تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان ذوالفقار

ذوالفقار

شاید اگر پنجره ها باز باشد،درها هم همین طور یا بنشینم روی یکی از پله ها بتوانم به راحتی ذوالفقار برادرم را ببینم که هروقت یونیفرم نظامی گل و گشاد پدر را که اندازه قد و قواره اش نیست، می پوشد.کلاه نقاب دارش را روی سر می گذارد.پوتین های پدر را پا می کند. چند دقیقه ای می ایستد کنار باغچه های گل رزیا تکیه می دهد به تنه درخت بید. حتما همان وقت یکی از شاخه ها را می کشد پایین با برگهای سبزشان بازی می کند.آنهارا می پیچاند دور انگشت های سفیدش. از بازی کردن با  برگ های سبز بید که خسته شد،شاخه را ول می کند. شاخه محکم می خورد به شیشه های اتاق و جرینگ جرینگش می پیچد همه جا.
 بعضی مو قع ها همین که  می بیند  نشسته ام و نگاهش می کنم  اول دست ها یش  را می برد بالا تکان می دهد بعد لبخند می زند.گه  گاهی قاصدکی را که نمی  دانم از کجا گیر آورده است، می گذارد کف دستش.  دستش را می برد بالا، نگه می دارد روبه روی دهنش. فوتی محکم می کند. قاصدک تلو تلو خوران همان طور که می چرخد به چپ و راست، می چسبد به شاخه های درخت بید. یا می افتد جلوی پای من. قاصدک را که با دو انگشت آهسته بر می دارم می گذارم کف دستم، مثل خودش به طرفش فوت می کنم ، از خوشحالی می پرد بالا دو دستش را می کوبد به هم. بلند بلند می خندد.چند دقیقه دیگر انگار، بخواهد روبروی من که نشسته ام و نگاهش می کنم، عرضه اندامی بکند مثل پدر ر اه برودو همه کارهای او را تقلید کند، نرم نرم می رود تا وسط حیاط. آنجا که نیم ساعتی ایستاد،نگاه کرد به دور و برش،دو سه قدم بر داشت به عقب ،دو سه قدم دیگر به جلو،دست هایش را برد بالا،آهسته آوردپایین، یک بار چرخید بطرف چپ،بار دیگر بطرف راست،  چند قدمی که باز راه رفت، دست هایش را می چسباند به کمرش. اخم می کند . به گمان خودش مثل پدر به سرباز هایش فرمان می دهد!  
به سرباز اولی که کنارش ایستاده است و نگاهش می کند، می گوید«:نگفتی سرباز اهل کجایی؟»
    به سرباز دومی تذکر می دهد :« کمر بندت را، خجالت نمی کشی.؟»
    سرباز سومی را از صف می کشد بیرون.
    سرباز چهارمی را تشویق می کند.
    به سرباز پنجمی می گوید«:یقه ات،یقه ات را صاف کن،تو چه طور سربازی هستی.؟»
    به سرباز ششمی و هفتمی که می رسد، نگاهشان می کند ولی ایرادی نمی گیرد. راهش را کج می کندو می رود آخر حیاط. می ایستد کنار دیوار. عرق ها رااز روی صورتش پاک می کند.بازهمان طور که یک دستش را دراز کرده است و قیافه جدی به خودش گرفته است. مسافتی را راه می رود. به نزدیک سربازها که می رسد، می ایستد. پاهایش رامحکم می کوبد به زمین. به آنها اشاره می کند که چه کار می کنید؟ بلند می گوید:«  بجنبید، رژه برو ید» و باز به گمان خودش، سربازها به اشاره او و دستور فوری ا ش، فاصله مابین دو دیوار حیاط را چند بار به صف می روند و می آیند. با اشاره دومش هر سربازی قایم می شود یک گوشه حیاط. یا قایم می شود پشت تنه یک درخت بلند. خودش هم تکه چوبی را بر می دارد و پاورچین پاورچین کمین می کند، پشت اولین درخت کاج. دو سه دقیقه ای آنجا می ماند.سرش را که آورد بیرون، صورتش را چرخاند به چپ و راست،نگاه کرد به جلو یا پشت سرش دوباره بلند می شود.  می دود به طرف درخت کاج  دومی .کناراین درخت، با دو انگشت و لب هایش بنگ بنگ می کند. چند تیر که شلیک کرد به سمت نیروی دشمن و خاکریز های آن طرف حیاط،  مثل این که ترکشی  خورده باشد به زانوی پای چپش، فریادی می کشد. و کم کم  خم می شود. ساق پایش را می گیرد بعد یک مرتبه نقش زمین می شود روی خاک چند بار می غلتد. ناله می کند. همان طور که خودش را می کشد روی زمین، می رود به طرف درخت کاج سومی.  هر دو سه متری که جلو می رود و خودش را می کشد روی زمین،   بر می گردد . نگاهی می کند به دور و برش تا ببیند، نفر بر های دشمن تا کجا آمده اند. به درخت سومی که رسید. کمی آنجا مکث می کند. آن وقت باز دست هایش را دراز می کند و با دو انگشت بنگ بنگ می کند. بنگ بنگ می کند. کنار درخت چهارمی،  قبل از اینکه  بیحال بیفتد و از هوش برود، چوبش را پرت می کند به سویی که تانک های دشمن است. دستش را بالا می برد و دستور حمله می دهد. سربازهای که کمین کرده اند گوشه به گوشه حیاط  یا پشت درخت های کاج، با اشاره ی او از کمینگاهها می آیند بیرون.  هجوم می برند به سمتی که نیروهای دشمن است وچه غوغایی توی حیاط خانه بر پا می شود!!
 با این حمله،  گذشته بر این که ذوالفقار یک قهرمان می شود، جنگ خونینش هم  انگار تمام می شود،تا این که در روز دیگری خودش را برای حمله  دیگری آماده کند....

زهره   کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |