تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان نانی

نانی

 یک، دو، سه. چه خوب! حتما سه دقیقه دیگر که عقربه های ساعت بخوابند روی عدد هشت و مرغ کوچک درون قاب ساعت چند بار کوکو کند فرشته خانم از خواب بیدار می شود. پلک هایش را تکان می دهد. چشم ها را باز می کند. سرش را می چرخاند به چپ و راست. پاهایش را می کوبد روی قالی، البته دو پایش را نه بیشتر وقت ها یک پا را. اول پای چپش را می کوبد روی قالی بعد پای راستش را می گذارد روی پای چپش. دست آخر کف هر دو پا را فشار می دهد به حاشیه های ارغوانی قالی.  گلبرگ های صورتیشان را که مچاله کرد زیر انگشت هایش آهسته نانا می گوید و پاها را بر می دارد. آنها را جمع می کند نزدیک شکمش. بعد می غلتد روی تشکش. چند بارمی غلتد به طرف راست. دو...سه بار هم به طرف چپ. زودتر دنده های طرف راستش را می چسباند به خانه های سیاه و سفید ملحفه زیر تنش. گهگاهی همانطور که یک ور خوابیده است و با انگشت هایش بازی می کند به نانی نگاه می کند. نانی می گوید: «قربان چشم های خاکستری ات بروم». لب ها را تکان می دهد. لب ها را  باز می کند، می بندد و لبحند می زند. نانی می گوید: «چه دختر ماهی... به...به!» انگشتش را می گذارد بین دو لبش و انگشت شستش را  می مکد. نانی با دو انگشت می زند روی دست کوچکش و می گوید: «این چه کاری است می کنی فرشته خانم نکن زشت است». انگشت دستش را بر می دارد اما پاها را بالا می آورد  این بار  انگشت پا را می گذارد بین دو لبش. فقط جای انگشتها را تغیير می دهد. چند دقیقه بعد  پاها را ول می کند. ولی می چرخد به طرف چپ. شانه سمت چپش  را می گذارد روی خانه های مکعبی. همیشه وقتی رو پهلوی چپ می خوابد  سرش را کج می گذارد. صورتش را قایم می کند توی بالشش، مثل اینکه خواب نباشد ولی خودش را زده باشد به خواب. الکی پلک هایش را به هم فشار می دهد. پشتش را می کند به نانی رویش را به طرف دیوار و دیگر به نانی و کاسه به به اش نگاه نمی کند. لحاف را می کشد روی صورتش.  چند دقیقه ای تکان نمی خورد.
نانی می پرسد: خوابی یا بیدار شیطون؟ لحاف را از روی صورتش پس می زند و  تلنگری می زند به چانه اش، دستش را بالا می آورد و نوک بینی اش را می خاراند. با تلنگر دومی فرشته خانم بیشتر تکان می خورد. با تلنگر سومی چشم ها را باز می کند. نانی که می گوید: «صبح به خیر فرشته خانم». دو باره چشم ها را می بندد. بعد یک چشمش را باز می گذارد و چشم دیگرش را می بندد. گاهی زبانش را به نانی نشان می دهد. نانی قاه قاه می خندد. گوشش را می گیرد و می کشد و می گوید: «پدر سوخته زبانت را به من نشان می دهی». دوباره پایش را بلند می کند و شست آن را می برد به طرف دهانش. نانی می گوید: « اَه، چه کار زشتی!» هر دو پا را جمع می کند ولی همینکه نانی صورتش را می چرخاند به طرف پنجره تا حتما حیاط را ببیند. پاها را باز می کند، تکانی می خورد و  صاف می خوابد. یک دستش را می گذارد روی سینه اش و دست دیگرش را قایم می کند زیر بدنش، دهانش را باز می گذارد و صدایی از ته حلقش بیرون می آید که  کمی شبیه پیف پوف است. ولی پیف پوف نیست. نانی تلنگر بعدی را می زند. نه تنها  هف هف هایش کشدارتر می شود، آب دهانش هم می پاشد روی دست های نانی، به خصوص روی آن دستی که روی شانه اش گذاشته است. نانی تلنگر آخری را می زند و می گوید: «بلند شو عزیز دلم» و دستش را  می برد جلوی دهانش و قطره های آب را روی دستش می مکد. فرشته خانم دستش را دراز می کند و دست های نانی را که نشسته است کنارش می گیرد. خودش را می کشد به طرف نانی  و می گوید: «نانا»
نانی می گوید:«نانا نه...ماما...ماما»
فرشته خانم .
 باز می گوید: «نانی» و پاهایش را می کوبد روی قالی.

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |