ربات
از صبح زود ایستاده ام کنار پنجره. پنجره باز است. باد چون شلاقی محکم به صورتم می خورد. هوای خنک صبح با عطر گلهای محمدی به طرف من و توی اتاق هجوم می آورد. همانطور که به قاب پنجره تکیه داده ام و بیرون را تماشا می کنم کلاسورم را باز می کنم و روی صفحه سفید آن اولین کلمه را بالای صفحه می نویسم « خدا» یک کلاغ از روی شاخه درخت بید غارغار کنان بلند می شود. بال هایش را به هم می کوبد. توی هوا چرخی می زند و می نشیند روی شاخه درخت چنار. کلاغ دیگری می نشیند روی دیوار. صورتم را می چرخانم و به در و دیوار اتاق نگاه می کنم. نگاهم می چرخد روی پدر که گوشه اتاق کنار دیوار روی مبل قهوه ای قدیمی اش نشسته است و روزنامه ها را ورق می زند گهگاهی قلمش را ثابت نگه می دارد روی چند جدول حل نشده اش.
مادر توی حیاط پشت به اتاق و رو به دیوار ایستاده است. آخرین گلدان گل شمعدانی را که می گذارد کنار حوض، روسری اش را با دست صاف می کند. می چرخد به طرف اتاق. مرا صدا می زند. صدایش می پیچد توی گوشم. کلاغ اولی که روی درخت چنار نشسته بود و منقار تیزش را فرو می کرد زیر پوست ساقه درخت بلند می شود دوباره چرخی می زند و در یک چشم به هم زدن میان درخت های باغ گم می شود. در عوض گنجشک ها جیک جیکشان را با سر و صدا و همهمه می ریزند توی باغ. مادر باز صدایم می زند «به گل». روی یکی از پله ها ایستاده است. این بار می پرسد کجایی؟
خودم را می چسبانم به پنجره. کمرم را خم می کنم. سرم را از پنجره بیرون می کنم و توی حیاط را نگاه می کنم. می گویم: «این جا مادر». نزدیک درخت های یاس گربه ای میو میو می کند. پدر پایین روزنامه قلمش را در خانه های جدول جا به جا می کند و می پرسد: بهی بلند ترین قله جهان و رویش را می کند به طرف من و به سمت پنجره ها به کوه های آن دورتر ها هم خیره می شود. با انگشت بلند ترین قله ها را برای پدر یکی یکی می شمارم.
پدر می گوید: «اگر از چپ بخوانی همان معنی را دارد. یک کلمه است». ده کلمه را در ذهنم و در سطرهای هفتم و هشتم برگ های کلاسورم می نویسم و از چپ می خوانم. پدرمی گوید: «با کت و شلوار قشنگ تر است». فکری می کنم و جواب پدر را با عجله می دهم. پدر قاه قاه می خندد. از خنده پدر خنده ام می گیرد.
مادر در اتاق را با یک تلنگر و پای راستش باز می کند. با یک سینی چای وارد اتاق می شود. چند قدم که به جلو بر می دارد پشت سرش در با قیژقیژ و ناله ای بسته می شود. پدر سرش را بلند می کند و همینکه مادر را می بیند می گوید: «زحمت کشیدید خانم حالا هم نمی آوردید» و حرفش را قطع می کند. پدر این جمله را با اخم می گوید. مادر چیزی به رو نمی آورد. سینی چای را روبروی پدر روی صفحه حوادث می گذارد و از اتاق خارج می شود. اما قبل از این که از اتاق دور شود پشت در مکثی می کند و می گوید:«بد نگذرد» صورت خسته مادر خسته ام می کند. ضعف زیادی را فرو می کند. زیر پوست تنم به خصوص پاهایم، زانوانم چند دقیقه ای سست می شود. پدر بدون اینکه حال زار مرا ببیند بی هیچ مکثی دو باره می پرسد: «یک بازی است، دائمی» سرم را میان دو دست می گیرم و سکوت می کنم. پدر می گوید: «روزگار!»
جیر جیر موش چند دقیقه ای است قطع شده است و گربه سیاه پوزه خونینش را می مالد به خاک. باد می وزد، تندتر... شاخه های درخت بید را می لرزاند روبروی پنجره شاخه ای از ساقه کلفت بید جدا می شود و می خورد به شیشه اتاق. هو هوی باد می پیچد همه جا
مادر که مثل همیشه این موقع روز گوشه آشپزخانه ایستاده است، بشقاب ها را دسته دسته می کند، روی هم می چیند، به پلو دم کشیده ناخنکی می زند، باخودش حرف می زند.
کلاغی که تا چند لحظه پیش از روی شاخه های درخت چنار پر کشیده بود و آخر باغ پشت دیوار پنهان شده بود از دورپیدایش می شود. مرتب نوک خاکستری اش را می کوبد به تنه درخت.
پدر می گوید: «یک خانه خالی دیگر مانده، بزرگتر از خانه های قبلی،چهار حرفی است، آهنی!کنترلش کنی حتی از راه دور...فرمان می برد...خوب راه می رود..حرف می زند».منظور پدر را می فهمم.زیر لب می گویم... بعد پنجره را می بندم. همانطور که ایستاده ام دست هایم را دراز می کنم. سرم را می چرخانم به چپ و راست. قدم هایم را آهسته بر می دارم. دهانم را باز می کنم و می گویم :«قربانت گردم این طور»می روم به طرف در اتاق. گیره فلزی در را می گیرم و می پیچانم و در را باز می کنم.
می گوید: «فقط فکر نمی کند».در را که به هم می کوبم.
حتما پدر کنار هم عمودی نه افقی چهار خانه را با چهار حرف «ر»،«ب»،«ا»،«ت» پر می کند و خمیازه دیگری می کشد.
زهره کیانی
پایان