تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان مثل بختک

مثل بختک

شب ها، بعضی از شب ها،نه همه آنها،نه وقتی که خوابم،آن موقعی که بیدارم. نشسته ام، تکیه داده ام به دیوار،دست هایم را گذاشته ام روی میز،قلمم را بر داشته ام، نوک قلم را سر داده ام روی کاغذ های سفید،انگار کسی نشسته است گوشه اتاق و مرا نگاه می کند.
ته قلمم را که تق تق می کوبم روی میز،آن را می چرخانم بین انگشت  هایم،یک دستم را می گذارم زیر چانه ام و دو انگشت دست دیگرم را می چسبانم به شقیقه ام. فکر می کنم، هنوز نشسته است.
ولی همین که خواب چشم هایم را می قاپد،کتاب و دفتر و قلمم  را می گذارم کنار، از جا بلند می شوم. می روم آن طرف اتاق ،کش و قوسی می دهم به سر و گردن و هیکلم ،دراز می کشم روی تخت فلزی ام، چشم هایم را می بندم. می خوابم البته نه اینکه خواب  خواب باشم، نه خوابم نه بیدار. می غلتم. یکبار می غلتم روی دنده چپم. بار دیگر می غلتم روی دنده راستم. بعد صاف می خوابم. بالش را بر می دارم و می گذارم زیر سرم. نفس های عمیق می کشم .کم کم بالش را بر می دارم و می چسبانم به صورتم. ملحفه ها را با پاهایم مچاله می کنم و گل های اطلسی قرمزشان را می گیرم توی مشتم. مثل اینکه، او هم منتظر این باشد که من بخوابم، منتظر چنین وقت و ساعت و موقعیتی باشد، از جا بلند می شود. از این طرف اتاق می رود آن طرف اتاق.  این کار را بارها تکرار می کند.هرچند دقیقه ای هم می ایستد. فکری می کند. صورتش را می چرخاند. نگاهی می کند به من ببیند خوابم یا بیدار...... وقتی دید خوابم، فاصله مابین دو دیوار اتاق را  باز می رود و می آید.می رود و می آید... گاهی هم می آید و  دمر می خوابد کنار من .
 تازه از همین موقع ها است که کند و کاوش توی اتاق شروع می شود.گوشه به گوشه اتاق مرا می گردد. زیر قالی،روی طاقچه،لای کتاب ها،لابه لای جزوه. هاحتی داخل کمد لباس هایم را.  چشمش می خورد به داستان هایم که گذاشته ام روی میز تا سر فرصت و با خیال راحت باز نویسی یا تایپشان کنم. خوشحال می شود. می رود به طرف آنها.چند دقیقه ای کنار میز می ایستد. با دقت نگاهشان می کند.آنها را بر می دارد. همان طورکه نشسته است، سطر به سطرشان را می خواند اگر.خوشش آمدو مطابق میلش بود دوباره می خواند. خیلی خوشش آمد، امکان  دارد این داستان خوانی اش تا صبح ادامه داشته باشد تا هر وقت که  بخواهد. اما اگر خوشش نیاید، اخمی می کند. نگاه غضب آلودی می کند به من. مداد قرمزم را با عجله بر می دارد ضربدری می زند، اول روی کلمه سه حرفی بالای صفحه. دوم روی اسم خودم. سوم روی صفحات نوشته شده.  یا مچاله شان می کند و می اندازد توی سطل گوشه اتاق.  به جای آن کاغذ آ چهارسفیدی را بر می دارد و تا دلتان بخواهد، خط های کج و معوجی می کشد. دایره هایی رسم می کند رنگی. مثلث های سیاه و سفید. با یک خط دو نیمه با دو خط چهار قسمت متساوی ، با سه خط و چهار خط، تکه تکه شان می کند. هی می کشد و هی پاره می کند. هی می کشد و هی پاره می کند.
 شب هایی هست که دیرتر می آید. مثلا نیمه های شب، وقتی هم پایش  را می گذارد توی اتاق عصبانی تر است. نمی نشیند گوشه اتاق، دیگر نمی رود سراغ دفتر و کتاب و داستان هایم روی میز. مستقیم می آید سراغ خودم. همان شب است که تصمیم خودش را گرفته  ازشرم خلاص شود. اول کمی سر به سرم می گذارد، غلغلکی می دهد به کف پاهایم. دستم را که می برم، کف پاهایم را بخارانم و  دستش را پس بزنم تلنگری می زند به نوک بینی ام. بعد انگار سوزنی را بر می دارد و فرو می کند توی پوست گردنم. دو دستم را که در عالم خواب می برم بالا تا حساب او را برسم، محکم می کوبدشان به میله فلزی کنار تخت، می گویم« آخ» یک انگشتش را می گذارد روی لبم. بعد هما ن طور که ایستاده است و به صورتم نگاه می کند، یک دستش رامی گذارد، روی سینه ام و دست دیگرش را حلقه می کند دور گردنم و فشار می دهد....فشار می دهد....فشار می دهد. من که می گویم« خدا» و این کلمه را چند بار تکرار می کنم، فشار و سنگینی دست هایش کمتر می شود. مثل اینکه اصلا می رود.می رود تا فردا شب و شب های بعد دوباره بیایدو کارش  را تمام کند. ولی تا وقتی که من توی خواب و بیداری می گویم« خدا» و این کلمه را با صدای بلند کنار نمازها و قرآن هایم شبانه روز تکرار می کنم،  می رود و  می آید و کاری از پیش نمی برد. بعضی وقت ها که به او فکر می کنم می گویم لابد بختک است. بعضی وقت های دیگرکه خیلی  ازدستش کلافه ام می گویم شاید هم چیزی شبیه آن.  اما...هرچه هست، دروغ نگویم درست و از نزدیک صورتش را ندیده ام . ولی فشار و سنگینی دست هایش را بارها روی سینه ام احساس کرده ام. حالا می گویم....... حتما شیطان است.... حتما!          

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |