![]() |
![]() |
|
|
بوي بچگي نشسته ام عقب كنار جهانگير پسرم. بهادر انگار نشسته طرف ديگرم. فرنگيس عروسم نشسته است جلو كنار هرمز. هرمز پشت رل تكيه داده به صندلي خودش. هرمز فرمان را در دست دارد. فرمان را با دست هايش مي چرخاند. هر چند دقيقه يك بار آينه بالاي سرش را تكاني مي دهد و خيره مي شود به آن. دنده را هم تند جابه جا مي كند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
مثل بختک شب ها، بعضی از شب ها،نه همه آنها،نه وقتی که خوابم،آن موقعی که بیدارم. نشسته ام، تکیه داده ام به دیوار،دست هایم را گذاشته ام روی میز،قلمم را بر داشته ام، نوک قلم را سر داده ام روی کاغذ های سفید،انگار کسی نشسته است گوشه اتاق و مرا نگاه می کند.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
مرغ ماهی خوار دختر دو بار گفت :« اسماعیل تویی؟» و پدر از پنجره به آسمان نگاه کرد و مادر زیر لب زمزمه کرد ای کوسه ما هی های خون آشام ای امواج خروشان، ای دریای متلاطم به میهمانی تان آمده اند و دخترلبخند زد و مادر سرخی گونه هایش را دید و دلش لرزید و پدر گفت:« مردانی که آرام گرفته اند و دخترانی که خو ابیده اند» و مادر خواند از اشک های شان آب دریا ها شور شد و .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
محاکمه وقتی که دیگر عسل خانم غر نمی زند و مابین باغچه های باغ راه نمی رود تا پروانه ها را بگیرد و درون مشتش فشار بدهد، می توانم از پله ها بالا بروم. همان پله هایی که پدربزرگ می گفت در دو ردیف بهتر است، اگر کف پوش هایشان سرخ باشند بهترند. و عسل خانم که بعضی وقت ها سر حال است و می خندد می گوید: .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
مهمان مه لقا خانم مادرم، هنوز هم معتقد است وقتی یک برگ کوچک چای بایستد رو استکان چای او و آن برگ چای اصلا تکان نخورد معنی اش این است آن روز یا آن شب حتما مهمان می آید. به گمان خودش یا ماه منیر بانو خواهرش می آید یا امیر جهاندار پسر عمویش که چندسالی است به سفر فرنگ رفته اند.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
گور خالی اخم کرده بود و انگشت سبابه را روی صورتش گذاشته بود. او که به دیوارنچسبیده بود. روی میز بود. برچسبی بر دهانش بود. زنی که نگاه می کرد و لبخند می زد. موهای سیاهش را بالای سر جمع کرده بود. چند طره از موها به روی پیشانی بلندش تاب خورده بود. پوشش آلومینیومی چند قرص مسکن و خواب آور در دست راستش بود و اشاره می کرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
ربات از صبح زود ایستاده ام کنار پنجره. پنجره باز است. باد چون شلاقی محکم به صورتم می خورد. هوای خنک صبح با عطر گلهای محمدی به طرف من و توی اتاق هجوم می آورد. همانطور که به قاب پنجره تکیه داده ام و بیرون را تماشا می کنم کلاسورم را باز می کنم و .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
ماهی ها و ماه کاشکی می دونستی! آوردمت تو قصه هام. بعد از این همه سال! نمی دونم حالا دیگه رنگ موهات، بلوطی بود؟ چشات؟ عمه جون می گفت، لنز میذاری. گمون نکنم نگاتم، نگاه اون روزها باشه. راستی حرف هات چطور؟.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
زخمها این طوربه نظر می رسد، چاره ساز که مرد بسیارمحترم و د کتر خا نوادگی ما و دوست صمیمی پدر بزرگ است، هر وقت که پدر بزرگ کاری با او داشته باشد به او زنگ بزند، او اگر حتی لیوان آبی دستش باشد، می گذارد زمین و بلا فاصله خودش را می رساند به پدر بزرگ، همیشه گوشی وکیف و دفتر و دستکش را هم با خودش می آورد و .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
نیم نگاهی بر مجموعه داستان مرغ ماهی خوار نقد از سرکار خانم بتول سید حیدری : ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
قاتل من می آید....باز هم می آید و با جسارت تمام بدون اینکه در بزند و یا مرا خبر دار کندپایش را می گذارد توی حیاط خانه ام...و با آمدنش چه بد!!تلخی نیش خند هایش می ریزد توی حیاط و چین ابروانش می نشیند توی قاب آینه،برق دشنه اش می چسبد به در و دیوار اتاق.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
ملک خانم خدا کند سحر جان بویی نبرد.که همسایۀ دیوار به دیوار اتاقش،ملک خانم دارد چه کار می کند! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
خاک یک ساعت بیشتر نمانده تا غروب. حتما باز پیدایشان می شود. با هم، سر وقت، محسن و امیر از جاده اصلی می آیند. ولی مینا و جهان از طرف دیگر از آن خیابان. البته خیابان که نه، راه باریکی است که متصل می شود به شهر، به میدان شهر.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
نانی یک، دو، سه. چه خوب! حتما سه دقیقه دیگر که عقربه های ساعت بخوابند روی عدد هشت و مرغ کوچک درون قاب ساعت چند بار کوکو کند فرشته خانم از خواب بیدار می شود. پلک هایش را تکان می دهد. چشم ها را باز می کند. سرش را می چرخاند به چپ و راست.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
حنا خانم حالا دیگر هرچه می خواهد بشود. بالا تر از سیاهی که رنگی نیست. مثلا عموی خوب خوش غیرت با محبتم، حاجی مراد، با آن قد بلند و هیکل برازنده اش با اینکه سن و سالی دارد و از همه ما بزرگتر است. همیشه ادعا می کند که فهم و کمالاتش هم بیشتر است.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
غریبه خدا نکند، شبی نیمه شبی و یا بعد از غروب، همان وقت که باد شاخه و برگهای درخت بلوط را محکم می کوبد به پنجره های اتاق و ماه نرم نرم سر می خورد زیر چادر چند ابر سیاه، غریبه ای با قدی بلند، یک ساک بزرگ و کت و شلواری که انگار چسبیده بر پوست تنش، پایش را بگذارد توی کوچۀ ما،... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
عطر گلهای یاس محترم خانم، عمه ام، باز همان کارهای روز های پیشش را تکرار میکند. تک و تنها می نشیند گوشه اتاق، خیره می شود به دیوار. قاب عکس محمد صالح پسرش را می چسباند به سینه اش. آفتاب که کم کم جمع شد از گوشه به گوشه اتاق، از جا بلند می شود.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
عروس به به! چه خوب! انگار امشب سحر خانم قصد دارد دوباره عروس شود که ترگل ورگل نشسته است، بالای اتاق ونگاه می کند به دو در چو بی اش. و تا چند دقیقه دیگر حتما از جا بلند می شود و آرام آرام با ناز و غمزه راه می رود توی اتاق.این سر اتاق ،آن سر اتاق، کنار پنجره ، نزدیک آن دو گلدان بزرگ،... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
ذوالفقار شاید اگر پنجره ها باز باشد،درها هم همین طور یا بنشینم روی یکی از پله ها بتوانم به راحتی ذوالفقار برادرم را ببینم که هروقت یونیفرم نظامی گل و گشاد پدر را که اندازه قد و قواره اش نیست، می پوشد.کلاه نقاب دارش را روی سر می گذارد.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
خرگوشهای سفید اصلا باورکردنی نیست! آن خرگوش سفید که چشم های سیاهش تقریبا شبیه چشمهای سیاه من است.و هرروز صبح مینشیند کناربا غچه همسایه ما. سرک می کشد، توی باغچه شان. بعد هی سرش را می چرخاند به چپ و راست. کم کم آن را خم میکند، مابین گلهای رز..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
خانه قدیمی خانه ما دیگر آن خانه قدیمی نیست. نه نیست. انگار همه چیز عوض شده است!!! بخصوص عمه ام یاسمن بانو!!! وقتی آن روزها از خواب بیدار می شد البته صبحهای زود حتما چند دقیقه ای می ایستاد گوشه اتاق، خیره می شد به شاخه و برگهای نقره ای درخت های کاج به گنجشک هایی که جیک جیک کنان می پریدند لابلای شاخه ها، کز می کردند روی سیم های سیاهی که چسبیده بودند به ستونهای چوبی بلند کوچه، چند قدم دیگر بر می داشت خودش را می چسباند به پنجره، آنها را باز می کرد،.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
یک تکه نور اینقدر وول نخور، خودتو تکان نده، یک طرف بخواب، دستاتو نکوب به پهلو هام، شایدم پاهاته!؟ نمیدونی شونه هاتو که می چسبونی به دنده هام، بعد فشار میدهی، چه تیری می کشه تو استخوون هام، بخصوص استخوون سینه ام، از تکان خوردن های مداومته که .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
پدر چه بی صدا زل زدی و داری نگام می کنی. منم نشستم و برات دعا می خونم.خانم گلم نشسته پیش من. گلهای پر پر شده را می ریزه رو حرف های اسمت. من میگم رو عددها هم بچین. تموم نوشته ها گم میشه زیر گلایولهای سفید. نگاهم می افته به آسمون. ابرها پشت هم. ممکنه بارون بیاد.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
یکی به آخری ای کاش نیایند. چون اگر بیایند، حتما تق تق پاشنه هایشان می پیچد توی پله ها. روی سنگ فرش ها از راهرو اولی با شتاب می گذرند و می پیچند ،توی راهرو های بعدی. به اتاق ها سرک می کشند و می پرسند کجاست؟ با سر و صدا و جیغ و شیون برم می دارند و می برندم کجا؟ .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
آیلار آیلار...آیلارصدایم را می شنوی؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
زندان من در این سلول تنگ بدون نور و پنجره که صد ها بار بر در و دیوار آن نوشته ام من به گل شادمانی هستم .شماره 777 با قدی متوسط، گندمگون چشمانی قهوه های، متاهل.... و بارها از نگهبان بخش خواسته ام که برایم قلم و کاغذ بیاورد. او اخم می کند و می گوید: .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
بیرون از قصه ها زن که روز ها بود می نوشت،گفت:دیگر خسته شده ام.نوشته هایش را جمع کرد و قلم و کاغذش را کنار گذاشت.صبح که از خواب بیدار شد.روسری سیاهش را از سر بر داشت.دستي لاي مو هايش برد. روبروی آینه ایستاد چرخی زد و مو های سیاه و بلندش را روی شانه و سینه ها تاب داد و ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
یه گناه بزرگ از سر پیچ تا جاده اصلی چند بار رفته بودیم و اومده بودیم اما نمی دونستیم کدومه. هر كدوم يك چيزي مي گفتيم. آرش می گفت، سپیدار بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زهره کیانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این پایگاه اینترنتی به معرفی یکی از داستان نویسان شهر اصفهان و آثار وی می پردازد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
صداهای این گوشه ها ديوارهاي كودكي آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1388 دی 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نويسنده مجموعه آثار داستان كوتاه مجموعه مرغ ماهيخوار مجموعه مثل بختك کتاب من شیمیایی شده ام |
|
RSS
|