تبليغاتX
داستان کوتاه

خواب

هنوز هم که هنوز است تاج الملوک مادرم هر وقت خواب پدرش،ابوالفتح میرزا را می بیند می ترسد.نه اینکه بترسد.ازجا بلند می شود.چراغ را روشن می کند و ما را بیدار می کند.هر سه ما را، بیدار که شدیم.روی مبل می نشیند.زانوی غم به بغل می گیرد و می گوید:«چه کار کنم؟»خواهرم اشرف که از او سئوال می کند.مادر جان این چه وقت مشورت کردن است؟ جواب اشرف را نمی دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |