عطر گلهای یاس
محترم خانم، عمه ام، باز همان کارهای روز های پیشش را تکرار میکند. تک و تنها می نشیند گوشه اتاق، خیره می شود به دیوار. قاب عکس محمد صالح پسرش را می چسباند به سینه اش. آفتاب که کم کم جمع شد از گوشه به گوشه اتاق، از جا بلند می شود. همان قاب عکس را بر می دارد و آرام آرام می رود تا در اتاق. آنجا که ایستاد،چند دقیقه ای که قاب عکس سید محمد را چسباند به صورتش، اشکهایش را که پاک کرد، دو باره بر می گردد و قاب عکس را می گذارد سر جای اولش. قاب عکس های دیگر راهم بر می دارد و یکی یکی با دقت نگاه می کند. آهسته به آنها دست میکشد، جایشان را تغییر می دهد. گلدان گلی را می گذارد میان آنها یا کنارشان. بعدآن عکسی را که بیشتر از همه عکس ها دوست دارد و در آن عکس محمد صالح، فاتح ایستاده است کناریک تانک بزرگ، دو انگشتش را به علامت پیروزی برده است بالا. شاد و خندان به او و دوربین لبخند می زند، می گذارد روبهروی چشمش روی طاقچه اتاق. عکس دیگرش را که با دوست و همسنگرش مهدی چسبیده ا ند به تنه یک نخل بلند، تکیه می دهد به دیوار کنارش.
کارش که آنجا تمام می شودمی رود یکسر دیگر اتاق. جایی که دو پنجره بلند چوبی است و هم کمد لباسهای محمد صالح. در کمد را باز می کند. با اشتیاق داخلش را وارسی می کند.پیراهن هایش را اطو شده روی هم می چیند، یک طرف کمد، شلوارها را طرف دیگر. تمیزترین کت و نوترین پیراهن را بر می دارد و آویزان می کند به جارختی اتاق. غنچه گلی کوچک را از ساقه گل محمدی جدا می کند و می چسباند به یقه کت. دو جفت چکمه اش را که خیلی دوست داشت، زمستانها وقتی برف و باران می بارد پا کند و با آنها راه برود، مشکی و براق جفت می کند گوشه اتاق. کفش هایش را هم همینطور. به شال های سبزش دست نمی زند. جابهجایشان نمی کند. می گذارد همان جایی که هستند، باشند.
عقیده دارد، عطر گل یاسی که اغلب وقت ها به خصوص صبحها میپیچد توی اتاق، از جانب همین شالهای گردن است. فقط صورتش را به آنها نزدیک می کند. آنها را بین دستهایش میگیرد، چشمهایش را می بندد و بویشان می کند.
غروب که دستش ر ا زد به شیشه های اتاق، نماز مغرب و عشایش را که خواند یا صندلیش را می گذارد بالای اتاق روبروی قاب های عکس می نشیند و به همان گلی که تا چند دقیقه پیش به یقه کت محمد صالح چسبانده است نگاه می کند و قابهای عکس.
اگر حوصله اش را داشته باشد، راهش را کج می کند. تسبیحش را برمی دارد و همانطور که دانه های تسبیح را دور انگشتهایش میچرخاند و صلوات می فرستد. الله الله گویان می رود به طرف در اتاق. از اتاق می رود بیرون. ولی نمی ایستد گوشه ایوان. می نشیند روی اولین پله سنگی حیاط. یک پایش را که قلاب کرد به نرده های فلزی مجاورش، چادرش را هم جمع کرد؛ شروع می کند به شمارش انگشتهایش. می شمرد....می شمرد....می شمرد. نه یک بار، چند بار.
خسته که شد، انگار با خودش و یا آن کسی که کنارش نشسته است حرف بزند، یک دستش را می گذارد جلوی دهنش و دست دیگرش را می چسباند به چانه اش. سرش را خم می کند. لب هایش را تکان میدهد، دست راستش را دراز می کند و با انگشت سبابه اش چیزی و یا جایی را بین درخت های کاج نشان می دهد و باز به همان کسی که به گمان خودش کنارش نشسته است، می گوید: «می بینی میآید، حتماً می آید».
روی پله دومی دیگر نمی نشیند. همانطور که ایستاده است، دستی می کشد به سر و صورت و پیراهنش. گره روسریش را سفت می کند و گلهای اطلسی دامنش را جمع می کند روی زانوی چپش. ساقههایش ر ا می چسباند به ساق پاهایش.
روی پله سومی، مثل اینکه درد و سوزش کف پاهایش به او تلنگری بزند، غرغری می کند. زیر لب چیزی می گوید. بعد انگار پشیمان شود؛ بلند دوباره می گوید: «شکر خدا». آهی می کشد. یک مرتبه خم می شود. مچ پای راستش را می گیرد. چند دقیقه ای به همان حالت می ماند. درد که ساکت شد، پایش را رها می کند.
روی پله چهارمی، همان کارهایی را می کند که روی پله اولی انجام داده بود. فقط چند جمله رابه آخر جمله هایش اضافه می کند: «کت و شلوارش را آماده کرده ام. می پوشد. من هم چادر سفیدم را سر میکنم. با هم به خواستگاری دختر حاجی رجب می رویم. «بله» را همین امشب می گیریم.»
روی پله پنجمی و پله آخری، قبل از اینکه پایش را بگذارد، روی زمین خاکی حیاط و برود سراغ باغچه ها، دوباره می نشیند. ولی دیگر نه پاها یش را تکان می دهد، نه دستهایش را. نه چیزی میگوید. چشم می دوزد به در حیاط. آنقدر بی حرکت به انتظار میماند تا خوابش می برد. بالاخره محمد صالح را می بیند که آمده است. کت و شلوار سرمه ای اش را پوشیده، کنارش نشسته. تنش، حتی نفس هایش، هنوز آن بوی خوب گلهای یاس را میدهد. همان عطر همیشگی؛ عطر همیشگی.....
زهره کیانی
پایان