![]() |
![]() |
|
|
خواب هنوز هم که هنوز است تاج الملوک مادرم هر وقت خواب پدرش،ابوالفتح میرزا را می بیند می ترسد.نه اینکه بترسد.ازجا بلند می شود.چراغ را روشن می کند و ما را بیدار می کند.هر سه ما را، بیدار که شدیم.روی مبل می نشیند.زانوی غم به بغل می گیرد و می گوید:«چه کار کنم؟»خواهرم اشرف که از او سئوال می کند.مادر جان این چه وقت مشورت کردن است؟ جواب اشرف را نمی دهد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
رخساره نکنه یه وقت تو هم بری؟ تو تو تو تپلی. با اون لبای سرخ گل گل گلی. اون وقت من تنها بمونم. حالا اگه صاف بشینین دخترای خوبی باشین موهاتونو شونه می کنم. ببین این طوری این طوری. یه گل خوشگلم میزنم رو موهاتون. مثل همون گلی که بابا زد به موهای من. اِ اِ راستی کو؟ گلمو می گم. تو برداشتی تپلی؟ تو تو تو چی؟ حتما مامان برداشته. گفت: «رخساره جون چه خوشگل شدی. برو خودتو تو آینه ببین». رفتم. قدم به اون نمیرسید. بابا اومد. بلندم کرد. بابا تو آینه گنده شده بود. گفتم «بابا چه بزرگ شدی». بابا خندید. منم خندیدم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
مَهلا مهلا خواهرم که بیست ساله است و دو سالی از من کوچکتر است، گهگاهی می نشیند کنارم، دستش را می گذارد روی دستم، می گوید: «تو لااقل به حرف هایم گوش کن مهران». صورتم را هم می بوسد. دستش را که با دستم پس می زنم، با دست دیگرش تلنگری می زند به شانه ام. تلنگر دومی را که می زد، شانه ام درد می گیرد. می گویم: «نزن مهلا نزن». دیگر نمی زند، ولی دستش را بالا می برد و موهایم را نوازش می کند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
مثل سیاووش عجيب است عجيب.آقا جان هميشه مي گويد:« پا هايم ،پا هايم» حتي وقتي توي اتاق نشسته است پاها رابا دو دست گرفته است. ولي هر وقت صالح از توي حياط به او اشاره مي كنديا مي گويد:«بيا».سريع از جا بلند مي شود.عصا را بر مي دارد.كتابي را مي گذارد زير بغلش و تند از اتاق مي دود بيرون از پله ها مي پرد پايين.مي رود سمت ديواره غربي حياط . مي نشيند كنار صالح نزديك درخت بيد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
چه خوب بود اگر آقا جان هميشه اين موقع روز با آسيه خانم بازي مي كند نه با من آسيه كه پا برهنه مي دود وسط حياط. آقاجان مي دود به دنبالش. آسيه كه پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و با احتياط راه مي رود آقا جان مي گويد:«آسي روي چمن ها راه نرو» ولي خودش همين كار را مي كند. پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و تند راه مي رود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
یکی اون بالا یکی این پایین عزیز جون میگه: حواست به من هست. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
قبرهای ماسه ای فرود همیشه با من است، حالا هم کنارم نشسته، پاهایش را دراز کرده روی ماسه ها، مرتب پاهایش را تکان می دهد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
يك كلاه نخي حالا دوباره آن خانمه پيداش مي شه.گوش مي كني؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
بوي بچگي نشسته ام عقب كنار جهانگير پسرم. بهادر انگار نشسته طرف ديگرم. فرنگيس عروسم نشسته است جلو كنار هرمز. هرمز پشت رل تكيه داده به صندلي خودش. هرمز فرمان را در دست دارد. فرمان را با دست هايش مي چرخاند. هر چند دقيقه يك بار آينه بالاي سرش را تكاني مي دهد و خيره مي شود به آن. دنده را هم تند جابه جا مي كند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
مهمان مه لقا خانم مادرم، هنوز هم معتقد است وقتی یک برگ کوچک چای بایستد رو استکان چای او و آن برگ چای اصلا تکان نخورد معنی اش این است آن روز یا آن شب حتما مهمان می آید. به گمان خودش یا ماه منیر بانو خواهرش می آید یا امیر جهاندار پسر عمویش که چندسالی است به سفر فرنگ رفته اند.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
ربات از صبح زود ایستاده ام کنار پنجره. پنجره باز است. باد چون شلاقی محکم به صورتم می خورد. هوای خنک صبح با عطر گلهای محمدی به طرف من و توی اتاق هجوم می آورد. همانطور که به قاب پنجره تکیه داده ام و بیرون را تماشا می کنم کلاسورم را باز می کنم و .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
قاتل من می آید....باز هم می آید و با جسارت تمام بدون اینکه در بزند و یا مرا خبر دار کندپایش را می گذارد توی حیاط خانه ام...و با آمدنش چه بد!!تلخی نیش خند هایش می ریزد توی حیاط و چین ابروانش می نشیند توی قاب آینه،برق دشنه اش می چسبد به در و دیوار اتاق.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
ملک خانم خدا کند سحر جان بویی نبرد.که همسایۀ دیوار به دیوار اتاقش،ملک خانم دارد چه کار می کند! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
خاک یک ساعت بیشتر نمانده تا غروب. حتما باز پیدایشان می شود. با هم، سر وقت، محسن و امیر از جاده اصلی می آیند. ولی مینا و جهان از طرف دیگر از آن خیابان. البته خیابان که نه، راه باریکی است که متصل می شود به شهر، به میدان شهر.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
نانی یک، دو، سه. چه خوب! حتما سه دقیقه دیگر که عقربه های ساعت بخوابند روی عدد هشت و مرغ کوچک درون قاب ساعت چند بار کوکو کند فرشته خانم از خواب بیدار می شود. پلک هایش را تکان می دهد. چشم ها را باز می کند. سرش را می چرخاند به چپ و راست.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
حنا خانم حالا دیگر هرچه می خواهد بشود. بالا تر از سیاهی که رنگی نیست. مثلا عموی خوب خوش غیرت با محبتم، حاجی مراد، با آن قد بلند و هیکل برازنده اش با اینکه سن و سالی دارد و از همه ما بزرگتر است. همیشه ادعا می کند که فهم و کمالاتش هم بیشتر است.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این پایگاه اینترنتی به معرفی یکی از داستان نویسان شهر اصفهان و آثار وی می پردازد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
صداهای این گوشه ها ديوارهاي كودكي آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1388 دی 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نويسنده مجموعه آثار داستان كوتاه مجموعه مرغ ماهيخوار مجموعه مثل بختك کتاب من شیمیایی شده ام |
|
RSS
|