![]() |
![]() |
|
|
مرغ ماهی خوار دختر دو بار گفت :« اسماعیل تویی؟» و پدر از پنجره به آسمان نگاه کرد و مادر زیر لب زمزمه کرد ای کوسه ما هی های خون آشام ای امواج خروشان، ای دریای متلاطم به میهمانی تان آمده اند و دخترلبخند زد و مادر سرخی گونه هایش را دید و دلش لرزید و پدر گفت:« مردانی که آرام گرفته اند و دخترانی که خو ابیده اند» و مادر خواند از اشک های شان آب دریا ها شور شد و .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
محاکمه وقتی که دیگر عسل خانم غر نمی زند و مابین باغچه های باغ راه نمی رود تا پروانه ها را بگیرد و درون مشتش فشار بدهد، می توانم از پله ها بالا بروم. همان پله هایی که پدربزرگ می گفت در دو ردیف بهتر است، اگر کف پوش هایشان سرخ باشند بهترند. و عسل خانم که بعضی وقت ها سر حال است و می خندد می گوید: .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
گور خالی اخم کرده بود و انگشت سبابه را روی صورتش گذاشته بود. او که به دیوارنچسبیده بود. روی میز بود. برچسبی بر دهانش بود. زنی که نگاه می کرد و لبخند می زد. موهای سیاهش را بالای سر جمع کرده بود. چند طره از موها به روی پیشانی بلندش تاب خورده بود. پوشش آلومینیومی چند قرص مسکن و خواب آور در دست راستش بود و اشاره می کرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
نیم نگاهی بر مجموعه داستان مرغ ماهی خوار نقد از سرکار خانم بتول سید حیدری : ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
زندان من در این سلول تنگ بدون نور و پنجره که صد ها بار بر در و دیوار آن نوشته ام من به گل شادمانی هستم .شماره 777 با قدی متوسط، گندمگون چشمانی قهوه های، متاهل.... و بارها از نگهبان بخش خواسته ام که برایم قلم و کاغذ بیاورد. او اخم می کند و می گوید: .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
بیرون از قصه ها زن که روز ها بود می نوشت،گفت:دیگر خسته شده ام.نوشته هایش را جمع کرد و قلم و کاغذش را کنار گذاشت.صبح که از خواب بیدار شد.روسری سیاهش را از سر بر داشت.دستي لاي مو هايش برد. روبروی آینه ایستاد چرخی زد و مو های سیاه و بلندش را روی شانه و سینه ها تاب داد و ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
یه گناه بزرگ از سر پیچ تا جاده اصلی چند بار رفته بودیم و اومده بودیم اما نمی دونستیم کدومه. هر كدوم يك چيزي مي گفتيم. آرش می گفت، سپیدار بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این پایگاه اینترنتی به معرفی یکی از داستان نویسان شهر اصفهان و آثار وی می پردازد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
صداهای این گوشه ها ديوارهاي كودكي آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1388 دی 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نويسنده مجموعه آثار داستان كوتاه مجموعه مرغ ماهيخوار مجموعه مثل بختك کتاب من شیمیایی شده ام |
|
RSS
|