تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان حنا خانم

حنا خانم

حالا دیگر هرچه می خواهد بشود. بالا تر از سیاهی که رنگی نیست. مثلا عموی خوب خوش غیرت با محبتم، حاجی مراد، با آن قد بلند و هیکل برازنده اش با اینکه سن و سالی دارد و از همه ما بزرگتر است. همیشه ادعا می کند که فهم و کمالاتش هم بیشتر است. انگار قرار است از همان اول روز که سپیده می زند، بدون اینکه تقه ای به در بزند و یکی از ما را خبر دار کند، پایش را با جسارت تمام بگذارد توی حیاط و یا از دیوار بلندمان بپرد پایین. تند تند بیاید تا وسط حیاط. آنجا که ایستاد بغل باغچه کنار گلهای شیپوری زرد، شق و رق پاهایش را بکوبد به زمین. دست هایش را محکم بزند به کمرش. اخم کند و با قیافه حق به جانب همیشگی اش، با صدای دو رگه ای، انگار که مالک همه زمین و خانه باشد، بلند بگوید:«مگر نگفتم، چرا اتاق ها را خالی نکرده اید؟» و همان طور که یک پایش را گذاشته روی پله ی آخری حیاط، اول اشاره ای کند به اتاق پشت سری اش که بزرگ ترین اتاق خانه ماست. دوم به اتاق سمت راستی ایوان که مال من است. بعد سمت چپی که اتاق سحر است. اتاق مرا که یکباره جلوی چشم خودم بی حیا تصرف کند. قاب های عکس پدر بزرگ را که سال هاست چسبانده ام به دیوار، بردارد و دمر بگذارد توی کمد شکسته کنار راهرو. قالیچه کوچک چهار خانه ام را با پا و نوک کفش هایش لوله کند گوشه اتاق. پرده های تور زر بافتی که مادر بزرگ همیشه دوست داشت آویزان باشد رو به روی در و پنجره ام، از بیخ بکند و پرت کند بیرون. بگوید: «چه معنی دارد قد و بالای زن از توی حیاط پیدا باشد و مرد نامحرم ببیندش».هم چنین مخده های مخمل راه راهی که گوشه به گوشه اتاق خود نمایی می کردند. آنها را هم بیندازد دور. از دو لوستر قدیمی سقف هم نگذرد که آویزه هایش بلور هستند و بدنه اش عاج و عمه جان با چه زحمتی از هند به سوغات آورده است. بگوید:«اینها اضا فی اند» کتاب هایم را که روزهاست چیده ام توی قفسه، گنجه، تاقچه، همه را تلنبار کند میان آستانه در اتاق. بگوید:«دختر کتاب بخواند چشم و گوشش باز می شود. زن جایش گوشه آشپز خانه است.»
 اما به سراغ اتاق سحر آن طرف ایوان که می رود آن را به دلخواه خودش نه، به سلیقه حنا خانم معشوقه اش، نمی دانم زن صیغه ای اش و یا هر کوفت دیگری تزیین کند. مخصوصا عکس حنا خانم را با آن نیم تنه بندی سفید، صورت بزک کرده و پوست ورم کرده اش یک ور تکیه بدهد به دیوار.
عکس دیگرش را بگذارد میان دو گلدان آبی روی ویترین دیواری. حنا خانم دوست دارد، پرده های اتاقش سبز چمنی باشند و گل های برجسته بالش هایش، تکه به تکه اتاق هم رنگ گل های پرده اش. ساقه های بلند گل های مصنوعی اش از بلند ترین تاقچه آویزان باشد تا آیینه مکعبی دیوار. صبح ها که راه می رود با ربدوشامبر ابریشمی اش وسط اتاق مو هایش را کلاف کلاف ببرد بالا. قایم کند زیر روسری حریر مغز پسته اش. در نبودن حاجی بایستد، رو به روی آیینه قدی دیوار و از فرق سر تا انگشت پا مخصوصا صورتش را، هفت قلم آرایش کند. بعد پنجره را باز کند و سرک بکشد توی حیاط و اگرپسر همسایه ایستاده بود توی بالکن خانه بغلی، غمزه ای کند و دست هایش را ببرد بالا و با لبان سرخ غنچه مانند ماتیک مالیده اش، زیر لب بگوید سلام. وقتی هم که حاجی سر حال بود و از جانب اتاق ها خیالش راحت و خواست که سری بزند توی حیاط و دستی بکشد به سر و گوش تک تک باغچه ها قدم به قدم همراهش باشد . با هم حسن یوسف ها را بردارند و بچینند روی لبه پنجره.
  حاجی که می رود سراغ لاله عباسی های ته حیاط، حنا خانم بنشیند و اطلسی های کوچک باغچه را با انگشت های ظریفش ناز کند. حاجی که پیچک های سبز را می چسباند به آجرهای زرد  دور تا دور پنجره. حنا خانم بایستد زیر شاخه و برگ های درخت بید و با لذتی حاجی را نگاه کند. حاجی که تنها، گلدان گل رازقی را برمی دارد و می گذارد لبه ایوان، حنا خانم اخم کند، دست حاجی را بگیرد و بگوید نه حاجی این طرف تر، نزدیک اتاق من.!
   حاجی که خسته می شود و لم می دهد روی تخت چوبی کنده کاری شده کنار حوض، حنا خانم تند بدود، روغن بادام را ازتوی گنجه بردارد و ازقوزک پا تا زانوی حاجی را اول چرب کند و بعد حسابی مشت و مال دهد. حاجی که گرم محبت و مجذوب دست های سفید و داغ حنا خانم شده است. سرش را نزدیک بیاورد و تنگ گوشش بپرسد:«حالا خوب شد خانم؟»
  حنا خانم نازی کند وهمان طور که با کلاف موها روی شانه اش بازی می کند با عشوه بگوید ولی آن سمت حیاط که هنوز دست نخورده است. آن اتاق توی دالان هم متعلق به من باشد.
  و حاجی با تکان دادن سر و چشم و ابرو به او جوری بفهماند که اگر دنیا را هم بخواهد مال او می شود و هر دوی آنها سر و شکل ظاهری، وضعیت اتاق ها، حیاط و کل خانه را که تغییر دادند. اگر ما را از خانه خودمان که از مال پدری برایمان به ارث مانده بیرون نکنند همانطور گرسنه و تشنه بگذارند به حال خودمان و خم به ابرو نیاورند.

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |