ماهی ها و ماه
کاشکی می دونستی! آوردمت تو قصه هام. بعد از این همه سال! نمی دونم حالا دیگه رنگ موهات، بلوطی بود؟ چشات؟ عمه جون می گفت، لنز میذاری. گمون نکنم نگاتم، نگاه اون روزها باشه. راستی حرف هات چطور؟
به جون بهی، خیلی موقع ها قهرمان اصلی قصه هام می شی. درها رو باز می کنی و از پله های ذهنم میای بالا. سرتو می ا ندازی پایین. یه راست می ری تو اطاق عزیز. اونوقت منم میام. موهای بلوطی تو می ریزم رو شونه هات. می شونمت اون بالا زیر قاب های عکس. کتاب ها را هم می چینم روبروت. شایدم یه عینک بزنم به چشات، نه عینک آفتابی.از اون هایی که می زنن و کتاب می خونن. یه ژستی می گیری که نگو.
یا می شینی رو پله ها، عزیزم می شینه پیشت. باد عین برق رد میشه از کنارمون.میره رو شاخه های کاج. برگ هاشو می پیچونه به هم. ساقه ها تکون می خوره، میوه های سبزو سیاهش، می افته پایین تو حوض آب. تو جیغی می کشی و میگی« اونجا را نیگا! ماه چند تیکه شده!»
یه وقت ها هم آروم میای و می خوابی کنار من.پای شمشادها.
عمه جون می گفت: اینجا چرا؟ یادته؟
فقط من و تو پایین بودیم. بادی می ا ومد. ماه بین شاخه های کاج تکون می خورد. انگاری ستاره ها ریخته بودند تو آب. ماه هم میونشون یه تیکشم آویزان شده بود به شاخه های چنار.
تو گفتی: بهی کدوم بلندترند؟
گفتم: تو چی میگی؟
گفتی: چه شب قشنگیه؟
گفتم: خوبه، امشب بیدار بمونیم.
گفتی: تا صبح؟!
گفتم: باشه به یه شرط که چشم از ماه بر نداریم.
شبی بود که پشه بند ها را زدیم، کنار هم. رو پشت بوم. پنج تا بودند. آخریه مال من و تو بود. باد خنک که میزد و تور های سفیدش تکون می خورد، می گفتی خودتو محکم بگیر. الان می ریم بالا. می خواهیم بریم تو ستاره ها، بنشینیم رو ماه. لطفا کمربندهاتون رو ... .من که می خندیدم. تو هم خنده ات می گرفت. بالشو پرت می کردی بالا. دلم می شد یه گلوله آتیش.
می گفتم: آخه با دوریت چی کار کنم؟ می گفتی: حالا بخواب. سر و صدامون بلند می شد و هر دومون می خندیدیم.
عمه جون می گفت: هیس. بخوابین دخترا.
بعد از ظهر های تابستون، داغی هوا، همین که شاخه و برگ های پیچک ها را شل می کرد اون ور شیشه های اتاق، تق تق پاشنه هامون می پیچید تو پله ها.آقا جون تا کمر خم می شد رو لبه پنجره.
می گفت: کجا؟
می گفتیم: بیدار شدین آقا جون؟
می گفت:خواب نبودم که بیدار بشم آقا.
کفش ها را در می آوردیم و می رفتیم پایین.می نشستیم زیر پله ها، اما اون روز غروبی، نشستی کنارش. گفتی: تا می تونی خوب نیگام کن عزیز. نمی دونم چش شده بود؟
دوباره گفتی: هر جا باشم بر می گردم.نامه می دهم. گوشه چشمشو پاک کرد.
گفتی می خواهم دکتری بخونم. حرفی نزد. آقا جون هم بودش. تو حیاط راه می رفت. شاخه و برگ های شکسته را جمع کرده بود.پا پنجره...
مثل اینکه خرده های نون ر و ریخته بود تو آب. ماهی ها جمع نشده بودند بالا. آقا جونم ناراحت بود. مرتب نوک عصا را می زد تو آب.
عزیز گفت: دیگه نریز.
گفتی: خوابیدند طفلکی ها!
عزیزم سرشو بلند نکرد.
آقا جون ماهی های مرده را جمع کرده بود. گوشه حوض من و تو نگاه می کردیم به ماهی ها. ماه هم کم کم اومده بود تو آسمون.
زهره کیانی
پایان