تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان غریبه

غریبه

    خدا نکند، شبی نیمه شبی و یا بعد از غروب، همان وقت که باد شاخه و برگ‌های درخت بلوط را محکم می کوبد به پنجره های اتاق و ماه نرم نرم سر می خورد زیر چادر چند ابر سیاه، غریبه ای با قدی بلند، یک ساک بزرگ و کت و شلواری که انگار چسبیده بر پوست تنش، پایش را بگذارد توی کوچۀ ما،تند تند بیاید تا اولین درخت بلوط.آنجا که رسید، برای اینکه نفسی تازه کند، چند دقیقه ای بایستد. بعد یک دستش را بزند به کلاه مشکی اش و دست دیگرش را ببرد زیر آستر کت خاکستری اش و کلت کمری اش را چند بار جابجا کند. باد برق سیگارش را که خاموش کرد بین دو لبش، فندکش را از جیب کتش در آورد، بین انگشت هایش دوباره روشن کند. چند قدم دیگر که بر می دارد، باد موهای قهوه ای اش را که ریخته بود، روی پوست سیاه صورتش، با دست پس بزند و یک دقیقۀ دیگر همین کار را تکرار کند. حتی اگر باد شاخه و برگ های خشکیدۀ درخت بلوط را ته کوچه با خودش هو هو کنان برده بود، به هوا خم شود و جای پایش را روی سنگ‌فرش های خاکستری کوچه نگاه کند. صورتش را بچرخاند و به آسمان خیره شود. به خرطوم سفید فیل های قهوه ای، به دو اسب فیروزه ای با زین های آبی شان، به ستاره ای که نرم نرم فرو می رود، درون شکم گندۀ خرسی سیاه. باد که باز زوزه ای کشید، دوباره به راه بیفتد تا برسد به بلوط دومی. این‌جا که رسید کمی بنشیند و اگر یک پایش را دراز نکند و پای دیگرش را نچسباند به نیمکت سنگی  سرد و سیاهی که رویش نشسته است، خودش را جمع و جور کند و نگاه دقیقی بیندازد به دور و برش. طول و عرض کوچه را،بلوط های دیگر، ستون های سیمانی دو طرف، خانه های سمت چپی، پنجره های دست راستی، دیوار بلند زرد و آجری شان، لامپ های کوچکی که خاموش و آویزان است بر سر در خانه‌ها، ساقه های پیچکی که از دیوار خانۀ همسایۀ روبه‌رویی افتاده است پایین. حتی سایه هایی که می روند و می آیند و با وزش باد پرتاب می شوند به این طرف و آن طرف، همه را.
    همان وقت باران به کمک باد بیاید. تند تند ببارد. قطره هایش بنشیند روی لبۀ پنجره. دانه های بلوری اش خانه کند لابلای شاخه و برگ های شقایق، گوشه به گوشۀ باغچه. دل آسمان بترکد. غرغرش بریزد توی کوچه. برقش چون خط های قشنگ رنگی بچسبد به دیوار گلی. از ترکیدن دل آسمان صدای مهیبی بپیچد توی کوچه. بادی که از پشت درخت های بلوط هجوم آورده مابین شاخه و برگ های نقره ای شان، با باد اولی راه باران را سد کند. کج ببرد آن طرف دیوار. بریزد توی برکۀ آب. باد و باران را چکار کند؟
    ولی غریبه بدون اینکه از هیاهو و غرش هر دوی آنها، هراسی به دل راه بدهد، قدم هایش را کند تر کند، گوش هایش را بسپارد به جیر جیر، جیرجیرک هایی که گیر افتاده اند توی برکۀ آب. یا شرشر بارانی که از ناودان‌های بلند سرازیر می شود، توی کوچه. به راهش ادامه بدهد و همان طور که یک دستش به کلاه خیسش و دست دیگرش به کلت کمری اش است و گه‌گاهی هم یکی از انگشت هایش را می گذارد بین دو لبش یا شقیقه اش. به نظر می رسد دارد به چیزی و یا جایی به دقت می نگرد به وسط کوچه، سومین بلوط، و خانۀ ما که می رسد؛ انگار فکری به مغزش خطور کند، برقی از چشم‌هایش بپرد بیرون. یادش بیاید که برای چی و چرا آمده است. بایستد. دیگر جلوتر نرود. فقط چند قدم آهسته بر دارد اما به عقب. دستش را دراز کند. ولی، قبل از اینکه در را بکوبد چند دقیقه ای صبر کند تا جغدی که نشسته است، لب بام، بال‌هایش را باز کرده، چند جیغ بکشد و جیغ های بلندش همراه هو هوی باد شود. آن وقت در خانۀ ما را بکوبد.
    خدا نکند، شبی نیمه شبی و یا بعد از غروب، همان وقت که باد شاخه و برگ‌های درخت بلوط را محکم می کوبد به پنجره های اتاق و ماه نرم نرم سر می خورد زیر چادر چند ابر سیاه، غریبه ای با قدی بلند...

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |