![]() |
![]() |
|
|
زخمها این طوربه نظر می رسد، چاره ساز که مرد بسیارمحترم و د کتر خا نوادگی ما و دوست صمیمی پدر بزرگ است، هر وقت که پدر بزرگ کاری با او داشته باشد به او زنگ بزند، او اگر حتی لیوان آبی دستش باشد، می گذارد زمین و بلا فاصله خودش را می رساند به پدر بزرگ، همیشه گوشی وکیف و دفتر و دستکش را هم با خودش می آورد و اولین کاری که می کند ضربان های قلب پدر بزرگ را با گو شی اش گوش می دهد. بعد چشمها،گوشها و پاهایش را معاینه می کند و اکثر وقت ها از راه که می رسد، بدون اینکه حال ما را بپرسد مستقیم می رود سراغ پدر بزرگ و فقط پدر بزرگ را می بیند، به حرف های اوگوش می کند،او را معالجه می کند و با اینکه دکتر خا نوادگی همه ماست بیشتر به پدر بزرگ تو جه می کند .وقتی هم از او می پرسی آقای چاره ساز چرا؟ دستش را می گذارد به موهای سفیدش،یا عینک دودی اش،فکری می کند وهمان طور که می خندد می گوید : خوب عزیز دلم معلوم است، این چه سو الی است که شما می کنی؟ آقای چاره ساز کم کم باید یک به یک ما را ببیند، حرف های ما را گوش کند، ما را هم معالجه کند. مرا،پدر را،مادر ونازنین وسحر را چون دردی که مغز استخو ان ها و زخمی که روی زانوی پای چپ پدربزرگ سال هاست دلمه کرده و گهگاهی از گوشه اش چرک و خون و عفونت تراوش می کند بیرون. و معمولا قهوه ای وتیره است، روزها دردش کمتر است وشب ها انگار عود کند پدر بزرگ را خیلی اذیت می کند. بی تابش می کند. به طوری که پدر بزرگ از سوزش ودردش فریاد می کشد و هما ن وقت هست که مادر بزرگ می دود داروها و مسکنش را می آورد، پماد و پنپه و الکل و دستمال های تمیز را و روی زخمها را دوباره پانسمان می کند. یکی : می گوید چیزی نیست ...... نگرانش نباشید ......یکی دیگر می گوید : زخم معمولی است.... به تدریج و مرور زمان خودش خوب می شود ..... دیگری که اصلا پدر بزرگ را ندیده ، فقط شنیده آهی می کشد و می گوید شاید سیاه زخم است، ولی آقای چاره ساز که دیدن این طور زخم ها برایش یک بازی سرگرم کننده شده است، دوباره دستش را می گذارد به مو های سفیدش ،عینک دودی اش و می گوید: قاعدتا ، حساسیت خانوادگی است، و پدر که این جمله را می شنود از کوره در می رود، اخمی می کند و می گوید چه حرف ها ! حساسیت خانوادگی دیگر چیست ؟ ارث پدری.... شاید، بنا به گفته پدر، همین زخم ، قبلا روی کتف راست پدر پدر بزرگ هم بوده است و حالا،کنار لب بالایی پدر،پیشانی مادر،بازوی چپ نازنین و ساق پای سحرخانم است. ولی کوچکتر و هنوز سر باز نکرده و مادر بزرگ که بعضی وقت ها می خندد وبا تعجب می گوید من از شما مستثنی شده ام، دوباره حرفش را ادامه می دهد که البته این زخم زیر پوست و گو شت وگوشه ای از بدنم هست، مثلا زیر چانه ام ویا قوزک پاهایم، منتهی خودش را نشان نداده و من منتظرم . بلاخره روزی روزگاری، سر باز می کند و مرا هم مثل پدر بزرگ عاصی می کند. از همه دیدنی تر و جالبتر این است که مادر پیش از همه ما به سوزش و درد و ادا و اطوارهایش، انگار عادت کرده است و یا سحر خانم که اگر ساق پایش ذوغ ذوغ نزند، هر جا که باشد می نشیند یا می ایستد، دولا می شود، پاچه شلوار را بالا می زند یا پته دامنش را، نگاه می کند به زخم هایش . سرش را می جنباند و بلند با خودش می گوید: عجب! نازنین هم که دیروز تنگ غروبی نشسته بود و مثل اینکه منتظر شب و سردی اش باشد و بادی که اغلب شب ها از پنجره های باز هجوم می آورد توی اتاق ، خالی می گذاشت سمت چپشان بعد خال را پاک می کرد و دایره ای می کشید دور تا دور آنها. سحر که به او می خندید و می گفت : دیوانه چه کار می کنی؟ می گفت مگر نمی بینی ؟ ارث و میراث پدری را نقاشی می کنم. سحر دوباره می گفت : نه، حفظ می کنی. نازنین می گفت باور نمی کنی؟ به خدا قسم سحر، بجان تو شب ها با آنها حرف می زنم و روز ها، جز خواب و خوراکم شده و حالا که این زخمها ، جزیی از ما و خانواده ما شده است .من، پدر، مادر، نازنین و سحر به این فکر می کنیم که با درد و سوزش دائمی آنها چه کار کنیم؟ آقای چاره ساز هم که نسخه اش یکی است، معمولا تجویزش کلمه عادت است. هنوز داروهایش، حرف هایش حتی آن جمله همیشگی اش را بارها تکرار می کند، ولی پدر باز اخمی می کند و با سرسختی می گوید نه، تواشتباه می کنی. حرفی که من می زنم درست تر و پسندیده تر است... زهره کیانی پایان |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این پایگاه اینترنتی به معرفی یکی از داستان نویسان شهر اصفهان و آثار وی می پردازد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
صداهای این گوشه ها ديوارهاي كودكي آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1388 دی 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نويسنده مجموعه آثار داستان كوتاه مجموعه مرغ ماهيخوار مجموعه مثل بختك کتاب من شیمیایی شده ام |
|
RSS
|