تبليغاتX
داستان کوتاه

به نام خدا

زهره كياني هستم. متولد 1333 . ساكن اصفهان، متاهل و چهار فرزند دارم. سالهاست كه مي نويسم و نوشتن را از زماني شروع كردم كه دختري جوان و دانشجو بودم. فارغ التحصيل رشته تاريخ از دانشگاه اصفهان هستم. داستانهايم بارها در نشريات متفاوت به چاپ رسيده است. كتاب اولم "مرغ ماهيخوار" است كه در سال 1381 توسط نشر نقش خورشيد به چاپ رسيد. كتاب دومم " من شيميايي شده ام" است كه در همان سال توسط نشر آتروپات چاپ شد. سال 1385 كتاب من شيميايي شدم كه مخاطبين زيادي داشت توسط بنياد حفظ آثار دفاع مقدس اصفهان تجديد چاپ شد. سال 1386 كتاب "مثل بختك" كه مجموعه داستان است توسط نشر نقش خورشيد به چاپ رسيد. فعلا در كنار نويسندگان حوزه هنري اصفهان و نويسندگاه كارگاه تخصصي  رويش مهر فعاليت دارم و داستانهايم را براي چاپ به ناشر ديگري سپرده ام كه اگر خدا بخواهد بزودي تحت يك مجموعه داستان جديد چاپ مي شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

بازی

بدو...بدو اما بپا نخوری زمین. چون اگه بخوری زمین آقاجون که ایستاده پشت سرت میگه: (امیرعلی دوباره زمین خوردی؟) اونوقت نمیاد دستتو بگیره و از روی زمین بلندت کنه. دولاشه و لباس‌هاتو بتکونه بگه: (طوری نیست پسرم) وادارت می‌کنه که خودت بلندشی. اول چند دقیقه‌ای بدون اینکه حرف بزنه یا پلک تکون بده فقط ینگات می‌کنه بعد میاد جلو می‌ایسته روبروت، زل می‌زنه تو چشات. میگه: (چرا معطلی پاشو، پاشومرد؟) اگه دور خودت بتابی بگی خسته‌ام یا معطلش کنی، میگه: (بازی بس) اخم می‌کنه، قیافه می‌گیره، کت و کلاهشو بر می‌داره و میره ولی اگه سریع از جا بلند بشی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 
دست های سرد

چرا نقاشیتو تمام نمی کنی آذی ؟ اگه دود کشاشو نکشی ، پنجرهاشو رنگ نکنی . آقاجون که نشسته پیش اصلان . دستاشو گذاشته رودست های اصلان . تنگ گوشش میگه چیکار کن چیکار نکن . برمیگرده نیگات می کنه و میگه :« توکه هنوز تمام نکردی دختر ». شایدم بگه بی عرضه اونوقت مامان میگه ، حتما میگه« وا چرا اینطوری باهاش حرف میزنی . خوب تو روحیش تأثیر میذاره .» آقاجون میگه :« نترس ، هیچیش نمیشه ، نمی بینی چی چی پت و پهن شده .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

خواب

هنوز هم که هنوز است تاج الملوک مادرم هر وقت خواب پدرش،ابوالفتح میرزا را می بیند می ترسد.نه اینکه بترسد.ازجا بلند می شود.چراغ را روشن می کند و ما را بیدار می کند.هر سه ما را، بیدار که شدیم.روی مبل می نشیند.زانوی غم به بغل می گیرد و می گوید:«چه کار کنم؟»خواهرم اشرف که از او سئوال می کند.مادر جان این چه وقت مشورت کردن است؟ جواب اشرف را نمی دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

رخساره

نکنه یه وقت تو هم بری؟ تو تو تو تپلی. با اون لبای سرخ گل گل گلی. اون وقت من تنها بمونم. حالا اگه صاف بشینین دخترای خوبی باشین موهاتونو شونه می کنم. ببین این طوری این طوری. یه گل خوشگلم میزنم رو موهاتون. مثل همون گلی که بابا زد به موهای من. اِ اِ راستی کو؟ گلمو می گم. تو برداشتی تپلی؟ تو تو تو چی؟ حتما مامان برداشته. گفت: «رخساره جون چه خوشگل شدی. برو خودتو تو آینه ببین». رفتم. قدم به اون نمیرسید. بابا اومد. بلندم کرد. بابا تو آینه گنده شده بود. گفتم «بابا چه بزرگ شدی». بابا خندید. منم خندیدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

مَهلا

مهلا خواهرم که بیست ساله است و دو سالی از من کوچکتر است، گهگاهی می نشیند کنارم، دستش را می گذارد روی دستم، می گوید: «تو لااقل به حرف هایم گوش کن مهران». صورتم را هم می بوسد. دستش را که با دستم پس می زنم، با دست دیگرش تلنگری می زند به شانه ام. تلنگر دومی را که می زد، شانه ام درد می گیرد. می گویم: «نزن مهلا نزن». دیگر نمی زند، ولی دستش را بالا می برد و موهایم را نوازش می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

مثل سیاووش

عجيب است عجيب.آقا جان هميشه مي گويد:« پا هايم ،پا هايم» حتي وقتي توي اتاق نشسته است پاها رابا دو دست گرفته است. ولي هر وقت صالح از توي حياط به او اشاره مي كنديا مي گويد:«بيا».سريع از جا بلند مي شود.عصا را بر مي دارد.كتابي را مي گذارد زير بغلش و تند از اتاق مي دود بيرون از پله ها مي پرد پايين.مي رود سمت ديواره غربي حياط . مي نشيند كنار صالح نزديك درخت بيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

چه خوب بود اگر

آقا جان هميشه اين موقع روز با آسيه خانم بازي مي كند نه با من آسيه كه پا برهنه مي دود وسط حياط. آقاجان مي دود به دنبالش. آسيه كه پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و با احتياط راه مي رود آقا جان مي گويد:«آسي روي چمن ها راه نرو» ولي خودش همين كار را مي كند. پاهايش را روي چمن ها مي گذارد و تند راه مي رود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

كدوم بابا؟

حسن جون سلام، حسن جون چطوري؟ حسن جون خوش مي گذره؟ بعد ميگي چرا تلفن نزدي، نامه ندادي...بيا اين هم نامه. ميگي بي من چه كار مي كردي؟ خيلي كارها. حالا نوشتي كاش نرفته بودم.  گفتم: «نرو». تنگ گوشت خوندم. گفتي: «نه بايد برم». گفتم:«اگه غربتي ها دوباره ريختند تو مملكتمون». گفتي: «برو بابا نه آقام رزمنده بوده نه ننه ام». گفتم«اونا نبودند ما كه هستيم.» گفتي: «تو هستي من نه». گفتم: «مرد ميدون نيستي لااقل همين جا بمون». گفتي:«اين جا». گفتم: «اونور چي داره كه ما نداريم؟» جوابمو ندادي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

یکی اون بالا یکی این پایین

عزیز جون میگه: حواست به من هست.
  میگه:«هر وقت تو را می بینم یاد اون خدا بیامرز می افتم .چه زن نازنینی! خنده هات،گریه هات! راه رفتنت! نگاهات!
بعضی وقت ها به من میگه:« راه برو»، راه که میرم میگه« بایست»، ایستادم میگه «بخند»، خندیدم میگه« بچرخ»، خوب که چرخیدم میگه« ا...  اکبر! این قدر شباهت! مثل یک سیبین که از وسط نصفتون کرده باشند. کارهای خداست! مثل اینکه اون خدا بیامرز بفهمی نفهمی یک کمی بلندتر بود. یه ذره هم چاقتر. یه خالم روگونه اش بود. اما اون کجا و تو کجا. اون کجا و ما کجا. به ما هم میگن زن؟ نه تو بگو به ما هم میگن زن؟ زن نگو مرد بگو. یوسفش هم انگار خودش، منظورم اخلاقشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

قبرهای ماسه ای

فرود همیشه با من است، حالا هم کنارم نشسته، پاهایش را دراز کرده روی ماسه ها، مرتب پاهایش را تکان می دهد.
فرناز راه می رود، تند، باد روسری سیاهش را می پیچد به دور گردنش، انگار باد توی گوشش هم زوزه می کشد و داخل خانه های کوچک روسری اش که با دست خانه هایش را می گیرد. یک مرغ خاکستری منقار تیزش را می کوبد روی صدفی سفید، فرناز می دود به طرف مرغ، مرغ می پرد. بالهایش را به هم می کوبد توی هوا چرخی می زند و دور می شود. فرناز کنار دریا می ایستد تا دور دستها مرغ را با چشم هایش دنبال می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

يك كلاه نخي

حالا دوباره آن خانمه پيداش مي شه.گوش مي كني؟
 چه لباسي مي پوشه،سفيد و بلند مثل ارواح،تف تف كه مي كنه هيچي،ابرو هاشو بالا مي اندازه هيچي با پشت دست مي كوبه روبازوم.
مي گه:«برو تو جات چقدر با خودت حرف مي زني»
مي گم:«خانم جون شكمم درد مي كنه»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

بوي بچگي

نشسته ام عقب كنار جهانگير پسرم. بهادر انگار نشسته طرف ديگرم. فرنگيس عروسم نشسته است جلو كنار هرمز. هرمز پشت رل تكيه داده به صندلي خودش. هرمز فرمان را در دست دارد. فرمان را با دست هايش مي چرخاند. هر چند دقيقه يك بار آينه بالاي سرش را تكاني مي دهد و خيره مي شود به آن. دنده را هم تند جابه جا مي كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

مثل بختک

شب ها، بعضی از شب ها،نه همه آنها،نه وقتی که خوابم،آن موقعی که بیدارم. نشسته ام، تکیه داده ام به دیوار،دست هایم را گذاشته ام روی میز،قلمم را بر داشته ام، نوک قلم را سر داده ام روی کاغذ های سفید،انگار کسی نشسته است گوشه اتاق و مرا نگاه می کند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

مرغ ماهی خوار

دختر دو بار گفت :« اسماعیل تویی؟» و پدر از پنجره به آسمان نگاه کرد و مادر زیر لب زمزمه کرد ای کوسه ما هی های خون آشام ای امواج خروشان، ای دریای متلاطم به میهمانی تان آمده اند و دخترلبخند زد و مادر سرخی گونه هایش را دید و دلش لرزید و پدر گفت:« مردانی که آرام گرفته اند و دخترانی که خو ابیده اند» و مادر خواند از اشک های شان آب دریا ها شور شد و ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

محاکمه

    وقتی که دیگر عسل خانم غر نمی زند و مابین باغچه های باغ راه نمی رود تا پروانه ها را بگیرد و درون مشتش فشار بدهد، می توانم از پله ها بالا بروم. همان پله هایی که پدربزرگ می گفت در دو ردیف بهتر است، اگر کف پوش هایشان سرخ باشند بهترند. و عسل خانم که بعضی وقت ها سر حال است و می خندد می گوید: ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

مهمان

مه لقا خانم مادرم، هنوز هم معتقد است وقتی یک برگ کوچک چای بایستد رو استکان چای او و آن برگ چای اصلا تکان نخورد معنی اش این است آن روز یا آن شب حتما مهمان می آید. به گمان خودش یا ماه منیر بانو خواهرش می آید یا امیر جهاندار پسر عمویش که چندسالی است به سفر فرنگ رفته اند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

گور خالی

اخم کرده بود و انگشت سبابه را روی صورتش گذاشته بود. او که به دیوارنچسبیده بود. روی میز بود. برچسبی بر دهانش بود. زنی که نگاه می کرد و لبخند می زد. موهای سیاهش را بالای سر جمع کرده بود. چند طره از موها به روی پیشانی بلندش تاب خورده بود. پوشش آلومینیومی چند قرص مسکن و خواب آور در دست راستش بود و اشاره می کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

ربات

از صبح زود ایستاده ام کنار پنجره. پنجره باز است. باد چون شلاقی محکم به صورتم می خورد. هوای خنک صبح با عطر گلهای محمدی به طرف من و توی اتاق هجوم می آورد. همانطور که به قاب پنجره تکیه داده ام و بیرون را تماشا می کنم کلاسورم را باز می کنم و ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

ماهی ها و ماه

کاشکی می دونستی! آوردمت تو قصه هام. بعد از این همه سال! نمی دونم حالا دیگه رنگ موهات، بلوطی بود؟ چشات؟ عمه جون می گفت، لنز میذاری. گمون نکنم نگاتم، نگاه اون روزها باشه. راستی حرف هات چطور؟....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

زخمها

این طوربه نظر می رسد، چاره ساز که مرد بسیارمحترم و د کتر خا نوادگی ما و دوست صمیمی پدر بزرگ است، هر وقت که پدر بزرگ  کاری با او داشته باشد به او زنگ بزند، او اگر حتی لیوان آبی دستش باشد، می گذارد زمین و بلا فاصله خودش را می رساند به پدر بزرگ، همیشه گوشی وکیف و دفتر و دستکش را هم با خودش می آورد و ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

نیم نگاهی بر مجموعه داستان مرغ ماهی خوار

نقد از سرکار خانم بتول سید حیدری :
در مجموعه داستان مرغ ماهی خوار با انسان هایی سر خورده روبرو می شویم، آدم هایی که با وجود زندگی در کنار یکدیگر از هم بیگانه هستند. نگاه هایشان را از هم می دزدند و از بودن در کنار یک دیگر لذت نمی برند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

قاتل من

    می آید....باز هم می آید و با جسارت تمام بدون اینکه در بزند و یا مرا خبر دار کندپایش را می گذارد توی حیاط خانه ام...و با آمدنش چه بد!!تلخی نیش خند هایش می ریزد توی حیاط و چین ابروانش می نشیند توی قاب آینه،برق دشنه اش می چسبد به در و دیوار اتاق....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

ملک خانم

  خدا کند سحر جان بویی نبرد.که همسایۀ دیوار به دیوار اتاقش،ملک خانم دارد چه کار می کند!
  البته،کاری نمی کند که سحر خانم به او شک ببرد و یا همسایه های دیگرش.مثل هر روز از خـواب بیـدار می شود،وضويش را می گیرد،نـمازش را می خوانـد، سجاده اش را جمع می کند و ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی | 

خاک

یک ساعت بیشتر نمانده تا غروب. حتما باز پیدایشان می شود. با هم، سر وقت، محسن و امیر از جاده اصلی می آیند. ولی مینا و جهان از طرف دیگر از آن خیابان. البته خیابان که نه، راه باریکی است که متصل می شود به شهر، به میدان شهر....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهره کیانی |