تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان یه گناه بزرگ

یه گناه بزرگ

از سر پیچ تا جاده اصلی چند بار رفته بودیم و اومده بودیم اما نمی دونستیم کدومه. هر كدوم يك چيزي مي گفتيم. آرش می گفت، سپیدار بود.
گفتم: یادت نیست، بید بود، بید مجنون
نازنین می گفت : یه تپه خاکی رو به روش بود. اون بالاترم اون کوه سنگیه بود که بابا می گفت: اگه صبح زود بری اون بالا چه حالی داره.
آب بالا اومده بود و رو شونو گرفته بود. سبزه ها بلند شده بود و پیچیده بود دور ساقه ها.
چند بار گفتم: خدا را شکر.
نازنین یه گوشه ایستاده بود، می گفت: همینه، به خدا همینه، شاخه هاش آویزون بود ، خودش خم شده بود و رفته بود تا وسط رود خونه. آرش می گفت: نه اشتباه می کنی، به این بزرگی نبود. گفتم: شاید حالا بزرگتر شده، خوب نگاهش کن. اون شاخه بزرگه بود که الان برگ هاش تو آب تکون می خوره، اول تو رفتی نشستی، بعد من اومدم نشستم نازنین اونجا وایساده بود و نیگا می کرد، گفتی تو هم بیا.نازنین سرشو تکون داد، گفت: من نمی یام. پاهامون آویزون بود. تو پاهاتو می کشیدی رو زمین. گفتم: نمی تونی صاف بشینی؟
گفتی: بیا با هم یه چیزی رو تنه اش بکنیم.
گفتم: نکن آرش خودش نا راحته، ما چرا زخمیش کنیم
گفتی: من زخمی ترم. گفتم : گوش بده، اگه خوب گوش بدهی صداشو می شنوی، تو خودش داره گریه می کنه.
گفتی: تو دیوونه ای.
گفتم: خودت دیوونه ای.
نازنین بلند خندید،گفت: دعوا نکنین، دیوونه هان که صدا ها را خوب می شنون.
خندیدی و گفتی پس تو دیوونه ای.
گفتم: خودتو لوس نکن، ببین چی میگم.
گفتی: چه آتشی از زیر خاک می زنه بیرون، اون رو به رو رو ببین، خدا غضبمون کرده
گفتم: چه روز داغیه!
گفتی: خانوم خانوم ها، شما که گوش هات خوب می شنوه، رود خانه ام داره گریه می کنه؟
گفتم: آره، اون هم داره گریه می کنه.
دوباره پاهاتو تکون دادی.
تن مون زیر نورآفتاب می سوخت. اسفالت های رو جاده ترک بر داشته بود. زمین از تشنگی جیغ می کشید. یه صدایی از زیر زمین می اومد، شاخه ها لخت و بی حال تکون می خورد. درخت های آنور جاده لخت لخت میون شون آشیو نه چند تا کلاغ پیر بود. فقط صدای باد اونم یه بادی گرم که بین شاخه ها می پیچید و جرق جرق صدا می کرد که سر تو بلند کردی و گفتی: گنجشگ ها هم تشنه اند. راستی چطور می شه، سحر یه قطره شم اینجا پیدا نمی شه؟
گفتم: بیا آرش یه کاری بکنیم.
گفتی: چی؟
گفتم: بیا دعا کنیم.
بعد چشامونو بستیم و گفتی: فقط پنج دقیقه.
چشامو که باز کردم دیدم داری گریه می کنی.
گفتم: چرا آرش؟
گفتی: سحر یه گناهی کردیم، یه گناه بزرگ!
گفتم: ما؟!
گفتی: نه فقط من و تو
اشک ها تو پاک کردی و دیگه چیزی نگفتی.

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |