تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان خاک

خاک

یک ساعت بیشتر نمانده تا غروب. حتما باز پیدایشان می شود. با هم، سر وقت، محسن و امیر از جاده اصلی می آیند. ولی مینا و جهان از طرف دیگر از آن خیابان. البته خیابان که نه، راه باریکی است که متصل می شود به شهر، به میدان شهر. به نزدیک دیوار اولین فرعی قطعه چهارم و ردیف سوم که می رسند مسیرشان را تعییر می دهند و می آیند به طرف من. محسن که از بقیه عجول تر است زودتر خودش را می رساند به قبر. می نشیند کنار سنگ. بعد امیر می نشیند کنارش. جهان که نفر آخر است. همیشه دیرتر می آید وقتی از راه می رسد قبل از اینکه جواب سلام من و امیر را بدهد.عرق روی سر و صورتش را خشک کند. می ایستد روبروی قاب عکس و خیره می شود به آن، بعد بلند می گوید:« مادر»
مثل دفعه قبل،آخرین بار که آمدیم، ایستاد و زل زد به قاب عکس. چند دقیقه که به همین حالت بی حرکت ایستاد، قرآن را از جیب کتش در آورد. آن را باز کرد و شروع کرد به خواندنش. از صدایش خوشم می آید، به خصوص که بلند هم بخواند. مثل وقتی که می نشیند گوشه اتاق. شب های جمعه و دعای کمیل را می خواند و صدایش می پیچید توی اتاق.
مینا توی هم است. هفته پیش که آمده بود سر حال نبود. مرتب دست ها را می چسباند به صورتش و  زیر چادر بی صدا گریه می کرد. حتما باز محسن سر به سرش گذاشته يا به او گفته :«ببو»
جهان گفت:«گریه نکن»
 مینا گفت:« باشد بعد هم گفت مگر می شود »
جهان گفت:«چه فایده دارد تا زنده بود باید»
آن وقت مینا گفت:«مادر »  دوباره گریه کرد. ابرها خاکستری و سیاه جمع شده بودند بالای سرمان.
جهان گفت:«بس کن مینا این طور که تو گریه می کنی بدنش توی قبر می لرزد.»
مینا گفت:« بدنش، هنوزهم!»
مینا دیگر گریه نکرد. دستش را کشید روی سنگ.
جهان گفت:« حیف»
مینا چادرش را مچاله کرد لای پاهایش.
 جهان سنگی را کوبید به قبر. باران نرم نرم پایش را گذاشت بر بستر خاک.
امیر آهسته و شمرده شمرده دعا می خواند.بعد گلی را گذاشت روی قبر. چند قطره باران چسبید به شاخه گل.
جهان خواند زمستان1300 ، و بقیه را نخواند.
امیر که همیشه گلدان گلی را می گذارد  کنار قاب، گلدان را برداشت و نیمی از آب بطری را خالی کرد پای ریشه گل و نیمی دیگر را ریخت روی سنگ. بعد گلدان را هل داد. چسباند به قاب عکس. آب قطره قطره چکید پایین سريد روي خاك.
مینا گلدان را برداشت و از این طرف سنگ گذاشت آن ور سنگ.
محسن گفت:«چه فرقی می کند؟»
مینا نگاهش را دوخت به قبر.
محسن گفت :« با شما هستم سرکار خانم؟»
مینا بلند خواند وفا... نکرد.
محسن گفت:« نکند گوش هایتان؟»
مینا خواند:« ای خاک سیه»
محسن گفت:«ابله»
ميناگفت:«خودتي»
ابر سیاه دوید آنطرف آسمان.
جهان گفت:«محسن!»
مینا گفت:« می بینی جهان، همیشه او شروع می کند. »
جهان گفت:«  این جا! خجالت نمی کشی؟»
امیر گفت:« اصلا مادر از دست شماها... مرد»
محسن گفت:«از دست ما!»
امیر گفت: « بله از دست شما، اگر آن زن بی شعور تو، یا مینا با یک بچه زندگیش را ول...»
مینا گفت:« من ...من دیوار کوتاه تر از من نبود. قضیه هرمز یادتون رفته. نه هرمز؟ خودت بگویا خود شما امیر آقا چقدر مامان گفت چك نده تا آن بدهي را به بار آوردي و او چقدر حرص خورد»
جهان گفت:«آمده اید سر خاک یا...»
گفتم:«به عمد که نبود»
جهان گفت:« بله به عمد نبود. مینا و محسن هم می گویند به عمد نبود.»
گفتم:«مجبورم كردند»
جهان گفت:«بچه كه نبودي يا محسن خانمش را خودش انتخاب كرد.آن هم شد آخر و عاقبتش»
مینا گفت:« من که الهی به درد مامان...» و کوبید روی پاهایش.
محسن گفت:«الهی»
امیر گفت:« بس کنید »
محسن گفت:«حالا گیریم به عمد بود. شما می گویید چه کار کنم؟»
امیر گفت:« هیچی..هیچ کاری نکن...مامان دق مرگ شد.»
مینا گفت:«بمیرم» و با دست زد به صورتش.
محسن گفت:«چيزيش نبود»
امير گفت:«چرا بود»
محسن گفت:«انگار يك دفعه شد»
مينا گفت:« نه ...مي ريخت توي خودش»
امير گفت:«تو فهميده بودي؟»
مينا گفت:«جهان،جهان متوجه شده بود»
محسن گفت:«آنوقت تو كه دخترش بودي!»
مينا حرفي نزد
اميراشگ هايش راپاك كرد.
 جهان محكم ترانگشت هايش را كوبيد به قبر.
 ابر سياه تند تر باريدن گرفت.
جهان گفت:« راحت شد.»
امیر گفت:« او که بله»
مینا گفت:«من چه کار کنم؟»
امير سكوت كرد.
محسن گفت:« برو كنارش بخواب ،طناز را هم ببر »
مينا گفت:«نظر تو را نخواستم وضعت بهتر از من نيست»
محسن گفت:«خفه»
اميرگفت:«وه...بس كنيد »
جهان گفت:« چمچاره» و از جا بلند شد. وقتي دستش را گذاشت روی قبر و گفت مادر ما را دعا کن من و مینا هنوز نشسته بودیم. محسن و امیر قصد نداشتند بروند هق هق گریه هایمان با هم قاطي شده بود. قوچ سیاه آمده بود وسط آسمان وارونه، باد می آمد با شتاب انگار باران هم تندتر می بارید. تندتر.

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |