تبليغاتX
داستان کوتاه

رخساره

نکنه یه وقت تو هم بری؟ تو تو تو تپلی. با اون لبای سرخ گل گل گلی. اون وقت من تنها بمونم. حالا اگه صاف بشینین دخترای خوبی باشین موهاتونو شونه می کنم. ببین این طوری این طوری. یه گل خوشگلم میزنم رو موهاتون. مثل همون گلی که بابا زد به موهای من. اِ اِ راستی کو؟ گلمو می گم. تو برداشتی تپلی؟ تو تو تو چی؟ حتما مامان برداشته. گفت: «رخساره جون چه خوشگل شدی. برو خودتو تو آینه ببین». رفتم. قدم به اون نمیرسید. بابا اومد. بلندم کرد. بابا تو آینه گنده شده بود. گفتم «بابا چه بزرگ شدی». بابا خندید. منم خندیدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |