تبليغاتX
داستان کوتاه

كدوم بابا؟

حسن جون سلام، حسن جون چطوري؟ حسن جون خوش مي گذره؟ بعد ميگي چرا تلفن نزدي، نامه ندادي...بيا اين هم نامه. ميگي بي من چه كار مي كردي؟ خيلي كارها. حالا نوشتي كاش نرفته بودم.  گفتم: «نرو». تنگ گوشت خوندم. گفتي: «نه بايد برم». گفتم:«اگه غربتي ها دوباره ريختند تو مملكتمون». گفتي: «برو بابا نه آقام رزمنده بوده نه ننه ام». گفتم«اونا نبودند ما كه هستيم.» گفتي: «تو هستي من نه». گفتم: «مرد ميدون نيستي لااقل همين جا بمون». گفتي:«اين جا». گفتم: «اونور چي داره كه ما نداريم؟» جوابمو ندادي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

یکی اون بالا یکی این پایین

عزیز جون میگه: حواست به من هست.
  میگه:«هر وقت تو را می بینم یاد اون خدا بیامرز می افتم .چه زن نازنینی! خنده هات،گریه هات! راه رفتنت! نگاهات!
بعضی وقت ها به من میگه:« راه برو»، راه که میرم میگه« بایست»، ایستادم میگه «بخند»، خندیدم میگه« بچرخ»، خوب که چرخیدم میگه« ا...  اکبر! این قدر شباهت! مثل یک سیبین که از وسط نصفتون کرده باشند. کارهای خداست! مثل اینکه اون خدا بیامرز بفهمی نفهمی یک کمی بلندتر بود. یه ذره هم چاقتر. یه خالم روگونه اش بود. اما اون کجا و تو کجا. اون کجا و ما کجا. به ما هم میگن زن؟ نه تو بگو به ما هم میگن زن؟ زن نگو مرد بگو. یوسفش هم انگار خودش، منظورم اخلاقشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |