار قاب عکس های دیگرش.
بدی اش این است طبق میلش هم که عمل می کنیم، گلدان ها را می چینیم لب پنجره، شاخه های درخت یاس را که خیلی دوست دارد بویش ببیچد توی اتاق می کشیم و آویزان می کنیم به دیوار، مبل ها را به آن سنگینی، هل می دهیم و می بریم ضلع شرقی اتاق، اتاق ها را تمیز و مرتب می کنیم دست از سرمان بر نمی دارد...تازه سر گنده اش زیر لحاف است که ناهار را چی بخوریم؟ شیرینی را کی بخرد؟ میوه هارا چه کسی بشویید؟
ناهار را که می گذارد به عهده من می گوید: «ناهار را تو بپز». معمولا سحر را می فرستد به دنبال خرید. به نازنین که دو...سه سالی از من و سحر بزرگتر است می گوید: «تو حیاط را جاروب کن». اگر نازنین بگوید چشم روی چشمم جارو می کنم قال قضیه همان جاکنده می شود، ولی اگر نازنین سکوت کند یا اخم کند حرفش را بیندازد پشت گوشش، چیزی به رو نیاورد، راهش را بگیرد و برود توی اتاق خودش، او هم عوض می شود، اخم می کند، گوشه و کنایه می زند، به زمین و زمان، دشنام می دهد و دائما زیر لب تکرار می کند« ا...عجب دوره و زمونه ای شده است.» خیلی وقت ها به همین جا ختم نمی شود. چند دقیقه بعد دوباره نازنین را صدا می زند. نازنین می گوید: «بله»
می گوید: «کجایی؟»
نازنین می گوید: «این جا».
می گوید: «مگر نشنیدی، گفتم حیاط را جاروب کن».
نازنین می گوید: «حیاط را برای چی؟ حالش را ندارم».
می گوید: «حالش را نداری؟ مگر نمی بینی. مگر نمی دانی مهمان می آید».
نازنین می گوید: «مهمان! کدام مهمان؟»
می گوید: «ماه منیر بانو دیگر، خواهرم. چه فراموش کار شده ای!»
نازنین می گوید: «مادرعزیز دلم بس کن. ماه منیر سال هاست...» و دستش را دو بار مخالف هم می کشد روی سینه اش و حرفش را قطع می کند.
می گوید: «تو بس کن.آخ اگر بدانی چه روزهایی با هم داشتیم».
نازنین می گوید: «باشد جاروب می کنم...شما برو»
می گوید: «نه همین حالا...تا من ایستاده ام».
نازنین می گوید: «حالا نمی توانم، کار دارم».
می گوید: «باشد...باشد نازنین خانم باز به هم می رسیم» و همان طور که دوباره می چرخد به دور خودش، می گردد به دنبال جاروی دسته بلند چوبی اش که می گذارد گوشه حیاط. جارو را بر می دارد و سرتاسر حیاط را جاروب می کند. بعد نوبت شلنگ سیاه است که بردارد و آب را با فشار بپاشد روی گل ها، چمن ها، درخت های بید، درخت یاس. باغچه که بوی نم و نا گرفت، جای گلدان ها را تغییر داد، شلنگ را می گذارد جا ی خودش. جارو هم همان طور. دست هایش را با پته پیراهنش پاک می کند. چند نفس عمیق می کشد و بر می گردد توی اتاق. البته نه اتاق خودش...اتاق مهمان و همیشه ساعت ها آنجا می نشیند به انتظار تا مهمانش بیاید. ولی نه ماه منیر بانو می آید نه امیر جهاندار و نه این فکر از سر مادر جان عزیز بنده می پرد.

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |