تبليغاتX
داستان کوتاه - داستان پدر

پدر

چه بی صدا زل زدی و داری نگام می کنی. منم نشستم و برات دعا می خونم.خانم گلم نشسته پیش من. گل‌های پر پر شده را می ریزه رو حرف های اسمت. من می‌گم رو عددها هم بچین. تموم نوشته ها گم می‌شه زیر گلایول‌های سفید. نگاهم می افته به آسمون. ابرها پشت هم. ممکنه بارون بیاد. نمی‌دونم چرا، این موقع روز سبد حصیری‌شو بر می داره و می‌یاد سراغ تو.
    جز من و اون و جفت جفت چشم سیاه که دارن نگامون می کنند، قار قار چند تا کلاغه که می پرند رو سنگ ها و خش خش برگ های زرد. سر می‌خورند رو زمین سرد و خاکی اینجا با یه عالمه خاک.
    خانم گل می‌گه: «چند تا شاخه دیگه هم مونده».
    می پرسم: «اون مرحوم کجاست؟»
    همین طوری که دونه های تسبیحو تند تند می چرخونه بین انگشتاش، باد چادر سیاهش رو تکون می‌ده، اشاره می کنه، اونجا.
    می‌گه: «راستی کوه‌هاش قشنگند؟!»
    بر می گردم و نگاهی می کنم روبه‌رو. دوباره حرفش‌ رو تکرار می‌کنه. حوصله ندارم، سرمو بلند کنم. تو دلم می‌گم، «مرده شور کوه‌هاش رو ببرن. دو ماه نشده، دو تا بلا، دو تا مصیبت؟»
    نمی دونه که اول گمون کرده بودم، اومدی خودشو ببری. چشامو که باز کردم، نفسم بند اومده بود.عرق قطره قطره لیز می خورد پایین، رو پوست تنم.می لرزیدم. نه از ترس، نه از تاریکی. نمی دونم چی بود. شایدم نگاهت یا عصات که وقتی درو باز کردم و اومدی تو حیاط، محکم خورد به قوزک پام. بی‌اختیار گفتم: «آخ.» تند رفتی و ایستادی پا شمشادها. منم دنبالت....
    نگفتی خانم گل کجاست؟ کلاه‌تو برنداشتی و بگی بیا، بگیر. خسته ام بهی. لبه کلاه‌تو آورده بودی پایین. چشات برقی می زد که یهو تموم ترس های دنیا را ریخت تو دلم. پس زدم. ندیده بودم تا حالا این‌جوری نگام کنی. رو انگشت‌های پاتم بلند نشدی تا ببینی، نشسته اون بالا. زیر قاب های عکس بین لیلی و مجنون ها یا داره لابه‌لای گل های پاسیو به ساق‌های پیچک‌ها ورمی‌ره. دوباره ترسیدم.
    اخم‌هاتو کرده بودی توی هم. نوک عصات را بردی پا اطلسی ها. زیر لب گفتی: «تشنه اند،تشنه اند بهی.»
    در و پنجره ها باز بود.باد پرده ها رو تکون می داد. شاخه های یاس خودشون‌ رو ول کرده بودند، رو دیوار های همسایه. گل شیپوریه وسط باغچه دهن‌شو باز کرده بود، رو به آسمون. تا تموم نور و گرما را ببره تو حلقومش. نه یه رنگ، چند رنگ.
    خانم رزه بادی انداخته بود تو غبغبش. دامن صورتی، تن و بدنی می‌جنبونه، ورپریده وقتی باد می‌ره زیر پوستش. اما گل داوودیه هنوز سرشو کج می‌گیره. یادتونه؟
    همیشه می گفتی: «چه شه؟» حدس می زدم ته عصاتو بردی و یه تکونی دادی بهش. گفتم: «بیدارش کردی آقاجون!» نگام نکردی. جواب منو ندادی. اومدم نزدیک‌ترتون. بلند گفتم: «با شمام، بیایین بریم بالا. خانم گل منتظرتونه.» روتو برگردوندی. گفتی: «نه آقا...وقت ندارم. باید برم. اومدم امانتی رو ببرم.» انگاری نرفته بودی که کلاه بهرام رو دادم دستت. گفتم: «بگیر.»
    زیر لب چیزی گفتی که من نفهمیدم. خانم گل هم ایستاده بود اون بالا و نگامون می کرد.

زهره کیانی

پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |