تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان خانه قدیمی

خانه قدیمی

    خانه ما دیگر آن خانه قدیمی نیست. نه نیست. انگار همه چیز عوض شده است!!! بخصوص عمه ام یاسمن بانو!!! وقتی آن روزها از خواب بیدار می شد البته صبحهای زود حتما چند دقیقه ای می ایستاد  گوشه اتاق، خیره می شد به شاخه و برگهای نقره ای درخت های کاج به گنجشک هایی که جیک جیک کنان می پریدند لابلای شاخه ها، کز می کردند روی سیم های سیاهی که چسبیده بودند به ستونهای چوبی  بلند کوچه، چند قدم دیگر بر می داشت خودش را می چسباند به پنجره، آنها را باز می کرد، دو دستش را تکیه می داد به قاب چوبی اش ، نیم تنه اش را خم می کرد توی حیاط، نگاه دقیقی می انداخت به همه جا بخصوص به شاخه و برگ های بلندی که آویزان آمده بودند تا توی اتاق نگاهش می چسبید به ابرهای خاکستری و آبی بالای سرش،  زیر لب می گفت: شکر خدا. اگر همان وقت ابری حرکت می کرد به طرف ابر دیگری و یا بادی از باغچه اولی حیاط هجوم می آورد به سمت باغچه دومی حیاط، کم کم می سرید توی اتاق، شاخه ها می خوردند به پنجره، سرش را بلند می کرد. دوباره نگاهی می کرد به آسمان و باز می گفت شکر خدا. بعد پنجره ها را می بست و پاورچین پاورچین بر می گشت توی اتاق. چند دقیقه دیگر از اتاق می آمد بیرون. می ایستاد وسط ایوان یا تکیه می داد به ستون چوبی آن. هوای خنک صبح نفوذ می کرد زیر پوست تنش، نفس های عمیق می کشید. همیشه آن موقع صبح، تلنگری می زد به پنجره اتاق من. تلنگری هم به پنجره های اتاق نازنین خواهرم و  با سر و صدایش هر دوی ما را از خواب بیدار می کرد. ما که از خواب بیدار می شدیم در اتاق هایمان را باز می کردیم. هاج و واج می ایستادیم بین دو لنگه در اتاق، نگاهش می کردیم. اول می گفت: سلام. بعد می گفت: صبح بخیر. بار سوم می گفت: به به نازنین جان عزیزم معمو لا دو کتف نازنین را می گرفت و او را می کشید به طرف خودش. یکی از انگشت هایش را می چسباند به بینی اش می گفت: خوابی؟ هنوز خوابی نازنین جان؟ نازنین که با دو انگشت پلک های پف کرده چشمش را می مالید،  کش و قوسی می داد به تن و بدن و هیکلش و می گفت: نه عمه جان بیدارم، پله ها را دو تا یکی می کرد و می پرید پایین. چند دقیقه ای که می ایستاد کنار شمعدانی ها با تامل   می گفت: نماز...نماز... خودش را می چسباند به کاشی های کنار حوض. دست ها را فرو می کرد توی آب. یک مشت آب را می پاشید به صورتش و دو مشت دیگر را به شمعدانی های دو طرفش، قطره های آب می چکید از برگ های سبزشان از جا بلند می شد و  بر می گشت توی اتاق اگر ما دوباره بر می گشتیم توی اتاق ها دراز می کشیدیم روی تخت هایمان و می خوابیدیم. عمه جان با ما قهر می کرد. تا دو سه روزی دیگر او را نمی دیدیم. صدایش را هم نمی شنیدیم اگر هم می دیدیمش  می گفت: استغفرااله کافرید؟ یا اخم می کرد، رویش را بر می گرداند، جواب سلاممان را نمی داد، راهش را کج می کرد و می رفت توی اتاق خودش تا جمعه بعدی که دوباره ببینیمش. ولی اگر کنار او سجاده ها را پهن می کردیم می ایستادیم برای نماز. بعد از نماز حتما قرآن می خواندیم. تسبیح های همرنگی را می چرخاندیم لابلای انگشتهایمان. به همه کس دعا می کردیم. به پدر و مادر بیشتر از بقیه دعا می کردیم. حتی به همسایه دست چپی، سمت راستی ، رو برویی، تا چند خانه آن طرفتر را. بعد از گفتگو ها با خدا و دعا کردن به صغیر و کبیر بود که قبراق و سرحال از جا بلند می شدیم. سجاده ها را می گذاشتیم روی تاقچه اتاق. آن وقت عمه جان دستها را می مالید به هم. می گفت: خوب حالا هم وقت ورزش است. زودتر از ما می دوید و می ایستاد وسط حیاط، نیم ساعتی آنجا دست هایش را می برد بالا، می آورد پایین، می نشست. یک مرتبه بلند می شد. فرز و چابک از این طرف حیاط می پرید آن طرف حیاط. آفتاب که کم کم پهن می شد روی ز مین تازه شروع می کردیم به دویدن. دور تا دور باغچه ها، ده بار از آن سر حیاط  می دویدیم این سر حیاط. آنقدر می دویدیم تا خسته می شدیم. چند دقیقه ای می نشستیم تا نفسی تازه کنیم. عرقمان خشک نشده عمه جان نفس نفس زنان، خیس عرق اشاره می کرد که  دوباره بلند شویم. می دویدیم آخر باغ، آخ چه کیفی داشت....آن موقع صبح که خیسی شبدرها می چسبید به پاهایمان، سبدها را می چیدیم  بین درخت های سیب و عمه جان همیشه بزرگترین سیب را می انداخت توی سبد من، قرمزترین سیب را داخل سبد نازنین خواهرم، گهگاهی  سیبی را هم می انداخت داخل سبد خودش  سبد های ما زودتر از سبدهای عمه جان پر می شد بعد می رفتیم سمت دیگر باغ و تا نزدیک های ظهر که آفتاب نرم نرم پهن می شد همه جا به گشت و گذار و سیب چینی مان توی باغ ادامه می دادیم. سبدها را که می چیدیم زیر سایه شاخه و برگ های بزرگترین درخت سیب  پارچه ای نازک و نم دار رامی انداختیم روی آنها با خیال راحت بر می گشتیم توی اتاق آن وقت عمه جان می نشست بالای اتاق، نزدیک سماور، تکیه می داد به بالش مخملش. همانطور که یک دستش به قوری روی سماور و دست دیگرش  به استکان های توی  سینی نقره ای کنارمان بود یک چای برای خودش می ریخت و  دو چای برای ما. معمولا چای خودش را داغ  داغ  هورت بالا می کشید و چای ما سرد می شد  دوباره استکان ها را پر می کرد و باز  استکان های ما دست نخورده می ماند. مادر هم که دو قابلمه خورشت قورمه سبزی و پلو را از صبح زود گذاشته بود رو اجاق و خیالش از جانب آنها و ناهار ظهر راحت بود می نشست پیش ما، به به ...!آن موقع روز چه بوی مطبوعی می پیچید توی اتاق! می نشستیم و سه چهار تایی از همه جا و همه چیز می گفتیم و می خندیدیم. بعضی مو قعها از ته دل می خندیدیم...  تا ظهر می شد و صدای رسای موذن از مسجد بلند می شد. آن موقع همگی می ایستادیم برای نماز....... بعضی وقت ها  پدر بلند تر می خواند و ما آهسته تر  پشت سرش و صدایش پر می شد توی اتاق. حتی از اتاق هم می رفت بیرون! چه کیفی داشت آن روزها!! ولی حالا دیگر باغ نه باغ و درخت های سابق است. اصلا سیبی به درخت ها نمانده. نه عمه جان، عمه جان سحر خیز و وقت شناس دیروز من است که اگر به موقع نمی ایستادیم برا ی نماز قهر می کرد. هیچ، لبهایش را گاز می گرفت و می گفت: استغفرا له. حالا حتی اگر پاهایش درد نکند بهانه می کند، می نالد و می گوید: آخ پاهایم، کمرم، نمی دانم نشسته دیگر نمازش را به موقع می خواند یا نه ،دروغ نگویم، من که ندیده ام... نه ندیده ام، نازنین هم ندیده... پدر هم که دیگر نیست، مادر شاید.. ولی گمان نکنم. ندیده باشد هم می گوید دیده ام چون خودش هم مثل عمه جان عوض شده است!!!

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |