تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان خرگوش‌های سفید

خرگوش‌های سفید

    اصلا باورکردنی نیست! آن خرگوش سفید که چشم های سیاهش تقریبا شبیه چشم‌های سیاه من است.و هرروز صبح می‌نشیند کناربا غچه همسایه ما. سرک می کشد، توی باغچه شان. بعد هی سرش را می چرخاند به چپ و راست. کم کم آن را خم می‌کند، مابین گل‌های رز. انگارچشم‌هایش رامی چرخاند توی حدقه. مرتب پوزه‌اش را می‌مالد به خاک. مطمئن که شد، از لابلای شاخه و برگ های گل رز نگاه دیگری می‌کند، به باغچه دومی‌شان و هرشب یک سبد پر ازهویج‌های زرد و طلایی شان را می دزد وبا خودش می‌برد .هنوز هم یک خانم خوب ومادرفداکار باغ و لانه خودش است.
مثل هرخرگوش سر به راه دیگری، هر روزلانه اش را ترو تمیز می‌کند.ازخواب که بیدار می‌شود. نرم نرم می آید تا گوشه باغ، آنجا که آویزان شد، به کنده های درخت بید. اول کش و قوسی می‌دهد به سر و گردن وهیکل کوچکش. بعد تکانی به دم کوتاهش. همان وقت  نگاهی می‌کند به دوروبرش. نگاه دیگری به خرگوش‌های کوچک‌تر. یا به بچه های قد و نیم قدش. با نگاهش به آنها جوری می فهماند، که جان مادر به قربان‌تان برود. تکانی بخورید. فعلا وقت بازی‌ست. خودش هم نا قلا جستی می زند و گم می‌شود، لابلای شاخه و برگ‌های بوته مو.
وقتی که سرحالتراست، همیشه می پرد روی قلوه سنگ های که گذاشته اند گوشه به گوشه باغ. مثل اینکه به خرسک و ملوسک و بقیه اشاره ای بکند، در یک دقیقه آنها را جمع می کند دور خودش. آن‌وقت با هم و یا یکی یکی ازقلوه سنگ ها می‌روند بالا. سر می‌خورند پایین. از روی قلوه سنگی می پرند روی قلوه سنگ بعدی. ولی پشت قلوه سنگ آخری که قایم می شود، یواشکی سرش را می‌آ ورد بیرون. پاورچین پاورچین، بدون اینکه تلخک و ملوسک بویی ببرند می رود تا ته باغ. آنجا که رسید، خیز برمی‌دارد و در یک چشم به هم زدن غیب می شود.
ظهرکه شد، آفتاب خورده خورده پهن شد روی زمین. خورشید خانم نشست وسط آسمان. گرمی روزچسبید به پوست نرم تنش. از یکسر دیگر باغ پیدایش می شود. کنار درخت گردو با  تکان دادن گوش‌ها واشاره دومش آنها را می کشاند آنجا.
    درس اولش این است که هر روز، به بچه ها یاد بدهد، چطور روی انگشت‌های پاهایشان راه بروند و با این فکر، خودش با ناز و غمزه آرام آرام بی آنکه آب توی دلش تکان بخورد، می آید تا وسط باغ، آنجا که رسید، چند دقیقه ای که کمین کرد پشت درخت‌های کاج، کش و قوس دوباره ای داد به تن و بدن و هیکل کوچکش، روی انگشت‌های دو پای عقبیش بلند می شود. گوش‌هایش را می لرزاند. دو پای جلویش را می چسباند به سینه‌اش. مثل یک خانم خوب و با وقار چند متری را همان طور راه می‌رود. در ضمن سرش را می چر خاند و چشمکی می‌زند  به خرسک؛ پسرخوب، تو هم به حرکت پاهایم نگاه کن. به نزدیک دیوارکه رسید دو پای جلویش را می گذارد روی زمین. یک پا را می چسباند به دیوار، پای دومش را جمع می کند زیرتنه اش. چشم‌ها را نیمه باز می گذارد و چرت می‌زند.
    درس دومش این است که به آنها یاد بدهد، از چه راهی آب و غذای روزانه شان را به دست بیاورند. تا طفلکی‌ها، از تشنگی و گرسنگی نمیرند و همان طور که تلخک و خرسک ورانداز و یا تعقیبش می کنند، از درخت انجیر می رود بالا. گشت جانانه‌ای می‌زند توی باغ. می چرخد دور تا دور باغچه ها. چنگال‌های تیزش را قلاب می‌کند به ریشه درخت کاج. با لگد می کوبد به کنده درخت بید. دندان‌های تیز و سفیدش را می چسباند به تنه درخت گردو. پوزه اش را می مالد به شاخه و برگ‌های خشکیده باغ. به دنبال تره ها و علف های تر و تازه ده بار از اول باغ می‌دود تا آخر باغ. مأیوس که شد، بی حوصله برمی گردد و دراز می کشد سر جای خودش، پیش خر گوش های دیگر.
    و درس سوم را وقتی که خرگوش متوجه می شود که باغ به آن بزرگی خشک و خالی است. سوز وسرمای زمستان هم پیشکشش. تلخک، زبان نفهم هم کج خلقی‌هایش شروع شود. خرسک شکمودائم پپیچد به پر و پایش. مخملک تلنگری بزند به کمرش. قاصدک که آن طرف باغ پرسه می‌زند و بیکار وبیعار با پروانه‌ها بازی می کند.اخم کند به او و چشم غره‌ای برود. ناز نازک که از همه کوچک‌تر است، دستش را بگذارد به شکمش. تنگ گوشش زمزمه کند مادر!، نرمک از روی شاخه درخت بادام بالای سرش ندا بدهد، «هی، وقت شام است، پس چه کار می کنی؟ خودش هم احساس کند سخت گرسنه است بله ، ناز و غمزه و بازی و این جور چیز ها فراموشش می شود، هیچ، بچه‌ها که با شکم گرسنه خوابیدند .
غصه دار، دو زانویش را می گیرد به بغلش ، و فکر می‌کند که باید برای آنها، فردا و فرداهایشان چه کار کند، چه خاکی  روی سرش بریزد  ؟ و این جاست که تصمیم جدی می گیرد که حتما هر طور شده، بالا رفتن از دیوار همسایه را هم به آنها یاد بدهد تا بلکه ،در روز مبادا به دردشان بخورد.
بچه‌ها خوابیده‌اند و نمی‌دانند که فردا....
 چه می شود؟

 زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |