تبليغاتX
داستان کوتاه

قبرهای ماسه ای

فرود همیشه با من است، حالا هم کنارم نشسته، پاهایش را دراز کرده روی ماسه ها، مرتب پاهایش را تکان می دهد.
فرناز راه می رود، تند، باد روسری سیاهش را می پیچد به دور گردنش، انگار باد توی گوشش هم زوزه می کشد و داخل خانه های کوچک روسری اش که با دست خانه هایش را می گیرد. یک مرغ خاکستری منقار تیزش را می کوبد روی صدفی سفید، فرناز می دود به طرف مرغ، مرغ می پرد. بالهایش را به هم می کوبد توی هوا چرخی می زند و دور می شود. فرناز کنار دریا می ایستد تا دور دستها مرغ را با چشم هایش دنبال می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |