تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان بیرون از قصه ها

بیرون از قصه ها

    زن که روز ها بود می نوشت،گفت:دیگر خسته شده ام.نوشته هایش را جمع کرد و قلم و کاغذش را کنار گذاشت.صبح که از خواب بیدار شد.روسری سیاهش را از سر بر داشت.دستي لاي مو هايش برد. روبروی آینه ایستاد چرخی زد و مو های سیاه و بلندش را روی شانه و سینه ها تاب داد و در آینه از فرق سر تا قوزک پا را دید و چشمان خمارش را که به او می خندید. روزها بود که این طور در چشمانش نگاه نکرده بود،چند تار مویش را گرفت و تا زیر چانه پایین آورد و زیر لب گفت:هم رنگ است ،رنگ چشم هایم!این ها هم سفیدند و مو های شقیقه را کشید ابروان پر پشت و کمانیش را بالا و پایین برد،لب ها را جمع کرد و پوست صورتش را چند بار با دست مشت کرد،چرخی زد و به ساعت زرد دیوار نگاه کرد و به دیوار تکیه داد،مادر که ازپای تسبح و سجاده نگاهش می کرد زیر لب گفت:الله اکبر،زن به مادر نگاهی کرد و خندید و همان طور که برس را لابلای مو ها می چرخاند تا پشت پرده های مخمل سبز اتاق رفت.مکثی کرد و پرده ها را کشید،باغچه را دید و باغ را شب بو هایی که سرک کشیده بودند و دور تا دور با غچه او را می پاییدند ،دو باره چرخی زد و پنجره را باز کرد و گفت:به به!چه صبح قشنگی!عطر گل های یاس آمد توی اتاق،مادر بی صدا نگاهش می کرد و زیر لب دعا می خواند،قرص صورتش میان چادر سفیدش،سفید تر شده بود.
    زن روی لبه پنجره نشست ،دست هایش را باز کرد،چشم ها را بست. بوی صبح و باغ را چند بار بالا کشید.برگشت رو به مادر که حالا دانه های تسبیح را تند تند می چرخاند،گفت:مادر این یاس ها همیشه همین بو را می داد؟
    مادر گفت چطور؟
    زن گفت :باید تمام درها و پنجره ها را باز کنم و رقص کنان از جلوی مادر گذشت،بین اتاق های تو در تو آواز خواند و پای پنجره های رو به باغ ایستاد و مادر که حالا ساکت نبودچند بار گفت:مدت ها بود ندیده بودم برقصی؟زن گفت:رقص!وخنده اش اتاق را پر کرد از پنجره بیرون رفت و با باد روی گل ها نشست.
    زن گفت:می خواهم روزم غیر از روز های دیگر باشد،تمام آینه های غبار گرفته چسبیده به دیوارها را پاک کرد به سراغ صندوقچه قدیمی خانه رفت ،پیراهن ابریشمی سفیدش رادر آورد جلوی آینه بالا و پایین برد روی پیراهن سیاهش گرفت.
    گفت:می پوشمش،مادر!
    پیراهن سیاهش را در آورد،پیراهن سفیدش را پوشید،مو ها را بالای سر جمع کرد گل سفیدی،همرنگ پیراهنش را لای موها جا داد و از اتاق پا به ایوان خانه گذاشت بین دو ستون گچی سفید ایستاد به کفش های سفید و پاشنه دارش نگاه کرد آهسته آهسته از پله ها پایین آمد روی سنگ فرشها راه رفت و شمعدانی های دور تا دور خانه را شمرد.
    مادر که بساط قلیان و چای را به ایوان خانه آورده بود چند بار گفت:به گل چای ،چای به گل و زن گوش نکرد بین باغچه ها ایستاد، شمشاد ها را نگاه کرد،کاج ها را دست کشید و پای بید مجنون هر دو دستش را بالا برد و شاخه های بید را گرفت و بلند گفت:اصلا به من چه،به من چه مادر!من که خوشبختم.
    و مادر که آتش قلیان را فوت می کرد به راه رفتن زن نگاه کرد تا زن خسته شد،آفتاب بالا آمد.سنگ فرشهای حیاط را پوشاند،ماهی های سرخ حوضچه داغ شدند با هم رقصیدند.آجرهای زرد خانه برق زدندو گلهای قالی زیر نورآفتاب سرخ شدند و آفتاب از همه جا گذشت و بالا رفت تا این که سرش را بلند کرد و به آسمان نگاه کرد و خور شید را بالای سرش دید،بلند گفت:مادر چه ظهر قشنگی!
    مادر که ازپنجره سرک کشیده بود و ما بین کاج ها نگاهش می کرد زیر لب
گفت:دختر بیچاره من.....دو باره از قصه هایش بیرون آمده است.

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |