ملک خانم
خدا کند سحر جان بویی نبرد.که همسایۀ دیوار به دیوار اتاقش،ملک خانم دارد چه کار می کند!
البته،کاری نمی کند که سحر خانم به او شک ببرد و یا همسایه های دیگرش.مثل هر روز از خـواب بیـدار می شود،وضويش را می گیرد،نـمازش را می خوانـد، سجاده اش را جمع می کند و می گذارد روی طاقچۀ بالای سرش.همان طور که نشسته است،تسبیح لاجوردی اش را می چرخانـد دور مچش، دعاهایش را که خواند و فوت کرد به دردیواراتاق،از جا بلند می شود،چرخی می زند و چند دقیقه ای هم می ایستد روبـروی آیینۀ قدی دیـوار برسش را می چرخانـد لابلای موهای قهوه ایش.گهگاهی گل میـخک نقره ایش را می چسبانـد به سینه اش.بعـد پنجره را بـاز می کند و گلـدان گلی را می گذارد روی لبۀپنجره و انگار که بخواهدسلام و علیکی بکند،سرش را خم می کند تـوی حیـاط.دست هایش را می برد بالا،لبخند می زند.و قبل از اینکه صبحانه اش را بخورد،صبحانۀ مفصل هر روزش را .بعضی از صبحها اگر سحر خانم قصد کنـد میان درخت های باغ قدم بزند او هم شانه به شانه اش مابین کاج ها قدم می زنـد. سحر خانم بنشیند همان جا تا عرقش خشک شود و خنکی صبح بچسبد به تن و بدنـش او هم می نشیند و آنـقدر حرف می زند که آفتاب کاملاً پهن می شود روی زمین و روز به نیمه می رسد.از خودش،گذشته اش،موقعیت و شغل فعلی اش و اینکه می خواهد در آینده چه کار کند. تازه...از نقشه هایی که برای باغ کشیده است،تصمیم دارد چند نهال دیگر بکارد،محصولاتش را زیاد کند و چیز های دیگر می گوید و با اصرار و اشتیاق از سحر خانم می خواهد که او هم حرف بزند.ولی سحر خانم که خسته است بـدون اعتنا به خواهـش های او برمی گردد تـوی اتـاق.در و پنجره هایش را می بندد، تشکش را پهن می کند،دراز می کشـد و می خوابـد.همین که به خواب می رود و ده اژدهـای هفت سر را به خواب می بیند و ملک خانم متوجه می شود.بله،سحر خانـم به خواب عمیقی فرو رفته است و به ایـن زودی ها بیـدار نمی شود و حالا وقتش است او هم بر می خیـزد ومثل اینکه فکری به سرش بزنـد . آرام آرام بی آنـکه کلـش کلـش کفش های مشـکی اش سحـر خانـم را بیدار کنـد از اتاقش می آید بیرون و می ایستد روی پله ها.ولی اول سبد هایش را می گذارد گوشۀ ایوان و پیش از آنکه برود سراغ دو درخت انار روبروی پنجره اش و حساب انار های رسیـده را برسـد سری می زنـد به چنـد درخت سیبی که داخـل باغچۀ دومی است.نـه اینکه بایستد به تماشای درخت ها.نه .برای اینکه چند سیب قرمز را به دلخواه از شاخه جـدا کنـد و با ولـعی گاز بزنـد.بـرود آن طرف باغ که درخت های گلابـی اش چـون چتـری شـده اند روی آلاچیـق ها. ملک خانم از انگور های شیرین و سبز سمت شرقی باغ هـم بدش نمی آیـد که خیلی وقتها بنشیند و با خیال راحت دستی ببرد لابلای ساقه های پیچ درپیچشان و قشنگ ترین خوشه رااز شاخه جدا کند .یا وقتی که برمی گردد و سبـد هایش را می چیند زیر شاخه و برگ های درخت هـلو و باید از کنار درختهای انـجیر بگـذرد.با چشـم های گشـادش آنچنان زلی می زنـد به انجیر های قهوه ای روی دیوار که اگر کسی در آن حالت ببیندش بلافاصله پی می برد که دارد به این فکر می کند که با اینها چه کار کند.
اصـلاً چطور بگویـم،ایـن زن چقدر خـوش سلیقه است.سلیقه که نه،اشتها! چون هر وقت برای سرکشی،گاز زدن،خوردن،چپیدن به باغ می رود برای دیـدن یـک به یـک درخت های بلند و تنومندش،از گیلاس های قرمز و صورتی ته باغ که سهم سحر خانم است و حتی همسایه های دیگر نمی گذرد.شاخه و برگ های سبز و بلندش رامیگیرد، می کشد پایین،می شکنـد و یک شکم سیر می خورد هیچ کیسه های نایلونی را که از قبـل قایـم کرده است پتـۀ پیراهنش در می آورد و یا سبـد هایـش را که کنارهم چیده است بغـل دیـوار آنها را هم پر می کند و با خودش می برد و خم به ابرو نمی آورد و انگار نه انگارکه این باغ بزرگ با درخت های پر میوه اش مال همۀآنهاست.مخصوصاً سحر خانم که حالا خوابیده است و ده اژدهای هفت سر را به خواب می بیند.
زهره کیانی
پایان