تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان عروس

عروس

به به! چه خوب! انگار امشب  سحر خانم قصد دارد دوباره  عروس شود که  ترگل  ورگل نشسته است، بالای اتاق ونگاه می کند به دو در چو بی اش. و تا چند دقیقه دیگر حتما از جا بلند می شود و آرام آرام با ناز و غمزه  راه می رود توی اتاق.این سر اتاق ،آن سر اتاق، کنار پنجره ، نزدیک  آن دو گلدان بزرگ ، آنجا که ایستاد. کمی که مکث کرد و خیره شد به گل های صورتی اش. دو باره برمی گردد.  می ایستد وسط اتاق. روی بزرگ ترین گل قالی. بعد روی همین گل و حاشیه هایش ، هی چرخ می زند. چرخ می زند. چرخ می زند. دست هایش را می برد بالا. می آورد پایین. چند قدم بر می دارد به جلو. دو سه قدم به عقب. چشم هایش را می بندد. باز می کند. یک مرتبه می نشیند. بعد نرم نرم، بلند می شود.
صورتش را می چسباند به آینه. چند دقیقه ای که به همان حالت ماند، بر می گردد به عقب. می ایستد سر جای خودش. برس را بر می دارد و مو های بلندش را شانه می زند. یک بار موها را می ریزد روی شانه چپش . یک بار دیگر می ریزد روی بازوی راستش. بار سوم می بردشان بالا، جمعشان می کند فرق سرش. گل کوچک سفیدی را آویزان می کند به آنها. ساقه گل میخک را رها می کند پایین. می چسباند به گردن یا یقه پیراهنش، مرتب. دست می زند به گلی که روی موها یش نشانده است.
   آفتاب، پاورچین، پاورچین از پنجره اتاق و سه باغچه اولی و دومی و سومی حیاط گذشت .  گرمی اش ریخت داخل باغچه چهارمی. نگاهی می کند به شا خه و برگ های درخت کاج روبروی پنجره .  تصمیم می گیرد دستی هم بکشد به صو رتش. پس نوک بینی  را آهسته نزدیک می کند به آینه. ولی این بار نمی چسباند، به صفحه صافش. پوست صو رتش را با مشت چنگ می کند. فشار می دهد زیر پلک چشم هایش. در قوطی کوچک زرد رنگی را بر می دارد. مایع سفید رنگی را می مالد روی  بینی ، پیشانی و چانه اش و با دو انگشت پهن می کند. با کف دست، خوب مالش می دهد تا کرم حسابی جذب پوستش شود. مداد سیاه  را بر می  داردو می کشددور چشم ها وروی خط ابرو هایش و مداد قرمز را دور تا دورلبها و رژ سرخ را می مالد روی انها.از سرخاب زدن به گو نه ها حذر می کند. فکر می کند اگر پوست صو رتش سفید یک دست باشد بهتر است.
 برای  چندمین بار، نگاه دقیقی می اندازد به خودش. ازفرق  سر تا پا وهمان طور که به سر و صورت و اندامش نگاه می کند، لب ها را غنچه می کند. گه گاهی اخم می کند. شکلکی در می آورد. زل می زند به آینه. از قیا فه خودش خنده اش می گیرد. بخصوص ، با رنگ سبز تندی که روی پلک ها زده است. قاه قاه، بلند بلند می خندد، می خندد...می خندد ... می خندد...می خندد....می خندد....می خندد....می خندد.........می خندد.صدای خنده اش می پیچد توی اتاق. با باد از پنجره می رود بیرون.
   آفتاب از باغچه  چهارمی پرید روی سنگ فرش های خاکستری، خزید روی دیوار. غروب کمین کرد گوشه بام و  تاریکی، دستش را زد به شیشه های اتاق.
    لباس سفید بلند آهار دارش را می پوشد. کفش ها ی نقره ایش را پا می کند. دسته گل داوودی اش رابرمی دارد می گیرد بین دست هایش . برای مرتبه آخر،  نگاه دیگری می کند به توری که به موهایش آویزان کرده است. دوباره با ناز و غمزه می رود و می نشیند بالای اتاق.  طبق معمول، مثل شب های دیگر، تا صبح می نشیند به انتظار. و یا نه، روی همان مبلی که نشسته است، پاها یش را دراز می کند. دسته گلش  را می گذارد کنارش و همان طور که زل زده است به در اتاق،  نمی فهمد کی خوابش می برد.
 صبح که از خواب بیدار می شود خواب خوشی را،خوابی که شب پیش دیده است،برای هیچ کس تعریف نمی کند.«حتی مادرش»

زهره  کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |