تبليغاتX
داستان کوتاه

يك كلاه نخي

حالا دوباره آن خانمه پيداش مي شه.گوش مي كني؟
 چه لباسي مي پوشه،سفيد و بلند مثل ارواح،تف تف كه مي كنه هيچي،ابرو هاشو بالا مي اندازه هيچي با پشت دست مي كوبه روبازوم.
مي گه:«برو تو جات چقدر با خودت حرف مي زني»
مي گم:«خانم جون شكمم درد مي كنه»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |