![]() |
![]() |
|
|
یک تکه نور اینقدر وول نخور، خودتو تکان نده، یک طرف بخواب، دستاتو نکوب به پهلو هام، شایدم پاهاته!؟ نمیدونی شونه هاتو که می چسبونی به دنده هام، بعد فشار میدهی، چه تیری می کشه تو استخوون هام، بخصوص استخوون سینه ام، از تکان خوردن های مداومته که پوست شکمم هی مور مور میشه. می ترسم خیلی می ترسم. یک دقیقه دستمو می گذارم رو شکمم، تو و شکمم را خوب لمس می کنم. می بینم نه هنوز تو خونه گرم و کوچک خودتی خوشحال می شوم. بعد شروع می کنم به شمارش انگشت هام. می شمارم تا حساب دستم بیاید. البته منظورم را که می فهمی؟ یا آن وقتهایی هست که بیشتر تکان می خوری. اول خودتو نرم نرم می کشی به طرف راست. فرقی نمی کنه، یا به طرف چپ آن و قت یک مرتبه قوز می کنی، به طوری که یک طرف شکمم یه هو خالی میشه، اون طرف دیگرم پر. مثل اینکه وسط شکمم یک شکاف بزرگ باز میشه. می خواهم جیغ بزنم ولی نمی زنم. دردو فرو میدهم. لب هامو گاز می گیرم، دندان هامو فشار می دهم به هم. میدونی چرا؟ برای اینکه تو صدامو نشنوی. گریه ام می کنم. به جون تو. اما آروم آروم. خیلی موقع ها زیر لحاف قایمکی زیر لب زمزمه می کنم: خدا. شب هایی که تازه دراز می کشم، به گمانم تو هم چشم هاتو بسته ای. خو ابیده ای آن وقت بی هوا یک لگد محکم می زنی به شکمم. دردی می پیچه تو دل و روده هام. دو دستی کمرم را می گیرم و از جا بلند می شوم. دوباره می نشینم. درد کم کم فروکش کرد دراز می کشم. می خوابم ولی دیگه خوابم نمی بره. دیگه خوابم نمی بره. نه تنها خواب از چشمم می پره، هوس می کنم باهات حرف بزنم. اما اول قاب عکس پدرتو بر می دارم. چند دقیقه ای خوب نگاهش می کنم. تو دلم می گویم: کاش تو هم شکل پدرت باشی. نه فقط قد و بالات، پهنی شونه هات، الله اکبر عینهو رستم دستان بود. بیشتر منظورم کله نترسشه. قاب عکس را بر می دارم و می گذارم جلوم. باز خوب نگاهش می کنم. بعد چند دقیقه با تو حرف می زنم چند دقیقه با بابات، ولی نه تو جوابم را می دهی نه پدرت. دوباره قاب عکس را می گذارم روی تاقچه اتاق. شروع می کنم به قدم زدن توی اتاق. باز که داری پاهاتو تکون می دهی. آخ....! اگر قول بدهی بچه خوبی باشی، اینقدر وول نخوری، به حرفهام گوش کنی، منم قربونت میروم عزیز دلم برات تعریف می کنم چطور شد رفت. باباتو میگم. من نمی خواستم، نه اینکه نخواهم. به خاطر تو وروجک بود. ایستادم روبروش، زل زدم تو چشاش. گفتم: کجا؟ کجا؟ گفتم: به من رحم نمی کنی به این طفل معصوم که تو شکممه رحم کن. تو تقریبا به اندازه یک مشت بسته بودی، شایدهم کمی کوچکتر. ایستاد گوشه اتاق. ساکشو گذاشت رو میز. همانطور که اشک تو چشماش حلقه زده بود تنگ گوشم گفت: می خواهم برم. شنیدم اما چیزی به روم نیاوردم دوباره گفت: اونو به تو و ترا به خدا می سپارم. صداش انگار پیچیده بود تو اتاق. همان وقت باد دستاشو بی رحمانه می کوبید به پنجره های اتاق. تلق تلق شیشه ها با صدای باد قاطی شده بود. سرمو تکان دادم ولی جوابشو ندادم. نه اینکه به او بی اعتنایی کنم، نه، دوستش داشتم. نمیدونی، خیلی زیاد، همانقدر که تو را دوست دارم. وقتی لیوان چای را برداشت و تکیه داد به قاب پنجره، ایستادم کنارش، فقط نیم رخش تو آینه پیدا بود. گفتم: شنیدم. قطره های بارون با باد می چسبید به شیشه ها. آروم آروم سر می خورد پایین. دستشو کشید به شیشه ها گفت: مقدره. گفتم: داری با پاهای خودت میری مگه نه؟ پس زخم رو صورتت؟ زخم رو شونه هات؟ ترکش های تو بدنت؟ بسه دیگه. لیوان خالی چای رو گذاشت رو میز، جوابم را نداد. کاش داده بود. کاش آنقدر بحث کرده بودیم تا شب شده بود. لا اقل بارون تند تر می بارید. ولی نه بارون تند تند آمد و نه او حال و حو صله حرف زدن را داشت. بقیه وسایل ضروری اش را جا داد تو ساک. هر دو مون به قطرات بارون پشت شیشه ها نگاه می کردیم. گفتم: بمون تا بارون بند بیاید. خندید. فهمیدم چرا می خنده. چند دقیقه بعد کت و کلاهش را بر داشت. ایستاد بین دو لنگه در اتاق. به ساعتش نگاه کرد. گفتم: این بار کی بر می گردی؟ گفت: روش ننوشته کی، با خداست. وقتی نگاه می کرد به آسمان و می گفت خدا، صورتش یک تکه نور شده بود. می درخشید. صداش پیچید تو هوهوی باد و شر شر بارون. گفتم: اسمشو چی بگذارم؟ خیره شد به قطره های بارون، جوابی نداد. در اتاق را که باز کرد قطره های بارون به کمک باد پاشید توی اتاق. کمی هم به صورتش. چسبید به گلهای بنفش یاس با کف دست خیسی صورتش را پاک کرد. قران را بوسید. چفیه را پیچاند دور گردنش. گفت: خداخافظ. وقتی دور می شد انگار یک تکه نور بود که ازمن جدا شده باشد. وقتی که می رفت پلاک گردنش را جا گذاشته بود. جا گذاشته بود برای من و تو عزیز دلم. اونو می اندازم گردنت. اگر پسر بودی اسمت را می گذارم امیر و اگر دختر بودی فاطمه..... حالا آرام بگیر تا من هم چند دقیقه ای پلک هامو روی هم بگذارم و بخوابم. بلکه تو خواب ببینمش. اگر دیدمش خوابم را هم حتما برایت تعریف می کنم. آخ باز که داری پاهاتو تکون می دهی وروجک! زهره کیانی پایان |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این پایگاه اینترنتی به معرفی یکی از داستان نویسان شهر اصفهان و آثار وی می پردازد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
صداهای این گوشه ها ديوارهاي كودكي آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1390 اسفند 1388 دی 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نويسنده مجموعه آثار داستان كوتاه مجموعه مرغ ماهيخوار مجموعه مثل بختك کتاب من شیمیایی شده ام |
| پیوندها |
|
RSS
|